عوامل موثر بر آینده نوع واکنش ترامپ در رابطه ایران
مهر ۲۵, ۱۳۹۶ – ۶:۴۷ ب.ظ |

دکتر سید جلال ساداتیان
 تحلیلگر مسائل بین المللی و دیپلمات سابق ایران
مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC

 
نوع واکنش ترامپ در رابطه ایران
به نظر نگارنده حوادث سریع و واکنش‌های بسیار سریعی که اخیرا ترامپ اتخاذ …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » خاورمیانه, سوریه, مقالات

بررسی راهبردی نقش حلب در ژئواستراتژی بحران منطقه

نگارش در دی ۱, ۱۳۹۵ – ۳:۴۲ ق.ظ
بررسی راهبردی نقش حلب در ژئواستراتژی بحران منطقه
Share

علیرضا اکبری

موسسه پژوهشهای راهبردی تصمیم

 

 

حلب آزاد شد و آرمان تجزیه سوریه سقوط کرد.

هیچ جنگی آغاز نمی شود، مگر آن که توازن قوا در حوزه مشترک، بین نیروهای مجاور بر هم بخورد و هیچ جنگی پایان نمی پذیرد مگر آن که موازنه ای جدید یا بر مبنای “توافق اطراف هم وزن” یا بر اثر “غلبه یکی بر دیگری” برقرار شود. حتی پس از آزادی حلب که مهمترین تحول در پنج سال جنگ سوریه محسوب می شود، نمی توان انتظار خاتمه بحران را داشت. دلایل این فرضیه بسیار است. اما این که آینده بحران به کدام سو خواهد رفت، یک سوْال مهم است که بررسی جامع می طلبد.

کشیده شدن دامنه بحران تحمیلی حماء و حُمص، به پایتخت صنعتی – اقتصادی سوریه، در فاصله بیش از یک سال از آغاز بحران سوریه یک روند طبیعی یا یک اتفاق جبری نبود بلکه بخش مهمی از یک روند طرّاحی شده بود. روندی که ریشه در منافع بعض قدرت های جهانی، و قدرت های شاخص منطقه، داشته است.

یکم – تبیین زمینه ها و محیط راهبردی بحران

منطقه خاورمیانه یکی از مهمترین کانون های تحولات سیاسی – امنیتی جهانی بوده است. ژئوپولیتیک این منطقه تمرکز موازنه قوا میان اقطاب قدرت جهانی را به خود جذب کرده است.

وقوع انقلاب اسلامی ایران – پایان جنگ سرد و تجزیه اتحاد جماهیر شوروی  – و ناکارامدی مدل “لیبرال دموکراسی غرب” جهت تحولات سیاسی اجتماعی در کشورهای منطقه، سه عامل تعیین کننده در روندهای تحول منطقه بوده است.

شکاف بین ساختارهای سیاسی و بافت اجتماعی در نظام های سنتی مستقر در منطقه، بروز تحولات شگرف را اجتناب ناپذیر کرده بود.

إیالات متحده امریکا، فروپاشی اتحاد شوروی را جهت “توسعه نفوذ و اقتدار” خود، و استقرار “نظام تک قطبی”، مغتنم می دانست.  امریکا سه محیط “ترانس أتلانتیک” ، “ترانس پاسیفیک” و “خاورمیانه” را هدف قرار داد. جهان گرایی امریکا، ربط وثیق با ضرورت های ژئواستراتژیک، ژئوپالیتیک و ژئواکونومیک این کشور داشت.

“طرح خاورمیانه بزرگ”، یا “خاورمیانه جدید”، روند تکاملی خود را توسط نومحافظه کاران، از محیط نظری و اکادمیک، به عرصه سیاست عملی امریکا منتقل شد. مقدمات بنیادین و عملیاتی این ایده، در زمان ریاست هشت ساله جورج بوش دوم بر کاخ سفید تمهید شد.

مساله انرژی، منابع، مقاصد، مناسبات، مسیرها و خطوط نفت و گاز از مهمترین سوژه های ملحوف در ایده “خاورمیانه بزرگ” بود.

در واقع “خاورمیانه بزرگ” نام مستعاری برای “خاورمیانه متکثر” بود. در خاورمیانه جدید، هویت های ملی، ایدئولوژیک و تاریخی، می بایست قربانی هویت های “متکثر قومی قبیله ای ” شود. هویّت های محلّی Local, و تضعیف شده که با اندک هزینه ای، در خدمت یک نظام شبهه فدرالی منطقه ای، و در نهایت، نظم نوین جهان امریکایی قرار گیرند.

وقوع تحولات اجتماعی – سیاسی در کشورهای عربی شمال آفریقا، که حلقه دوم متصل به قلب خاورمیانه محسوب می شدند، زمینه ساز و تمرین مناسبی برای تسری موج “تحول خواهی” به مرکز خاورمیانه بود.

لذا، پیشروی امواج “بهار- یا – بیداری”  از حاشیه به مرکز، با خشونت بیشتر و تمرکز قوی تَر بر متفرّقات قوم گرایانه همراه شد.

عراق و سوریه، دو کلید أساسی دومینوی تحولات استراتژیک در خاورمیانه محسوب می شوند.

تجزیه این دو کشور می تواند ترتیبات امنیتی، ژئوپولیتیک، ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک “هاب راهبردی جهان” را به طور کلی دگرگون کند.

دوم – أهداف امریکا از طرح “خاورمیانه جدید”

از منظر امریکایی، “دگرگونی خاورمیانه” می توانست یا می بایست آثار زیر را داشته باشد:

  • معادلات ژئواکونومیک و ژئوانرژی را به زیان روسیه، و به نفع ایالات متحده و همپیمان های اروپایی آن، به طور ساختاری، تغییر دهد.
  • حضور و نفوذ دو رقیب قدرتمند جهانی، (روسیه و چین) و رقیب منطقه ای (ایران) را در قلب سیاسی-امنیتی-اقتصادی غرب آسیا، به شدت محدود کرده یا کلاً حذف کند.
  •  ایران را در مرزهای فلات مرکزی خود محصور کرده، دسترسی راهبردی ایران را به قلب خاورمیانه و سواحل شرقی مدیترانه کوتاه کند. با تشدید تعارضات مذهبی از بیرون، و تعارضات قومی از درون، ایران را دچار انزوا و تجزیه کند.
  • ترکیه را به یک کشور درون گرا و مطیع، بدون خطر برای منافع یوروآتلانتیک، تابع ملاحظات استراتژیک ناتو در غرب آسیا و ترجیحاً کوچکتر تبدیل کند.
  • عربستان سعودی را به حکومتی غیر ایدئولوژیک، فدرالی، ممزوج شده در نظام مالی و انرژیک ایالات متحده و البته تا حدودی “مدرن” تبدیل کند.
  •  مصر بایستی کشوری سکولار، محافظه کار، درگیر فرایند نوسازی، و دوست فرودست اسرائیل باشد.
  •  رژیم اسرائیل ، بایستی هم در گستره ارضی و هم پهنه مناسبات همه جانبه منطقه ای، توسعه و گسترش یابد و به قدرت فرادست در “خاورمیانه بزرگ و متکثر” تبدیل شود.
  •  از تجزیه سوریه، عراق، (و بخشی از ترکیه) و أردن، نزدیک به ده هویت جدید حکومتی خلق شود و بخش های مهمی از کشورهای خط مقدم، به خاک رژیم صهیونیستی منضم شود.
  • یک هویت جدید فلسطینی، می تواند بر اثر تجزیه أردن، سوریه و بخش هایی از لبنان خارج از حیطه سرزمین های اشغالی کنونی، به صورت “دوفاکتو” شکل گیرد.
  •  در این فرایند مسیر های “ترانزیت، آب، و خطوط انرژی”، بایستی از کنترل کشورهای کنونی خارج شده، و در بستری از امنیت قابل دوام، تحت کنترل امریکا و رژیم های جدید تابع قرار بگیرد.

یک چنین پروژه عظیمی، نخست به بستری کاملا آماده، و نوعی “سرزمین سوخته” نیاز دارد.

اگر به خط سیر و محورهای عملیاتی و تصرفات داعش و دیگر گروه های معارض، در سوریه و عراق دقت کنیم، درمی یابیم که خط سیر آنها دقیقا بر محور “ترانزیت، آب، و انرژی” از شرق به غرب منطبق است.

در یک چنین سپهر تحلیلی، تکامل گروه های “عرب-افغان” دهه هفتاد و هشتاد میلادی، به طالبان در دهه نود و تبدیل طالبان به القاعده و توسعه القاعده به “داعش” کاملا هدفمند جلوه می کند.

البته خلق شرکت سهامی “تروریسم لازمان و لامکان” نیز با دقت بر کیفیت شکل دهی و سازماندهی آنها، توجیه کننده این روند “ناامن ساز و تجزیه منطقه ای” است. علاوه بر داعش، بیش از سی گروه تروریستی فعال در سوریه (سوای گروه ها و نیروهای قومی بومی، نظیر نیروهای کُرد، ترکمن، و دیگران) فعالند، که مهمترین آنها را ارتش آزاد سوریه، جبهه النصره (فتح الشام)، جیش الاسلام، جبهه الشامیه، احرارالشام ، جبهه الاسلامیه و … تشکیل می دهند. اینها عمدتاً توسط دولت های ترکیه، عربستان سعودی، قطر (و امارات) و تحت حمایت و هدایت امریکا و رژیم صهیونیستی قرار دارند. گسترش عملیاتی این گروه ها پازل بسیار پیچیده ای را در صحنه امنیتی – نظامی سوریه ایجاد کرده است.

 سوم – أهداف و منوّیات کشورهای دخیل در بحران سازی منطقه

صرف نظر از ایالات متحده امریکا (که شرح أهداف آن ذکر شد)، سه قدرت منطقه ای شامل ترکیه، عربستان و رژیم صهیونیستی نیز هرکدام أهدافی مشترک یا خاص خود را در ایجاد و توسعه ناامنی و تروریسم، دنبال می کنند:

  •  مقابله با قدرت منطقه ای و نفوذ ایران در سطح منطقه تا منتهی الیه مرزهای غربی و سواحل مدیترانه و دریای سرخ.
  •  توسعه دایره نفوذ و حاکمیت خود در جدار پیرامونی.
  • تلاش برای حذف متحدان منطقه ای ایران در عراق، سوریه، لبنان، یمن، و ممانعت از توسعه نفوذ ایران.
  •  تشدید تضاد مذهبی به منظور حذف و محو “قدرت شیعی” در منطقه.
  • جایگزینی و تسهیم ظرفیت های ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک ایران در بین خود.
  • حصر سیاسی، امنیتی، اقتصادی ایران در محدوده مرزهای سرزمینی خود، و انقطاع ارتباطات منطقه ای و فرامنطقه ای ایران.
  •  تلاش برای تجزیه ایران از طریق توسعه تمایلات و اختلافات قومی (ویژه أهداف اسرائیل و عربستان).
  •  خلع ید و سلب قدرت “تضاد سازی و موازنه منفی” ایران در سطح منطقه و فرامنطقه.

فهرست فوق، مهمترین نیات و أهداف رقیبان منطقه ای ایران، در فرایند بحران و جنگ کنونی محسوب می شود.

 چهارم – جنگ فراگیر، زمینه ها، ریشه ها و عوامل:

فرایند جنگ علیه تروریسم (اکتبر ٢٠٠١)، که از گام های اولیه نومحافظه کاران در راستای تحقق هدف “خاور میانه جدید” بود، تبعات و نتایج متنوعی به دنبال داشت. هر چند حاکمیت طالبان در افغانستان اسقاط شد، اما قدرت نفوذ ایران در معادلات امنیتی حوزه شبهه قاره و آسیای مرکزی، بیش از پیش به إثبات رسید. در حقیقت اگر نقش مستشاری ایران در پی نبرد “تورابورا” در أفغانستان در نوامبر ٢٠٠١ إیفا نمی شد، معلوم نبود که پروژه خلع قدرت طالبان و نبرد با القاعده تا کِی و کجا به طول می انجامید.

پس از آن نیز در تداوم “جنگ علیه تروریسم”، بار دیگر ارتش ایالات متحده علی رغم حذف صدام، (فوریه ٢٠٠٣) به شدت در عواقب امنیتی “توسعه تروریسم” در عراق أسیر شد.

این بار نیز هماهنگی با قوای امنیتی ایران بود که امکان خروج کم هزینه تَر امریکا را تسهیل کرد. هرچند که امریکا در هر دو مورد (أفغانستان و عراق) ایران را مخل امنیت یا حتی محور شرارت نامید.

تحولات امنیتی در بین سال های ٢٠٠۵ تا ٢٠١٠ از جمله ترور رفیق حریری و جنگ سی و سه روزه ٢٠٠۶ اسرائیل با حزب الله و یورش اسرائیل به باریکه غزه و شکست اجلاس آناپولیس در نوامبر ٢٠٠٧ و گسترش نیروهای القاعده در منطقه، مساله هسته ای ایران، و مهم تر از همه، تسلط نیروهای ملی و شیعی عراق بر ساختارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی عراق موجب شد که “ایران” در کانون توجّهات امنیتی منطقه قرار گیرد.

ایده موهوم “هلال شیعی” برای نخستین بار توسط شاه أردن در ٢٠٠۴ مطرح شد. در پی تعامل راهبردی ایران با  دولت جدید در عراق، حل تنش های فیمابین سوریه و محور مقاومت، توسعه اقتدار و نفوذ حزب الله، (پس از ٢٠٠٨) و نهایتاً وقوع برخی تحولات سیاسی و امنیتی در جنوب شبهه جزیره عرب ایده “هلال شیعی” مجدداً در کانون تحلیل های امریکایی و إسرائیلی قرار گرفت.

شدت یافتن چالش هسته ای و شیوه تهاجمی دولت ایران – ٢٠٠۵ به بعد – مساله ایران هراسی و هلال شیعی را تا حد یک تهدید جدّی در منطقه مطرح ساخت.

از این تاریخ بود که موضوع “القاعده” که نوعی جنبش تروریستی در چارچوب سرزمین و هویت های ملی نمایان شده بود، جای خود را به “تروریسم لازمان و لامکان” داعش داد.

ابومصعب الزقاوی، امیر القاعده در بین النهرین، به نوعی آخرین فرمانده القاعده در عراق بود که ادامه خط تروریستی او پس از “حمزه المهاجر” به “ابوعمر البغدادی” و “داعش” منتهی شد.

کلید تجزیه عراق و سوریه توسط جریان داعش عملا از ٢٠٠۶ به بعد زده شده بود و فرایند تامین نیرو، آموزش، سازماندهی، تجهیز، و آماده سازی برای مانور و عملیات، تقریبا سه تا چار سال پس از ابومصعب، به طول انجامید.

سرویس های امنیتی ترکیه، عربستان، اسرائیل، قطر، أردن، امارات، زیر نظر سرویس های “مادر”، ایالات متحده و هم پیمان ها، این بزرگترین پروژه امنیتی قرن را اداره کردند.

پس از ناامن سازی صفحات میانی تا غربی عراق، در مدت کوتاهی، مسیرهای “ترانزیت، ثروت، انرژی و آب”، از سمت شرق به غرب به تصرف تروریست ها درآمد. داعش که به لحاظ نظامی از ساختار باقی مانده “ارتش بعث صدام” تامین شده بود تا مرزهای سوریه پیش روی کرد.

اینک، کلید ناامنی شهری و بحران ملی در سوریه نیز زده شده بود.

پنجم – دولت بشارالاسد، و نقش تاریخی ایران

 نقد عملکرد حکومت بعث علوی سوریه، در جای خود و بطور مجزّأ اهمیت دارد.

شخصا معتقدم که بشار الاسد و حامی جدی او ایران می توانستیم از بروز بحران و ناامنی منطقه ای و ملّی که بستر و مقدمه جنگ سوریه شد، جلوگیری کنیم.

برای این کار دست کم هشت تا ده سال (از ٢٠٠١ به بعد) فرصت داشتیم. فرصتی طلائی که به دلایل بسیار از دست دادیم. تحلیل این برش از تاریخ سوریه در جای خود اهمیت دارد.

نکته مهم انتقادی این جا است که داغ برخورد سال ١٩٨٢ بر دل حماء و حُمص زنده بود. دولت به ویژه پس از حافظ الأسد، امکان بسیاری داشت تا همان کاری را که دست بیگانه در طَی سه سال با رویکرد منفی و ضد امنیتی کرد (تغییر نسبی بافت جمعیتی و روبنای اقتصادی در صفحات غربی و شمالی کشور) در طول هشت تا ده سال با رویکرد مثبت و اجتماعی – اقتصادی انجام دهد. اگر آن روند در برنامه توسعه اقتصادی اجتماعی و آمایش سرزمین سوریه قرار می گرفت، ترکیه و سعودی و اسرائیل نمی توانستند به سادگی بحران سازی و نهایتاً جنگ فراگیر را در شامات سازمان دهند.

همچنین دستگاه امنیتی سوریه رویکرد “برخورد سخت و حذف” را بر رویکرد “تعامل و حلّ و فصل” بستر بحران ترجیح داد. ضمن آن که از مشاهده نفوذ پرحجم دستگاه های امنیتی ترکیه، سعودی، قطر، امارات، اسرائیل و حتی امریکا در لایه های مختلف أقشار و اقوام و حتی ارتش سوریه عاجز مانده بود.

نقطه ضعف آخر دولت در نحوه کنترل اغتشاش بود که متاسفانه با تکرار تجربه تلخ و ناموفق سال ١٩٨٢، زمینه شعله ور شدن بحران را بسیار مساعد کرد.

از سوی دیگر، حفظ سرپل های راهبردی در شامات، أعم از گذرگاه زبدانی، مناطق شیعی و علوی نشین، مرزهای جنوب و جنوب غرب، و بنادر مهم لاذقیه و طرطوس، برای جمهوری اسلامی ایران جنبه حیاتی داشته اند.

از همین رو مسئولیت دستگاه های سیاسی، مستشاری و نیز دیپلماتیک ایران در سوریه در جهت اهتمام و تشریک مساعی با رهبر و دولت سوریه به منظور مدیریت و مهار بحران پیش از وقوع سونامی برخورد و خشونت غیر قابل إغماض بوده است.

حتی در زمان بروز نخستین برخورد تصنعی در حماه (تابستان ٢٠١١) و اولین تلفات مردمی رویه مستشاری می بایست بر کنترل دامنه بحران قرار می گرفت.

ششم – أهداف نظامی، و نقش محوری “حلب”، در فرایندبحران

با پیشروی “داع” (دولت اسلامی عراق) به سمت شام، زمان تشکیل و اعلام “داعش” فرا رسیده بود.

طَی سه سال، از ٢٠٠٧ تا ٢٠١٠، “میت” تعداد بسیار زیادی از نیروهای بومی را در شمال و شمال غرب سوریه، جذب، سازماندهی، آموزش، و اعزام داشته بود.

به طور عجیبی ترکیب جمعیتی و اقتصادی شهرهای شمال و غرب سوریه تدریجاً تغییر یافته بود.

به دلیل سابقه تاریخی حماه و حُمص مناسبترین زمینه را برای “خیزش” و تکرار الگوی تونس داشتند. حماه نخستین قطعه از دومینوی جنگ در شامات بود.

در کوتاه ترین زمان مهمترین محورهای مواصلاتی و ارتباطی سوریه توسط نیروهای سازماندهی شده و مجهز به کامل ترین و پیشرفته ترین تجهیزات و سلاح و مهمات تصرف شد.

در محورهای شمالی هم مرز با ترکیه، می بایست ارتباط میان أکراد عراق و سوریه، با کردهای ترکیه منقطع شود.

ترکیه قصد پیش راندن تروریست های تحت حمایت خود را به سمت حلب و أدلب و حتی لاذقیه نیز داشت.

مهمترین صفحاتی که می بایست از دست دولت سوریه خارج شوند، در چند محور (دیرالزور، حسکه، رقّه) – (جرابلس، حلب، ادلب) – (حما، حُمص و دمشق) – (زبدانی، مزایا و درعا) برنامه ریزی شده بود.

داعش مسیر اول را به لحاظ تصرف بخش شرقی کشور و صحرای سوریه به انجام رساند.

عبور داعش از مرزهای عراق در دو محور حسکه و دیرالزور تا تصرف رقّه و اعلام خلافت شام در این شهر انجام شد. داعش سپس به سمت حلب، لاذقیه، حماه ، حُمص و ریف دمشق پیشروی کرد.

اما صحنه جنگ داخلی سوریه می بایست به شدت پیچیده و غامض شود.

نفوذ دشمن تا رده نخست وزیر دولت بشار و برخی از فرماندهان رده عالی ارتش نیز صورت گرفت.

تشکیل ارتش آزاد سوریه در کنار و همپیمان با القاعده و با برچسب “معارضین میانه رو” از طنزهای فاجعه بار و غم انگیز پروژه تجزیه سوریه محسوب میشود.

یکی از أهداف فرعی صاحبان علّه تداوم  تطویل جنگ بوده است. تطویل و گسترش جنگ به معنای درگیر کردن هرچه بیشتر حامیان دولت سوریه در بحرانی  “بی سرانجام” است. از سوی دیگر زمینه تنش شهری و برخورد و مقابله بین نیروهای دولتی و جمعیت معترض سازماندهی شده، فراهم شده بود.

حلب اما، شاه بیت این طرح تجزیه و برانداری بود.

سقوط حلب، می توانست تبعات سهمگین ذیل را داشته باشد؛

  • زنجیره دومینوی سقوط دولت را تکمیل کند.
  •  دسترسی حامیان دولت قانونی سوریه را به “مناطق و صفحات راهبردی” غرب و جنوب منتفی کند.
  •  بنادر مهم لاذقیه و طرطوس را از اختیار دولت خارج کند و روسیه و ایران را از دسترسی به سواحل مدیترانه محروم سازد.
  • شاهراه شمال جنوب سوریه و ارتباط شرق به غرب سوریه را قطع کند.
  •  تنگنای راهبردی بر دمشق تحمیل کند.
  • دسترسی و ارتباط دولت و حامیان بشار به ویژه ایران را به شمال لبنان و دره بقاء (از طریق قصاری و زبدانی و مزایا) قطع کند.
  • مناطق شیعی و علوی نشین سوریه را در محاصره قرار دهد و از حمایت نیروهای دولتی و حامیان دولت محروم کند.

حلب، چهار سال در زیر ضربات ده ها گروه مزدور تروریستی قرار گرفت. اگر نیروهای اشغالگر قادر بودند که به طور کامل بر حلب تسلط بیابند، همه أهداف فوق الذکر را می توانستند تامین کنند.

هفتم – تحول در صحنه نبرد، ابتکار ایرانی، ضربه روسی

منطق نظامی و امنیتی إیجاب می کرد که اگر هفت هدف یادشده، ناشی از سقوط کامل حلب برای نیروی مهاجم تامین می شد، کار تجزیه سوریه و اسقاط دولت قانونی آن، یک سره شده بود. و بالعکس مقاومت حلب مهمترین عامل ناکامی نیروی متجاوز در تسلط کامل بر سوریه شد.

سپتامبر ٢٠١۵ اما، روند جدیدی در بحران منطقه ورق خورد. منافع همراستا و أهداف “استراتژیک” نظامی و منطقه ای مشترک، میان محور مقاومت با محوریت ایران، و فدراسیون روسیه شرایط صحنه نبرد را به کلی دگرگون کرد.

در سال  ٢٠١٢ که اوج توسعه طلبی و پیشرفت داعش در عراق و سوریه بود، مقامات سیاسی و امنیتی امریکا بارها اعلام کردند که مقابله و مهار داعش دست کم به بیش از ده سال زمان نیاز دارد.

از آن زمان تا سپتامبر ٢٠١۵ عملاً توان سازماندهی ایران با مباشرت ارتش و نیروهای مقاومت ملی عراق و ارتش و محور مقاومت لبنانی و مدافعان در سوریه کمر ارتش های مزدور تروریستی را شکستند. اما حمایت های هوایی “ائتلاف امریکایی ضد داعش” از گروه های مزدور مخالف أسد شرایط را برای نابود سازی تروریسم به شدت مشکل کرده بود.

ورود تمام عیار ارتش روسیه با همه تبعات گذشته و آینده اَش ترتیبات صحنه را به کلی دگرگون کرد.

امریکا، ترکیه، عربستان، اسرائیل و دیگر شرکای حامی تروریسم “لازمان و لامکان”، تصور نمی کردند که آن همه برنامه ریزی و هزینه چندین ساله و چندصد میلیاردی در تاثیر هماهنگی و عملیات مشترک محور مقاومت و روسیه تا لبه شکست قطعی عقب رانده شود.

با ورود و مداخله روس ها، در کنار محور مقاومت، بحران عمیق منطقه ای، می رفت تا به آغازی برای جنگ فراگیر در سطح جهان تبدیل شود.

رژیم توسعه طلب اردوغان البته در این تصاعد بحران بسیار ذیمدخل بود. این خود از نشانه های اهمیت حلب، در سرنوشت این جنگ سرنوشت ساز بود.

با همه مقاومت سرسختانه ائتلاف امریکایی و قدرت های منطقه ای و هزینه های سرسام آور و تلفات بسیار زیادی که بر مردم “گروگان” حلب تحمیل شد، اما نهایتاً ارتش متحد تروریسم جهانی شکست را پذیرا شد، و حلب به صاحبان اصلی اَش بازگشت.

 هشتم – سرنوشت منطقه و ترتیبات امنیتی پس از آزادسازی حلب

الف- ٨ پیامدهای آزادسازی حلب

این پیامدها را به طور کلی می توان در موارد ذیل خلاصه کرد:

  •  خلع امکان “آلترناتیو” سازی برای دمشق، و محو زمینه اصلی تجزیه سرزمینی سوریه.
  •  تسلط دولت و محور مقاومت بر مهمترین چهارراه استراتژیک ترانزیت و مواصلاتی – اقتصادی کشور سوریه.
  •  پاره شدن نخ اتصال گروه های تروریستی، به دلیل بروز تعارضات فیمابین ایشان.
  • بروز اختلاف در میان حامیان تروریست ها، به ویژه ترک ها و اعراب.
  • ایجاد شکاف و فاصله میان تروریست ها در شمال، مرکز و جنوب سوریه و فراهم شدن فرصت میدانی بیشتر در مهار تروریست ها توسط محور مقاومت.
  •  سلب اعتماد بیشتر سرویس های اطلاعاتی و امنیتی امریکا از نیروهای تروریستی میدان.
  •  افزایش اعتماد به نفس و روحیه و توان محور مقاومت در مقابله با عوامل بحران.
  •   برتری یافتن محور مقاومت در عرصه مذاکرات در مقابل اپوزیسیون مشروع سوریه.
  •  انگیزه بیشتر برای روسیه در تعمیق و گسترش حضور و نفوذ در منطقه.
  • و نهایتاً تلاش بیشتر سعودی، قطر، امارات و رژیم صهیونیستی در تشدید بحران و تلافی شکست حلب.

ب ٨ – سوریه، تمامیت ارضی یا تداوم روند بحران و تجزیه

داعش اٌرگانی است که صرفا برای ایجاد ناامنی و خشونت و ترور خلق شده است. این ارگان ظرفیت “توسعه یافتگی و انتشار” در سراسر منطقه و جهان را دارد. ایالات متحده شانس کمتری در مهار داعش در مقایسه با کنترل القاعده دارد.

از سوی دیگر هیچ نشانه ای دال بر عدول امریکا از ایده “خاورمیانه جدید” مشاهده نمی شود. بلکه بالعکس، رئیس جمهوری منتخب امریکا هفته جاری در نطق خود در کالیفورنیا اعلام کرد که “امریکا حاضر است به هزینه کشورهای عرب در بخش هایی از سوریه اقدام به ایجاد *مناطق أمن* کند. این یعنی اعلام زود هنگام ایده ترامپ در تعقیب هدف تجزیه سوریه.

فدراسیون روسیه نیز خطوط قرمز خود را بر حفظ دسترسی مکفی بر سواحل سوریه و به خصوص بنادر طرطوس و لاذقیه و نیز حمایت از شخص بشار أسد، دستکم تا آغاز روند انتقال مسالمت آمیز قدرت، قرار داده است.

موضوع “تمامیت ارضی” سوریه بیش از هر طرف برای دولت قانونی أسد و دولت جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت موضوعیت دارد. هر چند که دولت اسد نیز بیش از تمایل و اراده سایر مقتضیات حفظ تمامیت ارضی کشور را در حد مکفی در اختیار ندارد.

کیفیت فتح حلب و نوع تقسیم وظائف و تقسیم مسئولیت ها، همچنین کیفیت اخراج نیروهای تکفیری تروریستی از حلب و گسیل آنها به سمت شمال (أدلب) و مرزهای ترکیه، خود در بر دارنده پیام های بسیار مهمی بوده است.

ج ٨ – بستر امنیتی سوریه و زمینه تداوم بحران

در حالی که کمتر از ده درصد جمعیت دو و نیم میلیونی حلب، در این شهر باقی مانده بودند، اما تقریبا اکثریت تروریست های موجود در حلب بِنَا به اصرار دولت ترکیه و موافقت روس ها (و دولت سوریه) از آن شهر تخلیه شدند.

طرف ایرانی، مایل بود که تروریست ها دقیقا شناسایی و ریشه یابی و کدگذاری شوند. در آن صورت می شد، آنها را با أسیران ارتش سوریه و محور مقاومت، و نیز گروگان های شیعی که در بعض مناطق هنوز تحت سلطه تروریست ها هستند، مبادله کرد.

از قرار ترکیه (با هماهنگی امریکا) در یک پیشدستی با روس ها در کیفیت تخلیه تروریست ها به هماهنگی رسیدند. هرچند در نهایت محور مقاومت دو خواسته اصلی خود یعنی آزاد سازی گروگان های شیعه در فوعه و کفریا، و نیز ایزوله سازی منطقه عمومی “زبدانی” را تا حدود زیادی به دست آورد، اما فرایند تخلیه و تحویل حلب به رغم شکست قطعی تروریست ها، با امّاٰ و اگر توام شد.

این یک نشانه پر رنگ از امکان حضور و دوام نیروها و سازمان های تروریستی در سوریه است.

همه شواهد می گویند که، عربستان، قطر، امارت، اسرائیل، و حتی ترکیه، کماکان مایل به تداوم خط نظامی گری و تجزیه سوریهعراق) هستند.

ایالات متحده نیز کماکان در مسیر تجزیه سوریه و حتی منطقه پیش می رود.

تنها، روسیه است که به شرط تامین دسترسی مطمئن خود به سواحل و ابهای شرقی مدیترانه، پس از ازاد سازی حلب، بر شدت تمایل خود در ایجاد یک محور مذاکره و تفاهم سیاسی تاکید می ورزد.

د ٨ – مذاکرات سیاسی، یک مساله روسی یا یک امر فراگیر؟

درست در بحبوحه تخلیه تروریست ها از حلب به ادلب، روس ها تمایل خود برای مذاکرات و تفاهم را، خارج از محیط سازمان ملل، و بدون دخیل کردن ایالات متحده و بر اساس ابتکار روسی (و تا حدودی هماهنگی ایران و محور مقاومت) سازمان داده اند.

دعوت عاجل لاوروف از ظریف و چاووش اغلو به مسکو (سه شنبه ٢٠ دسامبر) حاکی  از نیت روسیه به هدایت روند پرشدت جاری در یک مسیر نسبتاً آرام سیاسی است. ظاهراً روس ها قصد دارند در یکی دو ماه آتی ثقل ابتکار عمل در عرصه میدانی و صحنه سیاسی را در اختیار خود داشته باشند. این امر می تواند در زمان استفرار دولت جدید امریکا قدرت چانه زنی روس ها را برای مصالحه ای فراگیرتَر و محکم تَر افزایش دهد. این قدرت و فرصت را “آزاد سازی حلب” برای مسکو فراهم کرده است.

حتی ترور سفیر روسیه در ترکیه، در شامگاه دوشنبه ١٩ دسامبر (یک شب قبل از اجلاس سه جانبه) نتوانست خللی در اراده روس ها جهت این روند آرام بخش ایجاد کند.

اما مساله مهم دیگر این است که ساختار عوامل، انگیزه ها و بستر تداوم بحران، کماکان هم در محیط عملیاتی بحران و هم در محیط سیاسی و بین المللی بحران محفوظ مانده است.

در این میان منافع ملی سوریه، منافع محور مقاومت و منافع منطقه ای ایران، می بایست در دستور کار روس ها، جایگاه واقعی خود را داشته باشد.

د. در غیر این صورت یک زمینه و عامل دیگر بر عوامل تنش زای منطقه افزوده خواهد شد.

  نٌهم – یک چشم انداز کلی

هنوز راه بسیار دشوار، طولانی، نا أمن و شکننده ای پیش روی کشورهای منطقه به سوی ترک مخاصمه و آغاز مفاهمه قرار دارد. چشم انداز اُفق صلح و ثبات و همکاری فراگیر منطقه ای بسیار دور و دست نیافتنی به نظر می رسد.

محیط داخلی سوریه، به شدت آلوده به انواع ظرفیت های ناامن ساز و تنش ساز است.

قدرت های خشونت طلب منطقه هنوز امید خود را برای شکست محور مقاومت، اسقاط حاکمیت و تجزیه سوریه، تجزیه عراق، و تسری ناامنی به مرزهای ایران، از دست نداده اند.

ترکیه روی گُسل بسیار فعال جنگ داخلی و تمایلات تجزیه طلبانه و نا أمنی ملی قرار دارد.  قطع رؤیای تصرف مناطق شمالی سوریه و عراق و نیز تسلط بر مناطق کرد نشین این دو کشور، کابوسی بسیار وحشتناک برای اردوغان است.

دولت اردوغان در شرایط فعلی از ضعیف ترین شکل مناسبات با امریکا و اروپا برخوردار است. آنکارا در همین حال نامطمئن ترین روابط سیاسی، اقتصادی و امنیتی با روسیه را تجربه می کند.

رژیم صهیونیستی کماکان در رصد اوضاع برای تداوم “جنگ درون دینی” و تضعیف محور مقاومت و خلع ید ایران از شامات و نیز تصریف توان مالی و اقتصادی اعراب در امور غیر توسعه محور قرار دارد.

ایالات متحده در دوران جدید آینده، دست کم به بیش از دو سال زمان نیاز دارد تا دکترین جدیدی جایگزین دکترین “خلاء هدایت شده” اوباما در منطقه خاورمیانه جایگزین کند. امریکا حتی با ترامپ نمی تواند از منافع امنیتی و اقتصادی و ژئواستراتژیک خود در منطقه ما عدول کند. تنها ممکن است ترامپ نگاهی کاسبکارانه تَر به هزینه – درآمد امنیتی در این عرصه داشته باشد.

 البته تیم امنیتی نظامی و حتی سیاسی ترامپ نیز به شدت از ایده “خاورمیانه جدید” پشتیبانی کرده است. دست این تیم از هر تیم دیگری بیشتر به ماشه آشنا است.

روسیه می تواند و آماده می شود تا بدیع ترین تجربه دو قرن اخیر را با ایالات متحده داشته باشد.

در دوران هم زمانی پوتین و ترامپ، ممکن است که “مگا پروژه های امنیتی رقابت آمیز” به “مینی پروژه های امنیتی – اقتصادی شراکت گونه” تبدیل شود.

همه چیز برای یک چرخش موقعیتی بزرگ در حال مهیا شدن است. حتی در صورت یک توافق روسی-امریکایی باز هم پتانسیل تداوم تنش و بحران در منطقه رفع نمی شود، بلکه ممکن است “خطوط نقشه” و حدود منافع تغییر کند.

در چنان شرایطی، روس ها انتظار دارند ایران مسئولیت های امنیتی و سبد منافع امنیت ملی خود در منطقه را به مسکو بسپارد. امانتداری روس ها در طول تاریخ میزانی برای ضریب اعتماد ایران خواهد بود.

ایران به یک نقشه راه جدید مبتنی بر واقعیات محتمل آینده و نیز “طرح دوم” (پلان بی) نیاز دارد

واژگان کلیدی:  حلب‏، ژئواستراتژی، بحران،سوریه، ایران، روسیه، اسد، منطقه

Share