December 5, 2022 – 4:26 am | Comments Off on سازمان کشورهای ترک ژئوپلیتیک جدیدی در فضای اوراسیا

فاطمه خادم شیرازی
پژوهشگر و مدرس دانشگاه
مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC

ترکیه با استفاده از سازمان ترک  در سال های اخیر به عنوان یک بازیگر مهم منطقه ای در آسیای مرکزی ظاهر شده است. هدف اصلی سیاست …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آسیا, آسیای شرقی, چین, گزارش, گزیده ها, مقالات

روند ملی گرایی و ناسیونالیسم در چین

نگارش در November 20, 2021 – 9:51 am
Share

دکتر گلناز سعیدی
عضو هیئت علمی دانشگاه

مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC

چکیده
یکی از مهمترین فاکتورها در تعیین جهت سیاست خارجی کشورها سبک و سیاق ملی گرایی در آن کشور است. در گفتمان سیاسی چین همانند بسیاری از کشورها گونه های متفاوتی از ملی گرایی وجود دارد. اما فقط یک گونه از ملی گرایی به جایگاه مسلط در سیاست خارجی چین رسیده است و به عنوان یکی از فاکتورهای تاثیرگذار بر تکوین سیاست خارجی توسعه گرا کمک کرده است.


بعد از روی کار آمدن دنگ شیائوپینگ در 1979، یک دهه زمان سپری شد تا چین به طور کامل در مدار تعامل با جهان قرار گرفت. لذا، از اواخر دهه 1980، توسعه گرایی رویکرد مسلط در سیاست خارجی چین شد. بیجینگ بدین وسیله، به جذب منابع بین المللی به درون مرزهای ملی خود همت گماشت. اکنون با گذشت حدود چهار دهه، اقتصاد چین از طریق امکانات موجود در اقتصاد سیاسی بین الملل، به پیشرفت چشمگیری رسیده است. بیجینگ هم اکنون منافع اقتصادی و سیاسی برون مرزی گسترده ای دارد که حفظ و گسترش این منافع یک اولویت مهم در سیاست خارجی چین است. این پژوهش به بررسی روند ملی گرایی و ناسیونالیسم چین پرداخته است. نتایج حاصل ازاین پژوهش نشان می دهد که سیاست خارجی توسعه گرایانۀ چین هم ابزار و هم محصول تفسیر اقتصادی از ناسیونالیسم است که باعث رشد فزاینده شاخص های اقتصادی در چین شده است.

کلید واژه: سیاست، ملی گرایی،ناسیونالیسم،چین،سیاست خارجی

مقدمه
رشد و توسعه اقتصادی سریع چین در دهه های اخیر، یادآور رشد سریع ژاپن و آلمان بعد از جنگ جهانی اول است که خود را به سطح قدرت های درجه یک جهان رساندند. چین با رشد اقتصادی چشمگیر به سطح یکی از قدرت های برتر جهانی رسیده است بنابراین، بیجینگ ناچار است که از منزلت فراهم شده صیانت کند و آن را گسترش دهد. تحقق این امر نیازمند حضور قدرتمندانه در روابط خارجی است. اگرچه بیجینگ با اتخاذ سیاست خارجی توسعه گرایانه بعد از جنگ سرد، نوعی تطابق پذیری صلح آمیز را با نظام بین الملل در پیش گرفت، اما بعد از روی کار آمدن شی جین پینگ در سال 2012 سیاست خارجی چین با تغییراتی مواجه شده است که سیاست خارجی توسعه گرای چین را با ابهام مواجه کرده است.
در جهان کنونی دولت- ملت ها کماکان جایگاه اصلی را در سیاست بین الملل دارند. بدین سبب ملی گرایی از جمله عناصر مهم در گفتمان سیاسی همه کشورها محسوب می شود. ملی گرایی یکی از خروجی های دولت- ملت های وستفالیایی در جهان غرب است. لذا در امپراتوری های شرقی از جمله چین مفهوم ملی گرایی به شکل امروزین آن وجود نداشته است. با این وجود در اواسط قرن نوزدهم اتفاقاتی در چین رخ داد که نطفه های اولیه ناسیونالیسم نوین به ثمر نشست. در جریان جنگ اول و دوم تریاک در فاصله سالهای 1860-1840 بخش هایی از امپراتوری چین تجزیه شد و قانون کاپیتولاسیون به نفع دولت های غربی امضا شد.
با پیروزی انقلاب کمونیستی در 1949 و شروع انقلاب فرهنگی ملی گرایی با آموزه های کمونیستی مائو ترکیب شد که ماحصل آن شکل گیری اهداف فراملی گرایانه ایدئولوژیک در سیاست خارجی چین بود. اما با سپری شدن حدود سه دهه، چین کمونیست نه تنها به اهداف خارجی خود دست نیافت؛ بلکه وضعیت اقتصاد داخلی نیز نابسامان شد. از این رو چینی ها از اوایل دهه ۱۹۷۰به فکر بهبود روابط خود با جهان خارج به ویژه با ایالات متحده افتادند. اما این چرخش در واقع برای کنار گذاشتن سیاست تکیه به یک طرف و مقابله با شوروی بود که خطر آن در قالب سوسیال امپریالیسم تفسیر می شد. به طوری که تهدید آن برای مدل کمونیسم چینی کمتر از سیستم کاپیتالیسم غربی تلقی نمی شد.
این تحولات که سرآغاز قرن تحقیر (۱۸۴۰- ۱۹۴۹) بود باعث شکل گیری احساسات اولیه چینی ها بر علیه بیگانگان و مخالفت با سلسله پادشاهی چینگ(منچو) شد. از جمله پیامدهای شکل گیری احساسات ناسیونالیستی تشکیل جنبش مشت زن ها(بوکسرها) بر علیه استعمارگران در اواخر قرن 19 بود که از نخستین نشانه های ملی گرایی در میان چینی ها محسوب می شود. در نهایت با فروپاشی آخرین سلسله پادشاهی چین در 1911 و تشکیل جمهوری چین توسط سون یات سن ملی گرایی نوین در این کشور متولد شد(Friedman,2008:722) با پیروزی انقلاب کمونیستی در 1949 و شروع انقلاب فرهنگی ملی گرایی با آموزه های کمونیستی مائو ترکیب شد که ماحصل آن شکل گیری اهداف فراملی گرایانه ایدئولوژیک در سیاست خارجی چین بود.
بنابراین تغییرات سیاست خارجی چین از 1971 تا 1979 را نمی توان یک تغییر گفتمانی قلمداد کرد. گشایش اصلی در سیاست خارجی چین بعد از مرگ مائو 1976 و با روی کارآمدن دنگ شیائوپینگ 1979 به وقوع پیوست. پس از به قدرت رسیدن دنگ در طول یک دهه(1979-1989 )اندیشه های ملی گرایانه با چاشنی لیبرالیستی (Modongal,2016:3)جایگزین تفکرات فرا ملی گرایانه ای مانند انترناسیونالیسم پرولتاریا، سوسیالیسم بین المللی، جهان سوم گرایی و حمایت از جنبش های آزادی بخش شد. به تدریج در اواخر دهه1980 نشانه هایی از افزایش تمایل به ناسیونالیسم در میان مردم چین نمایان شد (Johnston,2018:7) که از آن جمله می توان به مشارکت مردم در برنامه های آموزشی جیانگ زمین برای میهن پرستی ، چاپ مقالات در فصلنامه های معتبری همچون «مدیریت و استراتژی» و چاپ کتاب های پرفروشی مانند «چینی که می تواند نه بگوید ، «چین ناراضی»و «مسیر چین در سایه جهانی شدن» اشاره کرد(Callahan,2005:1) به این مجموعه می توان فیلم ها و بازی های رایانه ای میهن پرستانه را نیز اضافه کرد. البته تقویت گرایشات ناسیونالیستی در دهه 1990 به شدت تحت تاثیر اعتراضات گسترده در چین و کشتار میدان تیان آمن در سال 1989 بود که به مشروعیت حزب کمونیست آسیب زد. از این رو رهبران چین از میهن پرستی همچون راهکاری برای ترمیم مشروعیت خویش استفاده کردند(Xiaolin,2017:887). این اقدام رهبران چین به طور ناخواسته باعث عرض اندام گونه های دیگری از ناسیونالیسم در سپهر سیاسی چین شده است که هر کدام به نوبه خود می توانند رفتار بین المللی این کشور را در سطح بین المللی متاثر سازند(Tan and Chen,2013:381). ضمن این که بازترشدن فضای سیاسی نسبت به دوران مائو امکان بروز و ظهور سایر اشکال ناسیونالیسم را مهیا کرده بود. از این رو نخبگان چینی کوشیده اند که تاثیرات سوء انواع ناسیونالیسم را در عرصه سیاست خارجی مهار کنند. در پرتو تحولات مزبور، سیاست خارجی توسعه گرایانه چین به تدریج تکوین و تکامل یافته است.
یکپارچگی اقتصادی و نظم امپراتوری های چین به دلیل ضعف های داخلی و تسلط پرتغالی ها و هلندی ها بر راه های چین از قرن ۱۶ میلادی به واگرایی میل نمود و از قرن ۱۹با شورش های داخلی ادامه پیدا کرد؛ جنگ تریاک و تحمیل قرارداد نانکن و تصرف
هنگ کنگ توسط انگلیس در نیمه قرن ۱۹ و تصرف ماکائو توسط پرتغال در اواخر قرن ۱۹و توسعه طلبی های ژاپن جهت تصرف چین در نیمه اول قرن ۲۰، نخبگان چینی را به واکنش واداشت؛ انقلاب ناسیونالیستی ۱۹۱۱ و توسعه فعالیت های حزب کمونیسیت در همین برهه نیز در راستای نجات چین بود؛ با این حال استراتژی های پیاده سازی برنامه های اقتصاد سیاسی در راستای ساختن چین مستقل و قدرتمند از سوی رهبران آن با انقلاب ۱۹۴۹آغاز گردید.
اقتصاد سیاسی چین از ۱۹۴۹ تا ۲۰۱۷ میلادی، پنج نسل رهبری را به خود دید و هر کدام بر جنبه هایی از آن متمرکز شدند با تغییرات نسلی در سطوح عالی رهبران چین در دوران معاصر، روندهای ثبات سیاسی و رشد اقتصادی در این کشور، همچنان ادامه یافته است و ثبات را علی رغم چالش ها و موانع، پیش روی خود دیده است، ناسیونالیسم چینی به عنوان منطق فکری مسلط در ادوار گوناگون نسلی پشتوانه مناسبی برای پیشبرد اقتصاد سیاسی چین در سطح داخلی و بین المللی بوده و رهبران چین نیز طی دوره های مختلف بر جنبه هایی از آن تاکید نمودند.

ناسیونالیسم چینی
ناسیونالیسم چینی همواره محور ارزش های مشترک حکومت های چینی در طول تاریخ بوده است، همچنین ماهیت ناسیونالیسم چینی را نیز تلاش برای استقلال ملی چین شکل می داده است(Zhu, 2004, 2-3) و به مثابه سیاستی بوده که نظام دولت چین را در ارتباط با جامعه چینی پیوند می داده و طیفی از حس دوستی نسبت به تاریخ و فرهنگی یگانه خود، هویت مشترک، تعهد به قوانین مشترک، دنبال نمودن ارزش های مشترک دسته جمعی و رهایی نسبت به سلطه را در بر می گرفته است(Ali, 2010, 169)؛ بسیاری از حکومت های تاریخی این کشور؛ چین را معادل «جهان» به حساب می آوردند، ایدئولوژی کنفوسیوسی هم تاکید بر برتری فرهنگ چینی دارد و انسان محوری فرهنگ چینی نیز تأثیر زیادی بر او گذاشته و بر این اساس، همه چیز تا زمانی وجود دارد که با انسان هماهنگی داشته باشد و شکوفایی انسان نیز با مبارزه با فساد و انحطاط و ایجاد جامعه ای اخلاقی با آموزش حاصل خواهد شد(پیرویان، ۱۳۸۸: ۲۸- ۲۸۲) مهم ترین هدف چین در عرصه سیاست خارجی، جبران تحقیرهای گذشته(به ویژه در قرن ۱۹ )توسط ژاپن و غرب و احیای قدرت امپراتوری میانه(تبدیل شدن به قدرت بزرگ) است؛ از طرفی یکی دیگر از مؤلفه های اندیشه سیاسی چینی(فرهنگ استراتژی ) را فرهنگ وفاقی و صلح طلبی می توان ذکر نمود(سلیمی و رحمتی پور، ۱۳۹۳:۲۱۱)، مؤلفه دیگر تأکید دارد که بی نظمی و آشوب زمانه نشانه چیزی است که ریشه آن در سرشت و ساخته شدن جامعه و تمدن نادرست است، از این منظر، چین با بازیگران و کنشگران بر هم زننده نظم بین المللی همکاری نخواهد نمود، امروزه می توان ناسیونالیسیم چینی را به نوعی ادامه دو بال نودائوئیسم و نوکنفوسیوسیم ذکر نمود که اولی بر رویکردهای رئالیستی و بدبینانه و محافظه کارانه و ثبات محور و دومی بر رویکردهای لیبرالیستی و صلح محور، وحدت محور، قانون گرایی و اعتدال و میانه روی تأکید دارد و هر دو مکتب، با جنبه هایی مکتب سوم قانون گرا-واقع گرا ممزوج شده اند؛ درواقع معادل نسبت میان این دو در غرب را ارسطو و افلاطون می توان ذکر نمود، برترین آرمیان کنفوسیوس، «دولتی است که آن را جمهوریت بزرگ» می داند، در این دیدگاه، کمی ثروت به فرمانروا مربوط نیست، اما توزیع عادلانه آن با اوست، فقر به او مربوط نیست، اما ناامنی به او مربوط است؛ با توزیع عادلانه ثروت ، فقیری نخواهد بود، با هماهنگی کمبودی در میان نیست و با رعایت مردم شورشی به پا نخواهد شد(عاشوری، ۱۳۵۸: ۱۳۷) و حکومت ابتدا بایستی به نیاز مردم بپردازد و سپس به سایر امور همت گمارد؛ که در عین حرکت به سوی هماهنگی و تنوع، کورکورانه از دیگران پیروی نمی کند و با تاکید نفی سلطه-جویی و تسلط، درعین حال بر عدالت، آموزش و یادگیری نیز تأکید می نماید و از طرفی فرمانروا را وزن بالاتری نسبت به توده مردم در نظر می گیرد؛ از همین رو نکته مهمی که در پیکره ناسیونالیسم چینی باقی مانده، این است که تا حدود زیادی نخبه محور و دولت گراست و دارای حس برتری طلبی تاریخی و باورمند به نبوغ ملی دارد؛ در سیاست داخلی چین نیز نگاه تا حدودی تحقیر آمیز نسبت به کارگران دارد و امروزه نیز قریب به یک قرن است که در قالب حزب کمونیست دنبال می شود؛ اگرچه اعتماد به حکومت نیز به عنوان یک هدف عمده کنفوسیوسی دنبال می شود. در تفکر دائوئیستی نیز بر طبیعت گرایی، خردگرایی، نفی سلطه گری و جاه طلبی، نپذیرفتن محدودیت های هنجاری و اخلاقی جهت پیشرفت(جدایی سیاست و اخلاق)، مخالفت با افزایش آگاهی توده مردمی، دید منفی نسبت به مالیات در عرصه داخلی، اهمیت زیاد به رشد زبان چینی و در عرصه سیاست خارجی نیز نپذیرفتن وضع موجود در تفکر چینی ها خودنمایی می کند؛ به طور خلاصه جنگ های داخلی و خارجی، روابط با کشورهای غربی، تصورات ذهنی رهبران چین، اندیشه های کنفوسیوسی و دائوئیسم، دلبستگی تاریخی به نهادهای سیاسی و اجتماعی و رگه هایی از مارکسیسم شکل دهنده ناسیونالیسم چینی بوده اند(اوریو، ۱۳۹۳؛ ۶۶- ۵۹).
به این نکته مهم نیز بایستی توجه نمود که اولاً ایدئولوژی مد نظر چینی ها به مثابه ایدئولوژی در سایر ادیان نبود، بلکه بیشتر شبیه توصیه های اخلاقی بود و چینی ها هیچ دینی را نپذیرفتند و به جای تأکید بر مباحث علم و دین در غرب، بیشتر بر سیاست و اخلاق متمرکز بوده اند و پایبندی آنان به ترکیبی از آیین ها بوده است(کیسینجر، ۱۳۹۲: ۳۰- ۳۱)؛ از همین رو، صرفا جنبه هایی از ایدئولوژی مارکسیستی را پذیرفتند که به نفعشان بود و دوم اینکه طبیعت گرایی چینی منجر به رئالیسم از نوع چینی خود شد و با
مکتب رئالیسم یکسان نبود. آنچه مشخص است ناسیونالیسم به عنوان یک اصل در بافت و ساختار جامعی چینی حضور داشته است، و به عنوان پایه و اساس ناسیونالیسیم اقتصادی در دوره بعد شده است.

اصول پنجگانه همزیستی مسالمت آمیز دوران دنگ
در دوران دنگ و پس از او، اصول پنجگانه همزیستى مسالمت آمیز جاى استراتژی انقلاب جهانى و مبارزه مسلحانه عصر مائو را گرفته است. دنگ و رهبران بعد از او از این اصول به عنوان اصول راهنماى سیاست خارجى چین و حتى مبنایى براى برقرارى یک نظم نوین سیاسى و اقتصادى در دنیا یاد کرده اند. این اصول عبارتند از:
۱.احترام متقابل به حاکمیت و تمامیت ارضى؛
۲.عدم تجاوز متقابل؛
۳. عدم مداخله در امور داخلى همدیگر؛
۴. برابرى و منافع ؛متقابل و
۵. همزیستى مسالمت آمیز .(Craig, 1986)
پس از دنگ شیائوپینگ، جیانگ زمین رهبری حزب کمونیست چین را بدست گرفت. رهبری جیانگ زمین مصادف شد با فروپاشی شوروی سابق و پایان جنگ سرد .در این دوران مسابقه تسلیحاتی جدید با محوریت حمله رو به گسترش بود .آسیا در استراتژی امنیتی آمریکا جایگاه بزرگتری یافته بود و گسترش ناتو به شرق و تهدید علیه استقلال و حاکمیت کشورها رو به و افزایش بود. مضافاً اینکه جنگ کوزوو نیز بر وخامت اوضاع افزوده بود .در چنین شرایطی جیانگ زمین اصول سه گانه سیاست خارجی خود را بدین گونه مطرح کرد:
اول، ادامه اصلاحات اقتصادی همانگونه که مورد نظر دنگ شیائو پینگ بود .
دوم، تجدیدنظر در استراتژی نظامی چین و تغییر آن از »دفاع «به »دفاع فعال»، که کاربرد جنگ افزارهای هسته ای علیه دشمن را فراتر از حد بازدارندگی تجویز می کرد، و
سوم آنکه بر آموزش سیاسی و عقیدتی در ارتش بیش از گذشته تأکید شد و نظرات کسانی که در اوضاع و احوال جدید داخلی و بین المللی خواهان غیرسیاسی و حزبی شدن ارتش هستند نفی گردید(امیدوارنیا،۱۳۸۱: ۲۳).
پس از شکست انقلاب فرهنگی در چین و انزوای سیاسی مائو و نیاز مبرم چین به غلات باعث گردید این کشور به کشورهایی نظیر آمریکا، کانادا و استرالیا روی آورد. تجارتی که از سال ۱۹۶۱ تاکنون تداوم داشته است. تناقض بین الفاظ فرهنگی و ظاهراً انقلابی با نیازهای اقتصادی به شکل جالبی در روابط تجارت خارجی چین در سال ۱۹۶۶ که انقلاب پرولتاریایی فرهنگی، که حاکی از یک دگرگونی عمیق انقلابی بود، مشاهده می گردید و با تمام جنگ های لفظی مائو به کاپیتالیسم و غرب و حتی به شوروی، شاهد هستیم که »هفت کشوری که بالاترین روابط تجاری را با چین داشتند شامل اروپایی ها، ژاپن، استرالیا و کانادا می شدند که ۴۴ درصد کل تجارت چین را در بر می گرفت .
در حقیقت در لایه های ظاهری و مشهور الفاظ انقلاب، چیزی بنام »سیاست واقع گرایی« نهفته بود. با توجه به غیر شفاف بودن اطلاعات در چین، تنها می توان فرض کرد که مائو نسبت به اعمال سیاست های نزدیکی با اروپا داشت. اقدام های مثبت نسبت به اروپا درست یک دهه قبل از مرگ مائو (سپتامبر ۱۹۷۶) و چند سال قبل از سال ۱۹۶۹ یعنی زمانی که چین و شوروی به برخورد مرزی مبادرت کردند، در نهایت باعث گردید که نمائو زدونگم، متعاقد گردد که برای مهار کردن ابرقدرت خطرناک، گرایش به آمریکا (ابرقدرت کم خطرتر) لازم و ضروری است.«(شاهنده، ۱۳۷۸: ۱۳۸).
چین پس از ناکامی در انقلاب فرهنگی، سیاست خارجی خود را با بیش از صد کشور خارجی جهان فعال ساخت. از جمله باب مذاکره با شوروی را نیز باز کرد و با ژاپن پیمان صلح و دوستی امضاء ساخت و چین با بسیاری روابط صمیمانه برقرار کرد. با آمریکا در دهه ۷۰ ، به منظور انجام اصلاحات و نوسازی خود به جهت گیری های تازه ای در سیاست از کشورهای همسایه و کشورهای جهان سوم و دیگر کشورها به گسترش همکاری مبادرت نمود. و موفقیت در امضای قرارداد الحاق هنگ کنگ در ۱۹۹۷ و ماکائو در ۱۹۹۹ با دولت های انگلیس و پرتغال بود و همچنین از جمله اهداف دنگ شیائوپینگ در عرصه سیاست خارجی ادغام اقتصاد چین در اقتصاد جهانی و ایجاد وابستگی متقابل است.

اصول سیاست خارجی چین که در قانون اساسی ۱۹۸۲ بوجود آمده بیش از آنکه تحت تاثیر سنت ها و فرهنگ های این کشور باشد، تحت تاثیر شرایط داخلی و بین المللی و ماهیت سوسیالیستی این کشور بوجود آمده است. بعبارتی دولت چین سعی بر این داشته که بر اساس نگاه واقع گرایانه به تدوین قانون اساسی و تعیین خط مشی های سیاسی، امنیتی و اقتصادی خود عمل نماید. »سیاست های درهای باز« در ارتباط با جهان خارج نیز به کاهش اتکای گروه های ذی نفوذ به دولت منجر گردیده است. مسافرت هزاران نفر چینی به خارج از کشور که به منظور تحصیل و تجارت انجام می گیرد خود از آزادی هایی است که »دنگ« فراهم ساخته و سفر خارجی ها به کشور برای سیاحت، تحصیل و تجارت که موجد آن نیز سیاست های رهبری
دنگ بوده، باعث گردید که فرهنگ و طرز تفکر غربی جوانان چینی را که از عقب ماندگی اقتصادی کشورشان و سرخوردگی طغیان هایی شبیه جهش بزرگ به جلو و انقلاب فرهنگی رنج می برند تحت تاثیر قرار دهد. برای قریب به اتفاق اعضای جامعه چین ایدئولوژی رسمی کشور که همانا افکار مارکس، لنین و مائو می باشد، پویایی خود را از دست داده و مرده است (Wang,2002:3). در حالی که دوره مائویستی نشان می دهد که دولت بیشتر تاکید بر نمای کمونیستی بر دولت داشته و همیشه از انقلاب کمونیستی حمایت می کرده است. اما در سال های اخیر اینگونه حمایت ها کمتر شده است و بیشتر بعنوان یک کشور قدرتمند و با داشتن روابط بین المللی خوب نگاه می کند.

جایگاه اقتدار فرمانروا و دولت در اصول و مبانی اعتقادی و فرهنگی چین
به نظر می رسد در چین توجه به اقتدار ویژه اقتدار فرمانروا ، ناشی از فرهنگ پدر سالاری در این کشور می باشد .حتی نظام خانوادگی در ارتباط تنگاتنگی با نیاپرستی و توجه و احترام به اقتدار فرمانروا می باشد. بگونه ای که پدرسالاری با کمک اعتقادات کنفوسیوسی تحکیم گردید و زنان دارای نقش حاشیه ای گردیدند و تعهد زنان به دنیا آوردن حداقل یک وارث مذکر
برای اطمینان از کیش نیاپرستی بود و چنانچه این امر صورت نمی گرفت به مرد حق داده می شد که زن دومی اختیار نماید. درخصوص نقش اقتدار فرمانروا، ضرب المثل چینی ای وجود دارد که می گوید:»همچنانکه باد می تواند علف ها را به هر سو حرکت بدهد، یک فرمانروای مقتدر هم می تواند مردم را بر اساس اراده خود مانند علف ها به حرکت درآورد. شخصیت یک فرد آقا مانند باد است، و شخصیت یک فرد عامی مانند علف، وقتی باد می وزد علف سر فرود می آورد.»
فرمانروا باید بیش از راستگویی مردم، خود خردمند و پارسا باشد:«کارها وقتی نتیجه بخش است که لیاقت فرمانگزار با عمل خلق منطبق گردد.»(عالم، ۱۳۷۷: ۳۴). «ذهن اساطیری چینی مردمان زمان را در برابر نیروهای هلاک بار آسمان ناتوان یافت از همین است که پادشاهان چینی خود را «‌پسرآسمان» یا «فغفور» یا نماینده قهار و برتر دانستند که هر آن اراده کنند می توانند با سیلاب ها و خشکسالی ها عرصه را بر زندگی مردمان تنگ کنند. بدین ترتیب، قدرت پادشاهان قدرتی برآمده از ترس مردمان از نیروهای آسمانی بود تا زمانیکه اندیشه منطقی پدید نیاید چنین قدرتی پایدار است.»(عالم، ۱۳۷۷: ۶).

جلوه های » اقتدار« در سیاست خارجی چین
کنفوسیوئیسم بر نقش اقتدار تاکید بسیار می کند و اصولاً چین سنتی برای اقتدار و مظهر آن احترام خاصی قائل بوده است. لذا بی جهت نیست که مائو نیز خروشچف را به جهت سیاست های انعطاف پذیر در برابر غرب در قالب همزیستی مسالمت آمیز و سرکوب جریانات سوسیالیستی در شرق، وی را فاقد کیش شخصیت می داند (طاهری امینی، ۱۳۷۰: ۹۸). توجه به اقتدار فرمانروا و قدرت کاریزمائی مائو باعث توجه به توده ها و در نتیجه باعث جنبش صد گل، جهش بزرگ به پیش و انقلاب فرهنگی گردید. و مائو هر زمان نیاز به حرکتی می دید یا انقلاب دچار مشکلاتی می شد جنبشی توده ای به راه می انداخت و با رهبریت کاریزمائی و اقتدار خود مردم را مستقیماً با مسئولان داخلی هستی بر علیه دولت های خارجی بسیج می نمود و این خط مشی استفاده از توده ها تا پایان حاکمیت و حیات او بدون تغییر باقی می ماند. نظریه سه جهان مائو اصیل ترین جلوه استمرار روح کهن فرهنگ چینی در تلقی مائوئیسم از روابط بین الملل است .زیرا تحت تأثیر انقلاب فرهنگی روابط خود را با بسیاری از کشورها قطع ساخت و تئوری سه جهان آمریکا و شوروی و جهان سوم را مطرح ساخت.ریشه های فلسفی نظریه سه جهان: »قرار دادن چین به عنوان کشوری که نقش جهانی و یا نفوذی را دارا است، و بوجود آوردن ثبات و پایداری برای ملت آن، یکی از نکات حائز اهمیت است.» (عالم، ۱۳۷۷: ۳۲- ۳۱).

جلوه سیاست محافظه کاری در سیاست خارجی چین
در قرن ۱۹، امپراطوری این کشور بطور جدی با هر نوع تغییر بنیادین در کشور، مخالف بودند. زمانی که غرب به چین هجوم برد دولت مردان چینی ضمن تداوم سیاست های کهنه و پوسیده سابق، معتقد بودند که قدرت تمدن چین، وحشی های اروپایی را از کشور بیرون خواهد ساخت.این در حالی بود که همسایه شرقی این کشور یعنی ژاپن روز به روز در حال نوآوری و نگاهی جدید در تمامی زمینه ها در نظام بین المللی بوده است. تا قبل از سرنگونی ملگه داوگار (۱۹۰۷- ۱۹۱۱) ساختار کشور مبتنی بر دیدگاه حفظ وضع موجودی بود که تحت تأثیر اندیشه های کنفوسیوس و بودا بوده است. اما از این تاریخ به بعد بویژه پس از فردای انقلاب کمونیستی ۱۹۴۹، تحت تأثیر فرهنگ سوسیالیسم و حتی فلسفه های باستان خود نظیر موسیوس و دائوئیسم (لائوتسه) بدنبال خط مشی تغییر وضع موجود، بیشتر در چارچوب سیاست خارجی- تحت تأثیر ایدئولوژی کمونیسم تعقیب می گردید و در سیاست داخلی پس از استقرار حاکمیت، خط مشی حفظ وضع مورد نظر دولتمردان این کشور بود. حتی گفته می شود که مائو در عمل دادائیسم بوده است . در جنبش آموزش و پرورش سوسیالیستی در دهه ۶۰ می توان عنوان کرد که یکی از اهداف این جنبش، بازسازی ایدئولوژی سوسیالیستی و مبارزه بر ضد عقاید و گرایش به تمایلات تجدید نظر طلبانه است.
در ۲۱ ژانویه ۱۹۸۷سخنگوی وزارت امور خارجه چین اعلام کرد که تغییر افراد در کمیتـه مرکزی حزب، تاثیری در سیاست های داخلی و خارجی چین نخواهد گـذارد. بـدنبال تظـاهرات دانشجویی، عده ای از مقامات حزبی و دولتی (از جمله دبیر کل حزب) از مشاغل حساس خود بـر کنار شده و تعداد دیگری– به ظاهر میانه رو– جایگزین آن هـا شـدند ولـی علیـرغم آن رهبران چین در مناسبت های مختلف و در ملاقات با مسئولین دیگر کشورها، این اطمینان را دادند کـه تغییرات، تاثیری در سیاست آن کشور و در نتیجه در روابطش با دیگر کشورها نخواهد داشـت. (عــالم، ۱۳۷۷: ۹۳). حتی مرگ چوئن لای در سال ۱۹۷۶ و جانشینی افرادی مثل خوا گوئوفنگ، دنگ شیائوپینگ و هوانگ هوا تغییری در سیاست خارجی چین مشاهده نگردید. آنچه به نظر می رسد، اندیشه کنفوسیوس باعث ایجاد محافظه کاری در چین و به تبع آن پیام آور صلح گردید. اما از سویی این محافظه کاری با پیشرفت و ترقی چینی ها بویژه در آستانه قرن بیستم این کشور در تضاد بود .هرچند که کنفوسیوس را نباید تنها مسؤول این دشواری ها و محافظه کاری ها دانست زیرا نمی توان سیر فکری بیست قرن را ناشی از تفکرات یک فرد دانست. تمام این تاثیرات فکری و عملی، تفکرات کنفوسیوس شایسته ملتی بود که برای نجات خود از هرج و مرج و ناتوانی بدنبال نظم و قدرت بود و بی جهت نبود که تمامی اسطوره های مورد اشاره حاکی از توجه به اقتدار بوده است.

جایگاه غرور ملی و ناسیونالیسم در تاریخ سیاسی چین
زمانی که چین برای اولین بار در اوایل قرن شانزدهم با کشورهای غربی ارتباط برقرار کرد، غربی ها را وحشی تلقی می نمود. این طرز فکر را می توان با طرز فکر دوران قدیم که یین «خواشیا» (چینی ها ) و «ائی دی» (وحشی ها) تمایز قائل می شد، مقایسه کرد. همچنین به استثنای روس ها، تجارخارجی اجازه ورود به پکن را نداشتند و همگی به بندر کانتون (بندری که در آن تجارت توسط نمایندگان خارجی انجام می گرفت)،گسیل می شدند. چینی ها به کرات به نمایندگان کشورهای خارجی گوشزد می کردند که مایل نیستند کالای خارجی را در کشور خود مصرف نمایند، صرفاً به این دلیل که خارجی ها نمی توانستند چیزی به چین ارائه دهند که در آنجا یافت نشود. بنابراین در اوایل امپراطوری »منچوچینگ« سد عظیمی در برابر نفوذ
دولت های خارجی ایجاد شده بود و امپراطوری میانه( جونگ گو) از اتکای به نفس بی سابقه ای برخوردار بود».(شاهنده،۱۳۷۰: ۶- ۵). تأثیر ناسیونالیسم چینی در ابعاد مختلف این کشور تا آنجاست که حتی حضور کمونیسم در چین نتوانست نقش ناسیونالیسم را نادیده بگیرد .
پیشنهاد کمونیست ها به ناسیونالیست ها در سال ۱۹۲۷، برای ترک مخاصمه و اقدام مشترک نظامی علیه ژاپنی ها باعث شد که در اذهان مردم کمونیست ها بیش از ناسیونالیست ها ملی گرا شناخته شوند، لذا کمونیسم چینی بیش از آنکه یک کمونیسم مکتبی باشد حالت ملی به خود گرفت و با اوضاع و احوال چین تطبیق یافت (شاهنده؟۱۳۷۰: ۸۱- ۸۰).
بطور کل از نکات برجسته چینی ها در قالب عنصر ناسیونالیستی در غالب غرور ملی در قبال ژاپنی ها ،می توان به احساس برتری چینی ها به لحاظ فرهنگی و تمدنی نسبت به ژاپنی ها دانست زیرا به زعم آنان در بسیاری از مؤلفه های فرهنگ، علم و تمدن نظیر خط، صنایع هنری،ادبیات، طب و هنر و حتی مذهب بودائی از چین به ژاپن انتقال یافت. لذا برای چینی ها قابل تحمل نبوده که ژاپنی ها از نیمه دوم قرن ۱۹ بخواهند بر آنان مسلط شوند. »در حقیقت ژاپنی ها قبل از جنگ جهانی دوم، چین را در دوره سانگ بعنوان یک حکومت مدرن می خواندند. در آن زمان چین تغییراتی بی سابقه را برای هر بخش در سطح جهان طی کرد.»(شریعتی،۱۳۸۱: ۲۱۶- ۲۱۵).

دوره های نوین ناسیونالیسم چینی؛ استمرار روند اصلاحات
اصلاحات چین پس از نسل اول و استمرار آن
سیاست های اقتصادی چین در دوره قبل دهه ۱۹۷۰، به طرز آشکاری به در بسته خورده بود و طرح های اقتصادی- اجتماعی مائو (نسل اول رهبری چین) همانند «سیاست جهش بزرگ به جلو» (۱۹۶۰- ۱۹۵۷)،«آموزش های سوسیالیستی»، «انقلاب فرهنگی»یا برنامه سوم توسعه اقتصادی (۱۹۶۰- ۱۹۵۷)،« نتوانستند توسعه اقتصادی چین را در مقیاس جهانی بهبود بخشند. به عنوان مثال؛ سیاست جهش بزرگ به جلو در سال ۱۹۶۰ باعث شد ۳۸ میلیون نفر در چین بر اثر گرسنگی و کار سنگین جان خود را از دست دهند (طارم سری و همکاران؛ ۱۳۶۴: ۴۱). در این دوران رشد اقتصادی چین کند بود به گونه که در سال ۱۹۸۰، چین در رده هفتم اقتصاد جهانی با GDP ۳۵، ۳۰۵ میلیارد دلاری بود، درحالی که آمریکا ۲،۸۶ تریلیون دلار بود. پس از اصلاح بازار در سال ۱۹۷۸، این غول اقتصادی رشد سالانه با میانگین ۱۰ درصد را به خود دیده است (Bajpai, 2019: 2) .
پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶، حزب کمونیست ماندگاری خود در چین را حفظ کرد، اما جامعه چین شاهد یکسری تغییرات بود که منجر شد کشور بر روی ریل توسعه قرار گیرد. گام های توسعه با رهبری دنگ شیائوپینگ تسریع گردید. او در سال ۱۹۷۸، دقیقاً پس از مرگ مائو، ایده «اجازه دهیم برخی افراد ثروتمند شوند »را مطرح کرد و در سیال ، راهبرد «شتاب بخشیدن به توسعه مناطق ساحلی »را در پی گرفت(اوریو، ۱۳۹۳: ۲۳).
با جریان سیاست رفرمیسم و درهای باز در ۱۹۷۹، سیاست عملگرایی در حوزه اقتصاد به وسیله سیاست ملی حمایت شد، عملکرد فردی و شرکت های خصوصی در این مرحله تاریخی ظاهر شدند و موانع کسب ثروت برداشته شد. استاندارد زندگی مردم به طور قابل توجهی در طول ۲۰ سال، از ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۹ افزایش یافت که توسط روح عمل گرایی به دست آمده بود. روح عمل گرایی «همکاری » یرای توسعه اقتصادی را در عصر رفرمیسم و درهای باز اجتناب ناپیذیر کرده بود (li & wu: 2016: 42). از سال۱۹۷۶ به بعد و بخصوص دهه ۸۰ رشد اقتصادی روند رو به جلوی خود را در پی گرفت. طوری که در سال ۱۹۹۲، از مجموع ۲۲.۸ تریلیون دلار تولید ناخالص جهان، ۲درصد آن متعلق به چین بود، این نسبت به ۱۵ درصد از مجموع ۷۴.۶ تریلیون دلاری
تولید ناخالص جهان در سال ۲۰۱۵، افزایض یافته، که در مقایسه با کاهش نسبی سهم ژاپن و آمریکا به عنوان مهم ترین رقبای منطقه ای و جهانی چین، ارزش استراتژی افزایش تولید ناخالص ملی چین آشکارتر است (Santasmomabt, 2015: 13)7. چین در سال ۲۰۰۹ آلمان را که بزرگترین صادر کننده جهان بود پشت سر گذاشت و در سال ۲۰۱۰ از دومین اقتصاد جهان یعنی ژاپن پیشه گرفت(Nadkarni & Noonan, 2013: 101):
این کشور در سال ۲۰۱۱، با ۱۱ تریلیون دلار سهم۱۴.۸ درصدی از اقتصاد جهانی را به خود اختصاص داد و در رتبه دوم، ۱۰ اقتصاد برتر دنیا پس از آمریکا قرار گرفت. نرخ رشد اقتصادی آن ۶.۷درصد در سال ۲۰۱۶ بود و سریعترین رشد اقتصادی جهان را به نام خود ثبت کرد (World Economic Forum,2017).

نسل دوم رهبری؛ رویکرد لیبرال (۱۹۸۹- ۱۹۷۶)

این نوع ناسیونالیسم با سیاست مدرنیزاسیون دنیگ شیائوپینگ که از او و همفکران به عنوان رهبران نسل دوم چین معاصر یاد می شود، شکل گرفت؛ دهه ۱۰۷۰ الگوی خروج نسبی از انزوا جایگزین الگوی انزواگرایانه دهه ۱۹۶۰ شد؛ با دیدار ریچارد نیکسون از کشور چین، در رابطه این کشور با آمریکا و ژاپن عادی سازی صورت می گیرد و کرسی دائم شورای امنیت به جمهوری خلق چین تحویل داده می شود؛ در این دوره ناسیونالیسم چینی به اصلاح خود می پردازد که شاید بتوان اهمیت به تخصیص، سرمایه گذاری و ایجاد فضای رقابتی در اقتصاد و نداشتن منافات آن با مدل غرب و پذیرش اجماعی این مسئله از سوی حزب را مهمترین رخداد این دوره ذکر نمود، بااین حال چهار اصل افکار مارکس، لنین و مائو، دیکتاتوری دموکراتی خلق چین، راه سوسیالیستی و رهبری حزب مورد توجه بوده و به همراه برخی اصلاحات تدوین و تعیین کننده خط مشی های خرد و کلان، به ویژه در عرصه اقتصاد بود(بابایی، ۱۳۷۴: ۱۶۴). بااین حال در داخل چین نیز اصلاحاتی صورت می گیرد و نخبگان اصلاح طلب صدای اصلی درون حکومت در این سال ها بودند، در این دوره تغییرات هویتی رخ داد که جنبه های لیبرالی آن پاسخی برای اجتناب از اشتباهات انقلاب فرهنگی میائو به شمار می رفت(Modongal, 2016: 3 ). درواقع در این دوره به فلسفه، اندیشه سیاسی و ادبیات غرب توجه خاصی صورت گرفت و فرهنگ جوامع غربی و اقتصاد و سیاست مربوط به این کشورها در رسانه های چینی در معرض معرفی قرار گرفت، سی ان ان و بی بی سی ازجمله رسانه هایی بودند که جوانان از طریق آنها درباره تجربه دموکراتی غرب مطلع می شدند، اما رنسانس فکری صورت گرفته در این دوره درواقع بیشتر مربوط به رسوخ آموزه های سوسیالیستی بود و تجدید نظر در این آموزه ها جنبشی را به وجود آورد که به دلیل شباهت زیاد با جنب های دموکراسی خواه غرب داشت، اما چنین اصلاحات سیاسی با مخالفت شدید ناسیونالیست های رادیکال؛ در سال ۱۹۸۹ در میدان تیان آن من با برخورد حکومت متوقف گردید ) (Lijun & Chee Kia, 2010: 4.

در خصوص توسعه اقتصادی، رهبران حاکم چین راه میانه ای را در نظیر می گیرند؛ شیوه مالکیت به صورت مالکیت عمومی، دسته جمعی، انفرادی، مشترک چینی-خارجی و حتی کاملاً خارجی بود؛ در سال ۱۹۸۸، بخش اصلاحی با عنوان «اقتصاد خصوصی» به قانون اساسی اضافه شد تا این الگو کاملاً قانونی و کلان پیش رود، مکانیسم بازار نیز با نظارت مستقیم ترکیب شد و اصلاحات نظام بانکی-مالی در این راستا به اجرا گذاشته شد و اهمیت فراوانی به توسعه و تحقیق با هدف بومی سازی تکنولوژی در داخل چین داده شد و اصلاحات اقتصادی در این دوره، مهمترین نیروی محرکه چین گردید به طوری که در سال ۱۹۸۲ با ادغام وزارت تجارت خارجی، روابط اقتصادی خارجی و کمیسیون صادرات و واردات و کمیسیون کنترل سرمایه گذاری خارجی، وزارتخانه ای با عنوان “وزارت روابط اقتصادی خارجی و تجارت” ایجاد گردید که در بسیاری از امور، وزارت خارجه را به حاشیه راند(بابایی، ۱۳۷۴: ۱۷۵)، در این دوره تلاش چین برای رهایی از وابستگی به شوروی و ترمیم شکاف تکنولوژی با غرب صنعتی شده، این کشور را در دهه ۱۹۸۰ به بزرگترین وارد کننده تکنولوژی مبدل ساخت، سیاست درهای باز با۴ راهبرد آزادی قیمت گذاری، تشویق تولیدات، تشویق صادرات و گسترش مالکیت های صنعتی اصلاحات قوانین را در پی گرفت؛ ازجمله «برنامه ملی اشاعه علوم و تکنولوژی» با هدف بازگشت سرمایه های تکنولوژی و انسانی بود که تأثیر بسزایی در رشد اقتصادی این کشور داشت، چینی ها با روش هایی چون خرید لیسانس، معاملات متقابل، تولید مشترک محصول و سرمایه گذاری مستقیم و مشترک با شرکت های معتبر به انتقال تکنولوژی و سپس اصلاح و بازسازی آن مبادرت نمود، شرکت های هنگ کنگی و تایوانی به واسطه دوراندیشی چینی ها و تعلق آنها به چین واحد از اولویت خاصی برخوردار بودند، همچنین ایجاد بازار مبادله و توزیع فناوری با مرکزیت چین، آخرین تکنولوژی سایر بازارهای خارجی را به سمت چین سرازیر نمود؛ به طوری که حجم عملیات تجاری از متوسط ۵۰ میلیون یوان در سال۱۹۸۳به ۲۲میلیارد یوان درسال ۱۹۹۴ رسید؛ رشد تولید ناخالص داخلی بیش از ۸ درصد شد و حجم صادرات چین نیز درسال ۱۹۷۹،حدود ۱۴ میلیارد دلار بود که تا سال۱۹۹۰ به ۶۳ میلیارد دلار رسید و حجم واردات ۱۹۷۹، حدود ۱۶ میلیارد دلار بود که در ۱۹۹۰ به ۵۴ میلیارد دلار رسید که بر این اساس، تراز تجاری منفی ۲ میلیارد دلاری، در طول ۱۱ سال به عدد مثبت ۳۰ میلیارد دلار رسید و سیاستگذار اصلی نیز وزارت روابط اقتصاد خارجی و تجارت با همیاری ترجمان های اجرایی چون استان ها، مناطق خودمختار، شهرداری ها، مناطق آزاد و مناطق ویژه اقتصادی در استان های ساحلی که مکانی امن برای سرمایه گذاری و واردات فناوری تلقی می شدند و از طرفی محلی برای صادرات تلقی شدند؛ همگی تحت نظر شورای دولتی(رهبران نسل دوم) راهبری می شدند (فهیم، ۱۳۸۱: ۱۳۷- ۱۳۶)؛ اگرچه در این دوره، دولت چین مجبور بود برای افزایش قدرت اقتصادی خود، امتیازات بیشتری برای شرکت های خارجی جهت سرمایه گذاری قائل شود و سهم شرکت های دولتی را از ۷۵ درصد به ۵۰ درصد کاهش بدهد، اما در نسل بعدی، به نوعی آن را جبران نمود؛ درواقع هدف اصلی چین در این دوران، دو برابر نمودن تولید ناخالص داخلی و حل مشکل خوراک و پوشاک مردم بود(شریعتی نیا، ۱۳۸۶: ۶۶۴). دولت چین برای اجرای سیاست های ناسیونالیستی خود دو اقدام را در این دوره در پی گرفت: یکی جهت دادن به اقتصاد داخلی خود تا آنجا که به یک موازنه دلخواه تجاری برسند. در حقیقت هدف آنها تولید کالا برای صدور بود، در حالی که همزمان سطح واردات را پایین نگه دارد. د.م هدایت صنایع در راستای ارزش افزوده در سایه ورود به مواد خاک ارزان قیمت بود (اختیاری امیری و همکاران۱۳۹۸: ۱۶۷). بنابراین در این دوره لیبرالیسم مبتنی بر نگرش ناسیونالیست اقتصادی بود که ریل توسعه در چین را راه انداخت و سیاست دولت در راستای افزایش صادرات و کاهش واردات در چارچوب مرکانتلیسم اقتصادی عمل می کرد. از نظر رویکرد مرکانتلیسم دولت چین در این دوره سیاست های اقتصادی را با هدف حداکثرسازی ثروت و ترفیع جایگاه در نظام بین الملل به کار می گیرند و استفاده از همه جنبه های قدرت، سلطه بر بازارهای اقتصاد جهانی را تسهیل می کند و در نهایت شکوفایی اقتصاد ملی را پایه گذاری می کند. دولت چین در این دوره به سوی کنترل منابع خارجی و جریان مالی بین الملل و کاهش آسیب پذیری از قواعد اقتصادی هدایت شد.

نسل سوم رهبری؛ رویکرد واقع گرا (۲۰۰۱- ۱۹۸۹):
ازجمله در پی گرفتن سیاست های واقع گرایانه، تأثیرات حادثه میدان تیان آن من بود که منجر به تیرگی روابط غرب و چین شد، در این دوره واقع گرایان دائوئیستی در چین حکمرانی می نمودند، اختلافات چین با ژاپن نیز تشدید شد، چین به عنوان یک تهدید در قالب تئوری های بدبینانه برخورد تمدن ها قرار گرفت، انفجار بمب در سفارت چین در بلگراد، برخورد هواپیمای جنگنده چین با هواپیمای جاسوسی آمریکا ازجمله دلایل بین المللی تشدید ناسیونالیسم واقع گرای چین بودند. در سطح داخلی چین مهمترین تغییر جایگزینی رهبران محافظه کار سنتی چون جیانگ زمین با کادر اصلاح طلب بود که حزب کمونیست را به تسخیر خود در آوردند و در قالب مجموعه ای از سخنرانی های میهن دوستانه احساسات ضدغربی را ترویج می دادند؛ همچنین با سقوط شوروی، تحولات فکری متأثر از برخورد نخبگان چینی با غرب و همچنین تغییرات جامعه چینی، رویکرد متفاوتی نسبت به رهبران ایدئولوژیک نسل اول و اصلاح طلب نسل دوم اتخاذ گردید، به لحاظ اجتماعی ترکیبی از آموزه های سوسیالیستی و کنفوسیوسی ترویج شد و در سطح سیاست خارجی نیز آموزه های ملی گرایانه دائوئیستی و رئالیستی(تمدن باستانی چین، مقاومت ضد امپریالیستی و ایجاد چین قدرتمند) راهنمای عمل قرار گرفت (Modongal, 2016: 4).اندیشمندان چینی به دنبال ایجاد موانع آمریکا جهت ورود چین به سازمان تجارت جهانی، انتقادات خود از غرب را با انتشار کتاب تأثیرگذار و ضدآمریکایی “China can say ,NO,”، که نقش زیادی در گسترش ناسیونالیسم واقع گرایانه چین داشت، نهادینه ساختند و به بازسازی و ایجاد هویت هایی پرداختند که چینی شدن را جایگزین غربی شدن می نمود، در ناسیونالیسم جدید شکل گرفته دو محور استعمارزدایی نو(الهام از چین سنتی و تائید مبارزات مائو) و طراحی الگویی بدیل مدرنیزاسیون غرب دنبال گردید.

نسل چهارم و پنجم رهبری؛ رویکرد ناسیونالیسم اقتصادی (۲۰۱۷-۲۰۰۱):
رشد سریع اقتصادی چین از دهه ۱۹۹۰ میلادی، ورود چین به سازمان تجارت جهانی در ۲۰۰۱میلادی و افزایش توان اقتصادی چین که در سال ۲۰۱۳ منجر به اعلام مگاپروژه جاده ابریشم نوین در راستای احیای جاده باستانی با ویژگی های جدید شده، غرور ملی و تعلیق خاطر چینی ها را افزون بخشیده و نسل جوانی که در ابتدای هزاره جدید میلادی با ابزارهای ارتباطی چینی با جهان تعامل می نمایند، از دریچه ملی گرایی چینی به مسائل می نگرند و انتظار احترام از جامعه بین المللی به عنوان یک قدرت بزرگ دارند، درواقع رویکردهای دائوئیستی و کنفسیوسی در این دوره ترکیب گردید و اجماع پایدار و هماهنگی در حزب بر سر آنها به وجود آمد؛ به عبارت دیگر در بنیادهای نظری رهبران نسل پنجم آموزه های ناسیونالیستی و رئالیستی ترکیب شده است، آنها هم به دو دسته دفاعی و تهاجمی تقسیم می شوند؛ رئالیست های تهاجمی بر این باور هستند که چین باید یک ارتباط خوب و با نفوذی را با آمریکا برقرار کند تا مانع از آن بشود که کشور آمریکا به تایوان سلاح بفروشد، این گروه استفاده از قوه قهریه جهت جلوگیری از نزدیکی آمریکا به سواحل چین را تجویز می نماید .رئالیست های دفاعی نیز بر این باورند که چین بایستی به لحاظ نظامی و امنیتی قدرتمند باشد؛ ولی باید در جایی از آن استفاده کند که مورد تهاجم واقع شده باشد. این نوع از ناسیونالیسم در نسل چهارم(به رهبری هوجین تیائو) و نسل پنجم(به رهبری شیی جیی پینگ)، معتقدند که چین نباید در مرزهای خودش محدود بماند، دیاسپورای چینی در جهان غرب، در محافل آکادمیک و فضای سایبری نیز به دفاع از کشورشان می پردازند و این موضوع حکایت از نفوذ چین در افکار عمومی و جامعه جهانی هم دارد(Viola,2010:19-20).

تببین ارتباط میان ملی گرایی و سیاست خارجی توسعه گرا در چین
بر اساس یک نگاه سازه انگارانه می توان مدعی شد که عملکرد سیاست خارجی کشورها در نظام بین الملل تابعی از تعریف آنها از ملت است. بنابراین سبک و سیاق ملی گرایی دولت ها به سیاست خارجی آنها جهت می دهد. به طوری که تعریف ملت در درون مرزهای ملی، محدوده تعریف شده ای از تکالیف را برای دولت ها ایجاد می کند. در حالی که فرارفتن از مفهوم ملی گرایی در قالب عناوینی همچون اُمت، امپراتوریگری و انترناسیونالیسم محدوده ای فراخ از وظایف را پیش روی دولت ها می گشاید. اینگونه سیاست خارجی وظایفی فراتر از یک دولت عادی را بر کشورها تحمیل می کند که معمولاً با انگیزه های ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک همراه است. بر همین منوال چین در دوران مائو ناسیونالیسم را به خدمت ایدئولوژی درآورده بود (Shambaugh,2014:2) و خود را درگیر رقابت های ژئوپلیتیکی نیز کرده بود.
لذا در آن دوران ملی گرایی براساس مولفه های ایدئولوژی کمونیستی و ادعاهای ژئوپلیتیکی تعریف می شد. به همین جهت سیاست خارجی چین در نبرد مداوم با کاپیتالیسم و امپریالیسم به سرمی برد. اما بعد از روی کار آمدن دنگ شیائوپینگ تعریفی مشخص از ملی گرایی جایگزین فراملی گرایی شد. در نتیجه سیاست داخلی و خارجی چین از دغدغه های ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک فاصله گرفت (Laplan,2006:213) رویکرد بین المللی چین به تدریج تغییر کرد و منافع ملی جایگزین ایدئولوژی در روابط چین با سایر کشورها شد(Zhimin,2005:46). البته ماریا چان در کتاب معروف خود با عنوان بازگشت اژدها معتقد است که مورد توجه قرارگرفتن ناسیونالیسم در چین بیش از آنکه یک انتخاب بوده باشد؛ ناشی از یک الزام برای چین بوده است. همچنان که در رژیم های پساکمونیستی مانند روسیه، صربستان، یوگسالوی، کوزوو و کشورهای آسیای مرکزی شاهد بازگشت ناسیونالیسم به عنوان یک ایدئولوژی جایگزین بوده ایم(Chang,2018:6).
به هرحال علت بازگشت به ناسیونالیسم در چین هرچه که باشد این عنصر در دوران پسامائو تبدیل به مقوله ای مشترک میان حزب کمونیست و منتقدان آن شده است و این مساله حزب کمونیست را قادر می سازد که هرگونه مخالفت بر علیه حزب را یک اقدام وطن فروشانه جلوه دهد و بدین وسیله مشروعیت خویا را تضمین کند (Zhao,2016:1169). از این رو سیمون با نگاهی بدبینانه معتقد است که نوعی سازگاری پنهان بین ایدئولوژی کمونیستی با ملی گرایی حال حاضر در چین وجود دارد به شکلی که کارکرد اصلی هر دو حفظ حاکمیت و مشروعیت حزب کمونیست است (Shen,2004:123). در همین راستا سویشنگ ژائو و ازملی گرایی مورد حمایت رهبران چین با عنوان ملی گرایی دولتی نام می برد و جهت گیری آن را برخلاف ملی گرایی مردمی از بالا به پائین می داند(Zhao,2013:537).
ارائه تعریف گسترده از ملت به شکلی که بخشی از اعضای آن در بیرون از مرزهای سیاسی مشخص قرار گیرند باعث می شود که منافع ملی در هاله ای از ابهام قرار گیرد. بر همین اساس گذار نخبگان سیاسی چین از فراملی گرایی به ملی گرایی، از ایدئولوژی به منافع ملی، از تنش به ثبات، از جنگ به صلح و از ژئوپلیتیک به ژئواکونومیک باعث برسازی سیاست خارجی توسعه گرا در چین شده است. به عبارت دیگر ملی گرایی و منافع ملی هسته کانونی سیاست خارجی توسعه گرایانه است. این نوع نگاه به ملی گرایی در کامیابی سیاست خارجی چین برای جذب سرمایه بین المللی و رشد اقتصادی موثر بوده است.

نتیجه گیری
بدون تردید در شکل گیری سیاست خارجی و اتخاذ استراتژی هر کشوری عوامل متعددی تاثیرگذار می باشد، اما شاید یکی از مهمترین عللی که نمی توان نقش آن را انکار نمود، نقش عوامل فرهنگی، اعتقادی و زمینه های تاریخی در سیاست خارجی هر کشور می باشد، بویژه در کشورهایی که برخوردار از ریشه های قوی فرهنگی و زمینه های تاریخی برخوردار می باشند و ،لذا کشور چین نیز از این امر مستثنی نمی باشد، درست است که اوضاع و شرایط اقتصادی چین و محیط بین الملل بر سیاست خارجی این کشور تاثیرگذار می باشند اما با نگاهی دقیق می توان به خوبی نقش عوامل فرهنگ و زمینه های تاریخی را در سیاست خارجی این کشور ملاحظه نمود. به طوریکه سیاست واقع گرایانه این کشور در مقاطع مختلف زمانی در قرن ۲۰ تا به امروز ریشه در فرهنگ و مکاتب فکری این کشور بویژه در مکتب »هان فی تسو« دارد. و با اینکه توجه به اقتدار فرمانروا، و پدرسالاری بعنوان یکی از ویژگی های فرهنگی چین را در اعصارمختلف کاملاً مشاهده نمود و همچنین غرور ملی و ناسیونالیسم چین از دیگر عوامل مهم تاثیرگذار در این زمینه می باشد.
علاوه بر آن سیاست خارجی کشورها در تداوم سیاست داخلی آنها قرار دارد. بنابراین یکی از راه های ممکن برای فهم صحیح سیاست خارجی کشورها بررسی الگوی ملی گرایی آنها است. ناسیونالیسم در جمهوری خلق چین دو دوره را در قالب گفتمان مائو و دنگ پشت سرگذاشته است. در گفتمان مائو ایدئولوژی کمونیستی در صدر اولویت ها قرار داشت. لذا ناسیونالیسم در بستر ایدئولوژی تفسیر می شد. این روند منجر به تکیه بر اهداف انترناسیونالیستی و معرفی چین به عنوان ملتی سرخ(انقلابی) در عرصه بین المللی شده بود. لذا بیجینگ در نبردی دائم با کشورهای امپریالیستی به سر میبرد که پیامد آن رشد اقتصادی ضعیف و فقر فزاینده در چین بود. با این وجود جانب انصاف را در مورد اقدامات مائو باید رعایت کرد. در دوران مائو برخلاف دوران جمهوری چین(1911-1949 )یک تعریف فراقومی از ملی گرایی ارائه شد. در این دوره چین تحت تاثیر احساسات فراملی گرایانه به عنوان یک قدرت جهانی مطرح شد که درجنگ کره، ویتنام و منازعات مرزی با هند و روسیه قدرت نمایی کرد و تاحدودی احساس تحقیر ملی چینی ها التیام یافت. با این وجود بعد از درگذشت مائو نخبگان جدید تداوم چنین رویکردی را به ضرر منافع ملی در بلندمدت می دانستند. بر همین اساس در کنگره یازدهم حزب کمونیست 1978 نوسازی اقتصادی و ارتقا استاندارد زندگی چینی ها به عنوان وظیفه اصلی حکومت تائید شد. از این رو در گفتمان دنگ ایده های انترناسیونالیستی به حاشیه رانده شد و فضا برای انواع ملی گرایی در چین بازتر شد. با این وجود حزب کمونیست کماکان کنترل خود را بر ملی گرایی حفظ کرده است. با این تفاوت که در ابرگفتمان دنگ انگیزه های اقتصادی جایگزین انگیزه های ایدئولوژیک شده است. از این رهگذر دولت توسعه گرای چین الگوی ملی گرایی عملگرا را در عرصه سیاست خارجی به نمایش گذاشته است که به تکوین سیاست خارجی توسعه گرا در این کشور کمک کرده است.
با وجود برخی تمایلات ستیزه جویانه در انواع ملی گرایی، بیجینگ رفتارهایی را در عرصه بین المللی از خود بروز داده است که نشان از رویکرد صلح آمیز و توسعه مآبانه دارد. از آن جمله می توان به مواردی مانند تداوم سیاست درهای باز، برقراری روابط تجاری و دیپلماتیک مستحکم باکانون های ثروت و قدرت جهانی(حتی کشورهایی که در تحقیر چین نقش داشته اند)، پیوستن به سازمان تجارت جهانی، پذیرش وضع ، مشارکت منطقه ای موجود در تنگه تایوان البته به صورت موقت (حتی با کشورهای غیردوست)، تاکید بر ژئواکونومیک به جای ژئوپلیتیک و تلاش برای جذب سرمایه خارجی اشاره کرد. بنابراین دولت توسعه گرای چین، ناسیونالیسم را در مسیر عمل گرایی سوق داده است و باعث تکوین سیاست خارجی توسعه گرا به عنوان یک برساخت سیاسی شده است. تاثیرگذاری ناسیونالیسم در سیاست خارجی چین از پائین به بالا نبوده است بلکه ملی گرایی عمل گرا دارای الگویی از بالا به پائین است.
روند تحولات در سیاست خارجی چین نشان می دهد که بدون کاستن از بار ایدئولوژیک و مسئولیت های فراملی دولت نمی توان انتظار شکل گیری سیاست خارجی توسعه گرایانه داشت. زیرا توانایی و منابع در دسترس دولت ها محدود است. اختصاص دادن به توانایی ها به وظایفی فراتر از سطح ملی باعث می شود که سیاست خارجی حالت فرسایشی به خود بگیرد و نوعی احساس سوءظن در میان سایر کشورهای رقیب ایجاد شود که در نهایت باعث به حاشیه رفتن عملکرد اقتصادی در حوزه سیاست خارجی می شود. روند توسعه گرایی در سیاست خارجی چین مبتنی بر روی کار آمدن و تداوم حضور نخبگان توسعه گرا بوده است. به طوری که بعد از درگذشت مائو چهار نسل از نخبگان چینی همچنان نگاه ملی گرایانه خود را در راستای آمال اقتصادی سوق داده اند و از این طریق بدون تغییر ساختار سیاسی اهداف فراملی و ایدئولوژیک حزب کمونیست را به نفع پیشرفت اقتصادی اصلاح کرده اند. تجربه سیاست خارجی چین حامل این آموزه ارزشمند است که روی کار آمدن تکنوکرات های توسعه گرا و ارائه تعریفی مشخص و عمل گرایانه از ناسیونالیسم یکی از نیازهای شکل گیری سیاست خارجی توسعه گرا است. الگوی نگاه به ناسیونالیسم در کشور چین حامل آموزه های ارزشمندی است که می تواند همچون سر آغازی برای فرآیند تحول اقتصادی در کشورهای مورد توجه قرار گیرد.
تبیین نسبت اقتصاد سیاسی و ناسیونالیسم چینی نشان داد که عنصر ناسیونالیسم به عنوان موتور محرکه چین معاصر از ۱۹۷۶ تا ۲۰۱۷ میلادی عمل نموده و روند رشد اقتصادی و ثبات سیاسی چین را بهبود بخشیده است و همچنین استمرار روند توسعه را در پی داشته است. درمجموع اقتصاد سیاسی جمهوری خلق چین از طریق عناصر ناسیونالیسم اقتصادی طی سه دوره که چهار نسل رهبری را در بر می گیرد، ثبات سیاسی و رشد اقتصادی را برای چین ایجاد نموده است؛ در دوره اول پس از اصلاحات، به رهبری دنیگ شییائوپینگ، ملی گرایی لیبرال با تأکید بر یادگیری از غرب و انتقال فناوری، در دوره دوم به رهبری جیانگ زمین، ملی گرایی رئالیستی و تمرکز بر ثبات داخلی و در دوره سوم، به رهبری هوجین تیائو و شی جی پینگ، ملی گرایی اقتصادی با تأکید بر توسعه هماهنگ داخلی و حضور در بازارهای جهانی و بسط نفوذ جهانی توانست؛ عمن تثبیت جایگاه رهبری حزب کمونیست، استقلال سیاسی و اقتصادی چین، حل مهمترین مععلات امنیتی-اقتصادی چیین و حرکت به سوی هماهنگی اجتماعی و اقتصادی و ظهور به عنوان قدرت بزرگ چند بعدی را ایجاد نماید.

منابع
امیدوارنیا، محمد جواد(۱۳۷۰)،سیر تحول در اندیشه نظامی و سیاست تسلیحاتی چین،تهران:وزارت امور خارجه.
احمدیان، قدرت و همکاران(۱۳۹۸)،«آثار رشد اقتصادی چین بر تقویت حمایت گرایی اقتصادی در ایالات متحده»، سیاست جهانی، دوره هشتم، شماره اول.
اوریو، پائولو (۱۳۹۳)،الگوی توسعه چینی؛ چالش های توسه پرشتاب و هماهنگ سازی دوباره دولت و جامعه)، ترجمه سعید میرترابی و اسماعیل ربیعیی ملاطی، تهران: دانشگاه امام صادق.
اختیاری امیری، رعا و همکارن (۱۳۹۸)؛« تأثیر ناسیونالیسم اقتصادی آمریکا بر نظیم جهانی لیبرال»، سیاست جهانی، دوره هشتم، شماره اول.
بابایی، محمد،(۱۳۷۴)،ساختارهای داخلی و شکل گیری سیاست خارجی چین، تهران: دانشگاه شهید بهشتی.
برنت، لورن و راوسکی، توماس(۱۳۹۰)،گذار بزرگ اقتصادی چین، ترجمه بهاره عریانی ودیگران، تهران: موسسه مطالعات و پژوه های بازرگانی.
پوراحمدی، حسین و شم آبادی، محمد (۱۳۹۰)،مقدمه ای بر نظریه اقتصاد سیاسی اسلامی ،تهران: دانشگاه امام صادق(ع).
پیرویان، ویلیام (۱۳۸۸)، سیر تحول اندیشه سیاسی در شرق باستان، چاپ دوم، تهران: سمت.
ذاکریان، مهدی و حسنپور، جمیل (۱۳۸۸)،«تأثیر ایدئولوژی بر سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در مقایسه با جمهوری خلق چین»، فصلنامه مطالعات سیاسی شماره دوم صص ۱۷۸- ۱۴۵.
سازمند، بهاره و ارغوانی پیرسلامی، فریبرز(۱۳۹۱)،»چالش های ژئوپلیتیک منطقه ای و
دکترین ظهور مسالمت آمیز چینم ،فصلنامه روابط خارجی، شماره دوم، صص ۱۷۸- ۱۴۵.
سلیمی، حسین و رحمتی پور، لیلا (۱۳۹۳)،«مطالعه مقایسه ای فرهنگ استراتژی آمریکا و چین» ،فصلنامه مطالعات راهبردی، شماره سوم، صص ۲۳۶- ۱۹۸.
شریعتی نیا، محسن (۱۳۸۶)،«سیاست خاورمیانه ای چین» ،فصلنامه سیاست خارجی، شماره ۳، صص ۶۸۲-۶۶۴.
صادقی، سیدشمس الدین(۱۳۸۹)، ساختار نوین اقتصاد سیاسی بین المللی، تهران: دانشگاه تربیت مدرس.
طارم سری، مسعود، عالم ،عبدالرحمن، و مستقیمی ،بهرام (۱۳۶۴)،چین: سیاست خارجی و روابط با ایران، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه.
عاشوری، داریوش(۱۳۵۸)،نگاهی به سرزمین تاریخ و فرهنگ چین، تهران: مرکز فرهنگی آسیا.
فهیم، فریبا(۱۳۸۱)،«سیاست های انتقال و توسعه فناوری در کشور چین» ،مجله رهیافت ،شماره۲۸، صص ۱۳۹- ۱۳۱.
قنبرلو، عبداله(۱۳۹۲)،«بنیادهای امنیتی سیاست خارجی چین»،فصلنامه مطالعات راهبردی، شماره دوم، صص ۱۵۲- ۱۲۶.
قنبرلو، عبداله (۱۳۹۴)،مبانی سیاست خارجی تطبیقی؛ بررسی سه الگوی ایران ترکیه و چین، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
کاپوراسو، جیمز ای. و لوین، دیوید پی.(۱۳۸۷)، نظریه های اقتصاد سیاسی، ترجمه محمود عبداله زاده، تهران: نشر ثالث.
کلر برژر، ماری(۱۳۶۸)،جمهوری خلق چین ۸۵- ۱۹۴۹،ترجمه عباس آگاهی، مشهد: آستان قدس رضوی.
کیسینجر، هنری (۱۳۹۲،، چین (فرهنگ، اقتصاد سیاست مدیریت ) تهران: نشر نورا.
گریفیتس، مارتین(۱۳۸۷)،دانشنامه روابط بین الملل و سیاست جهان، ترجمه علیرضا طیب، تهران: نی.
مند، تیبور(۱۳۵۰)،چین قدرت بزرگ فردا، ترجمه هوشنگ مقدسی، مشهد: نشر توس.
1. Ahmadi, H (2016). Ethnicity and racist in Iran, Tehran: Ney Publication. [In Persian]
2. Bloodworth, D (1980). The Chinese Looking Glass, New York: Farrar.
3. Clarke, M (2018). “The Belt and Road Initiative: Exploring Beijing’s Motivations and Challenges for its New Silk Road”, Strategic Analysis, Vol. 42, No. 2, PP 48- 102, (doi: 10.1080/09700161.2018.1439326).
4. Coase, R; Wang, N (2012). How China Became Capitalist, New York: Palgrave Macmillan.
5. Fallahi, E; Omidi, A (2017). “Change and Continuity in China’s Development Oriented Foreign policy in Xi Jinpinp Era”, Political and International Approaches, Vol. 9, No. 51, PP 147-178. [In Persian]
6. Friedman, E (2008). “Where is Chinese nationalism? The political geography of a moving project”, National and nationalism, Vol. 14, No. 4, PP 721-738. (doi: 10.1111/j.1469-8129.2008.00336.x).
7. Gries, P.H; Steiger, D; Wang, T (2016). “Popular nationalism and China’s Japan policy: the Diaoyu Islands protests, 2012–2013”, Journal of Contemporary China, Vol. 25, No. 98, PP 264-276. (doi: 10.1080/10670564.2015.1075714).
8. Guo, Y (2004a). Cultural Nationalism in Contemporary China, London & New York: Routledge Curzon.
9. Guo, Y (2004b). The liberal–nationalist debate on democracy and identity, in Leong H. Liew and Shaoguang Wang (ed), Nationalism, Democracy and National Integration in China, London & New York: Routledge Curzon.
10.Gusterson, H (2017). “From Brexit To Trump: Anthropology And The Rise Of Nationalist Populism”, American Ethnologist , Vol. 44, No. 2, PP 209-214. (doi:10. 1111/amet.12469). 11.Hughes, C (2011). “Reclassifying Chinese Nationalism: the geopolitik turn”, Journal of Contemporary China, Vol. 20, No. 71, PP 601-620. (doi: 10.1080/10 670564.2011 .587161). 12.Johnston, A (2018). “Is Chinese Nationalism Rising? Evidence from Beijing”, International Security, Vol. 41, No. 3, PP 7-43. (doi: 10.1162/ISEC_a_ 00265)
13.Karatasli, S.S; Kumral, S (2017). ” Territorial Contradictions of the Rise of China: Geopolitics, Nationalism and Hegemony in Comparative-Historical Perspective”, Journal of World-Systems Research, Vol. 23, No. 1, PP 5-35. (doi:10.5195/ JWSR.2017.591).
14.Koch, J (2006). Economic Development and Ethnic Separatism in Western China: A New Model of Peripheral Nationalism, Asia Research Centre, Murdoch University Working Paper, No. 134.
15.Laplam, W (2006). Chinese Politics in the Hu Jintao Era, New York: An East Gate book.
16.Lawrence, P (2014). Nationalism History and Theory, London and New York: Routledge. 17.Lijun, Y; Kia, L.C (2010). “Three waves of nationalism in contemporary China: Sources, themes, presentations and consequences”, International Journal of China Studies, Vol. 1, No. 2, PP 461-485.
18.Manicom, J (2010). Growing Nationalism and Maritime Jurisdiction in the East China Sea, China brief, Vol, X, No. 21, PP 9-11.
19.Meissner, W (2006). China’s Search for Cultural and National Identity from the Nineteenth Century to the Present, China perspectives, No. 68, PP 1-19.
20.Modongal, S (2016). “Development of nationalism in China”, Cogent Social Sciences, Vol. 2, No. 1, PP 1-7. (doi: 10.1080/23311886.2016.1235749).
21.MOFCOM (2016). Statistics of FDI in China in January-October 2016, Ministry of Commerce People’s Republic of China, Available at: http://english.mofcom. gov.cn/ article/statistic/foreigninvestment/, Accessed on: 2018/10/28.
22.Moshirzadeh, H (2016). Explaining and Analyzing Foreign Policy, Tehran: SAMT. [In Persian] 23.Moshirzadeh, H (2010). Development in International Relations Theories, Tehran: Samt. [In Persian]
24.NBSC (2019). Year book 2018, National bureau of statics of china, Available at: http://www.stats.gov.cn, Accessed on: 2019/06/27.
25.Oksenberg, M (1986). “China’s Confident Nationalism”, Foreign Affairs, Vol. 65, No. 3, PP 501-523. (doi: 10.2307/20043078).
26.Pendlebury, J; Veldpaus, L (2018). “Heritage and Brexit”, Planning Theory & Practice, Vol. 19, No. 1, PP 1-6. (doi: 10.1080/14649357.2018.1428337).
27.Shambaugh, D (1996). “Containment or engagement of China? Calculating Beijing’s Response”, International Security, Vol. 21, No, 2, pp. 180-209. (doi: 10.1162/isec. 21. 2.180). 28.Shambaugh, D (2014). Nationalism and Chinese Foreign Policy, George Washington University Sigur Center for Asian Studies, Policy Brief November 2014.
29.Shen, S (2004). “Nationalism or Nationalist Foreign Policy? Contemporary Chinese Nationalism and its Role in Shaping Chinese Foreign Policy in Response to the Belgrade Embassy Bombing”, Politics, Vol. 24, No. 2, PP 122-130. (doi: 10.1111/j.1467-9256.2004.00213.x)
30.Smith, S (2001). Foreign Policy Is What States Make of It: Social Construction and International Relations Theory, in Vendulka Kubalkova (ed), Foreign Policy in a Constructed World, London and New York: Routledge.
31.Yu, H (2014). “Glorious Memories of Imperial China and the Rise of Chinese Populist Nationalism”, Journal of Contemporary China, Vol. 23, No. 90, PP 1174-1187. (Doi: 10.1080/10670564.2014.898907).
32.Zhao, S (2000). “Chinese Nationalism and Its International Orientations”, political Science Quarterly, Vol. 115, No. 1, PP 1-33. (doi: 10.2307/2658031).

Share