مهر ۲۴, ۱۴۰۰ – ۶:۰۸ ق.ظ |

مریم خالقی نژاد
تحلیلگر روابط بین الملل و مسائل منطقه ای
مرکز بین المللی مطالعات صلح- IPSC
پنجمین انتخابات پارلمانی به عنوان اولین انتخابات زودهنگام عراق در تاریخ دهم اکتبر روز یکشنبه برگزار گردید در این انتخابات …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » گفتگو

نبرد ناموفق آمریکا با فضا و زمان در افغانستان

نگارش در مرداد ۵, ۱۳۸۹ – ۳:۲۹ ق.ظ
Share

نبرد ناموفق  آمریکا با فضا و زمان در افغانستان

 

گفت و گوی مازیار آقازاده با دکتر نوذر شفیعی

مرکز بین المللی مطالعات صلح IPSC
www.peace-ipsc.org


گذشت حدود 9 سال از زمان اشغال افغانستان و نبود امنیت در این کشور ، ابهاماتی راجع به استراتژی ایالات متحده و غرب در این منطقه از جهان به میان آورده است . نبود امنیت پایدار در افغانستان و تیرگی چشم انداز میان مدت آن و نیز گسترش ابعاد و دامنه های فعالیت ستیزه جویان و شبه نظامیان طالبان و القاعده در کنار ضعف دولت مرکزی کابل در اعمال حاکمیت بر تمامی نقاط افغانستان و دیگر مشکلات و چالش های ریز و درشت در این کشور ، این سوال را بیش از پیش پدید آورده که آیا امروز افغانستان تبدیل به باری بر دوش ایالات متحده آمریکا شده است ، یا اینکه این مشکلات تا حدود زیادی قابل پیش بینی و قابل کنترل بوده و آمریکا می تواند در نهایت بر آنها فائق آید؟

در مصاحبه با دکتر نوذر شفیعی استاد دانشگاه و کارشناس ارشد مسایل افغانستان به واکاوی موقعیت جنگ افغانستان پس از گذشت 9 سال پرداخته ایم . دکتر شفیعی معتقد است که تهدید طالبان در افغانستان از جمله ” تهدیدات نوین ” است که مقابله با آن به راحتی امکانپذیر نخواهد بود . وی بر این باور است که ایالات متحده آمریکا با دو راهکار مشخص برای خلاص شدن از وضعیت کنونی خود در افغانستان مواجه است . مشروح گفتگوی ما با این کارشناس ارشد مسایل افغانستان و پاکستان در پی می آید .

پس ازگذشت 9 سال از اشغال افغانستان ، وضعیت نیروهای ائتلاف  وآمریکا در افغانستان درحال حاضر به چه شکلی تصور می کنید؟ آیا اساسا آنها توانسته اند به نتیجه ای دست پیدا کنند،و اگرموفق نشده اند به نتیجه ای برسند ، دلیل آن چه بوده است؟

معتقدم که حضور نیروهای آمریکایی و اساسا نیروهای غربی در افغانستان وعملیات آنها بعد از 9 سال را می توان در دو قالب بررسی کرد. یکی قالب مکان، و دیگری در قالب فضا و زمان . از نظر مکانی نیروهای غربی موفق شده اند که بخش وسیعی از خاک افغانستان را تحت کنترل خودشان در بیاورند و در حال حاضر به لحاظ مکانی درافغانستان سه  موقعیت مکانی به لحاظ میزان  امنیت و تهدید زایی وجود دارد. منطقه ی سبزدر شمال ، منطقه ی نارنجی که منطقه ی جنوب ، که در مناطق مرکزی وغرب افغانستان هست و منطقه ی قرمز که منطقه جنوب و جنوب شرق افغانستان را شامل می شود . با اینکه نیروهای غربی توانسته اند سه بخش ازافغانستان رابه لحاظ مکانی تحت تاثیر قرار بدهند ،اما درواقع نیروهای غربی کنترل دو منطقه رایعنی منطقه ی سبز ومنطقه ی نارنجی را در اختیار خودشان دارند. و منطقه قرمز که حوزه جنوب و جنوب شرق افغانستان است به عنوان کانون درگیری ها باقی مانده است.

اما از نظر فضایی و روانی هم موضوع دارای اهمیت است به این معنا که با اینکه نیروهای غربی توانسته اند بر بخش های وسیعی از خاک افغانستان مسلط شوند ، اما درواقع آن انتظاری که از ایجاد امنیت وجود داشت حادث نشده است . یعنی اینکه درجه بالای ناامنی وجو دارد . مردم افغانستان به لحاظ روانی در امنیت قرار نگرفته اند ، وضعیت اقتصادی مطلوب نیست و جنگ و بی ثابتی نیز بر افغانستان حاکم است. به وی‍ژه اینکه ، منطقه ی قرمز ، منطقه ی اصلی درگیری ها است ،اماطالبان بر بیش از 9 استان افغانستان مسلط هستند و درهرگوشه ای از افغانستان  که اراده کنند امکان انجام عملیات انتحاری و سایر عملیات تخریبی را دارند . بنابراین در جمع بندی این سوال به لحاظ مکانی بربیش از دو سوم خاک افغانستان مسلط شدند ولی یک سوم خاک افغانستان که حوزه جنوب و جنوب شرقی را شامل می شود هنوز کانون درگیری است؛ اما به لحاظ  فضایی در واقع دستاورد مثبتی ندارند . زیرا برای طالبان که گروه رقیب آمریکاست زمین و مکان اهمیت  ندارد بلکه زمان و فضا اهمیت دارد . یعنی هرچقدر که آنها بتوانند  در مناطق مختلف نیروهای آمریکا را تحت تاثیر قرار بدهند از این نظر احساس موفقیت بیشتری می کنند.

سوال بعدی بحث صلح با طالبان است.تا حال حاضر چند کنفرانس دراین خصوص برگزار شده ، مثلا به عنوان نمونه آخر آن حامد کرزای رییس جمهوری افغانستان ، در کنفرانس لندن که در فوریه سال جاری میلادی در بریتانیا برگزار شد طرح خودش برای صلح با طالبان را ارائه داد که با استقبال تقریبا نسبی جامعه جهانی به ویژه کشورهای غربی روبه رو شد، اما عملا این طرح آشتی هم با موانعی در داخل ائتلاف های سیاسی درون افغانستان مواجه شد از جمله جبهه شمال با این طرح مخالفت هایی دارند و یا اینکه این بحث مطرح است که این طرح  درواقع یک نوع عقب نشینی تلقی می شود . با توجه به اینکه در کشورهای غربی بعد از گذشت 9 سال از جنگ با طالبان در حال حاضر بحث از آشتی با طالبان مطرح می شود ،اگر قرار بود آشتی صورت گیرد، چه نیازی به جنگ بود ؟ حالا بحث این است که با توجه به اینکه خیلی از ناظران معتقدند که طالبان علی رغم القاعده یک گروه  محلی است یعنی یک جنبش جهانی نیست ، وبا دادن یک سری امتیازات می شود با آن آشتی کرد ولی چراعملا آشتی صورت نمی گیرد یعنی آن موانع اصلی آشتی به نظر شما در طرف طالبان است و یا اینکه در طرف دولت افغانستان و یا اساسا مشکل در درون نیروهای ائتلاف وخود آمریکا است ،یعنی کدام یک از این اضلاع مثلث مانع صلح هستند؟

به نظرم می آید که مشکل از ناحیه طالبان است . یعنی اینکه طالبان ،آمریکایی ها را واداربه انجام مذاکره کرده اند . طالبان در واقع منجر به ورود آمریکایی ها و نیروهای غربی به مذاکره با طالبان شده است.این یک نکته اصلی است، طالبان خودشان را درموقعیت برتری می بینند ،یعنی آنها احساس می کنند که هر روزکه می گذرد موقعیت نیروهای غربی ضعیف تر می شود، تعداد تلفات غربی ها افزایش پیدا می کند و دولت افغانستان موقعیت اش تضعیف می شود، چرا که دولت افغانستان کنترل موثری بر قلمروخودش ندارد و اینها در واقع زمینه های موفقیت برای طالبان است.

وقتی که طالبان آثار موفقیت را که بازتاب موفقیت آنها در جبهه های جنگ است می بینند، احساس می کنند اگر بتوانند فشار بیشتری به آمریکا وارد کنند ،آمریکا را در موقعیت خروج از افغانستان قرار خواهند داد ، اما به همان میزان که آمریکایی ها گزینه جنگ و مذاکرات را همزمان برگزیدند به نظر می آید که طالبان نیز گزینه جنگ و مذاکره را همزمان برگزیده است .

یعنی راهبرد هر دوطرف یکسان است؟

بله ، برای طالبان خرید وقت واستفاده از فرصت ها است اما با این تفاوت که برای طالبان جنبه تاکتیکی دارد ، اما برای آمریکایی ها جنبه استراتژیکی دارد. آمریکایی ها واقعا به دلیل اینکه در افغانستان نتوانستند موفق شوند راه مذاکره را پیش گرفتند و سعی کردند از طریق ایجاد تضاد و شکاف در طالبان ، آنها را در موقعیت ضعیف شده قرار بدهند.

این درحالی است که طالبان فقط برای دفع وقت و برای گرفتن فرصت بیشتر وارد باب مذاکره شدند.

مضافا اینکه فرض کنیم واقعا اگر بحث این گونه باشد که دو دسته طالبان وجود دارد ، طالبان میانه رو و طالبان تندرو و آمریکا سعی کرده است با طالبان میانه رو وارد مذاکره شود و با طالبان تندرو جنگ کنند، من بعید می دانم این استراتژی ویا حتی تاکتیک بتواند به نتیجه ای منجر شود.

خیلی ها معتقدند اساسا این تقسیم بندی اشتباه است؟

بله، چرا که آن طالبان میانه رو به نظر می آ ید به دلیل ترس از انتقام گیری طالبان تندرو، جرات ورود به مذاکره ویا سهیم شدن در قدرت افغانستان را ندارند .لذا این ترس از انتقام گیری مانع از آن می شود که خیلی از نیروهای طالبان بتوانند با آمریکایی وارد مذاکره بشوند.

دو دلیل  درخصوص برکناری ژنرال مک کریستال بیان می شود، گروهی معتقدند که این برکناری ناشی از اختلافات سیاسی درون هیات حاکمه آمریکا است و گروهی دیگر معتقدند که درگیری لفظی میان آنها مقدمه ای برای تغییر استراتژی آمریکا شده است و معتقدند که بعد از برکناری ژنرال مک کریستال بحث مماشات و یا ملاحظات کشته شدن غیر نظامیان به حداقل خواهد رسید و آمریکا جبهه جنگ راگسترده تر خواهد کرد . با توجه به این موارد از نظر شما برکناری مک کریستال نشانه اختلاف بیشتردر میان هیئت حاکمه آمریکا است و یا اینکه ابتکار عملی است برای تغییر استراتژی آمریکا در افغانستان ؟

به نظرمی آید که پیش از جریان ژنرال مک کریستال ، آمریکایی ها یک استراتژی تحت عنوان ،استراتژی (افغانستان – پاکستان = اف پاک ) داشتند.  این استراتژی اساسا یک استراتژی تهاجمی بود و مدیرت جنگی و نظامی آن یک مدیریت  تهاجمی بود ،مدیریتی که تحت کنترل ژنرال مک کریستال قرار داشت. تصور بر این بود که آقای “مک کرنان” فرمانده پیشین یک سیاست تدافعی را در پیش گرفته و مک کریستال باید جایگزین آن شود و یک سیاست تهاجمی را در پیش بگیرد . این سیاست تهاجمی  موقعیت طالبان در داخل افغانستان و پاکستان را تحت تاثیر قرار می داد و به آنها در این موقعیت ها حمله می شد .

اتفاقی که افتاد این بود که این سیاست تهاجمی ،به افزایش تلفات بیشتر در بین نیروهای آمریکایی منجر شد و این افزایش تلفات بیشتردرواقع زمینه را برای تضاد بین سیاست مداران و همین طورفشار افکار عمومی آمریکا و سیاستمداران این کشور وارد کرد .مضافا اینکه دراین استراتژی یک پایه اصلی آن همراهی اعضای ناتو با نیروهای آمریکایی درعملیات جنگی بود که این همراهی هم اتفاق نیفتاد. لذاعملا به افزایش تلفات بیشتر در بین نیروهای آمریکایی منجر شد . متاثر از این واقعیت،سیاست و یا استراتژی تهاجمی “آف- پاک ” دیگر جواب نمی داد وباید یک استراتژی دیگری جایگزین می شد که تلفات نیروهای آمریکایی کاهش پیدا می کرد.

این استراتژی جدید در حوزه های مختلف باید اتفاق می افتاد که یکی از این حوزه ها مدیریت جنگی بود که ژنرال دیوید پترائوس را جایگزین مک کریستال کردند و دیگری افغانیزه کردن جنگ بود که در واقع تشکیل گروه های محلی برای مقابله با طالبان است ودر مجموع جنگ را به خود افغانها واگذار کردند ومیزان تلفات نیروهای آمریکایی راکاهش دادند و در عین حال زمان جنگ در استراتژی پیشین تا سال 2011 در نظر گرفته شده بود ، این مدت تمدید شد و ضرورت خروج نیروهای آمریکایی در سال 2011 موضوعیت خود را از دست داد . این موارد زمینه ها و بسترهایی بود که موجب شد تا ژنرال مک کریستال جای خود رابه ژنرال پترائوس بدهد.

یعنی از نظر شما تغییر مک کریستال بحث تغییر استراتژی بوده تا بحث اختلاف؟ درسته ؟

این استراتژی متاثر از یک واقعیاتی است که آن واقعیات می تواند منبع اختلاف و منازعه باشد و متاثر ازاین اختلافات ها استراتژی دست خوش دگر گونی ها یی شود.افزایش تلفات آمریکایی ها درحقیقت دولت آمریکا رامجبور به عدول از آن سیاست تهاجمی کرده بود ،سیاست تهاجمی که به کشته شدن بیشتر شهروندان غیر نظامی افغانستان و کشته شدن بیشتر نیروهای آمریکایی منجر می شد و درواقع آنگونه که انتظار می رفت در سال 2011 منجر به پیروزی آمریکایی ها و خروج آنها از افغانستان نمی شد،این بود که این اتفاقات حادث شد.

آقای دکتر به مطلب خوبی اشاره کردید، آمریکا بعد از ماجرای 11 سپتامر به افغانستان حمله کرد و در حال حاضر 9 سال از حضور نیروهای آمریکا در افغانستان می گذرد و به نظر نمی رسد که آمریکا برای مبارزه با القاعده  نیازمند این باشد که حتما در افغانستان حاضر باشد. خیلی ها معتقدند که آمریکا اهداف ژئوپولتیک بزرگتری در سر داشت و ماجرای 11 سپتامر بهانه ای شد برای رسیدن به این اهداف. حالا به نظر شما آمریکا در چه زمانی از افغانستان خارج خواهد شد وآیا اساسا خارج خواهد شد؟ یک دور نمایی از بحث خروج نیروهای آمریکا می توان ترسیم کرد که کی  آنها می توانند به زعم خودشان به آن اهدافی که دارند برسند و از افغانستان  خارج بشوند و یا اینکه آنها همچنان می خواهند درافغانستان باقی بمانند وبه بهانه های مختلف موضوع خروج از افغانستان را کش بدهند، هرچند که طبیعتا به نظر می رسد که حضور بیشتر آنها در افغانستان به ضرر آنها خواهد بود ؟

به نظر من آمریکایی ها در ارتباط با افغانستان دو گزینه را پیش روی خودشان دارند. یک گزینه حضور وماندگاری طولانی مدت با تعداد زیاد نیرواست . یعنی وضعیتی که در حال حاضربر افغانستان حاکم است تداوم پیدا بکند و یا اینکه از طریق موازین حقوقی نوعی حضور سمبلیک در افغانستان داشته باشند و نیروهای اضافی را از افغانستان خارج کنند، این می تواند رابطه امنیتی ،دفاعی ،نظامی آمریکا با افغانستان باشد. اما چه چیزی تعیین خواهد کرد که آمریکا درافغاسنتان باقی بماند و یا از این کشور خارج شود؟ تصور می کنم ماندن آمریکایی ها درافغانستان به شدت تحت تاثیر موفقیت آنها درعرصه جنگ با طالبان است .اگر آمریکایی ها موفق شوند شیرازه طالبان را از هم بپاشند و این گروه را ازبین ببرند در آن صورت زمینه برای خروج آبرومندانه و پیروزمندانه برای آنها وجود دارد. ولی اگر آنها موفق نشوند ، تهدید طالبان را – که تهدید ی نوین هست و مقابله با آن دشوار است – از بین ببرند  در آن زمان باید منتظر خروج مفتضحانه و اجباری آمریکایی ها در افغانستان باشیم دقیقا شبیه خروج نیروهای اتحاد جماهیر شوروی از افغانستان. بنابراین این بحث را به دو گونه تقسیم کردیم یکی بحث نوع رابطه نظامی ،امنیتی بین افغانستان و آمریکا است که تصور می کنم این رابطه قطع نخواهد شد بلکه شکل آن تغییر خواهد کرد و آمریکا ممکن است از حضور مستقیم در افغانستان به حضور غیر مستقیم تغییر شکل بدهد. و دیگری بحث الزاماتی است که برای خروج ویا ماندن در افغانستان وجود دارد در هر حال من تصور می کنم که از منظرنظامی و درگیری های نظامی ، آمریکایی ها مجبور به خروج از افغانستان خواهند شد.این اجبار درخروج تحث تاثیر فشار طالبان به نیروهای آمریکایی و تظاد و اصطکاک هایی که بین کنگره ،رئیس جمهور و سنای آمریکا اتفاق خواهد افتاد و آنها در نهایت تصمیم خواهند گرفت که برای کاهش تلفات نیروهای آمریکایی در افغانستان از آن کشور خارج شوند.

حمله نظامی آمریکا به عراق و افغانستان در قرن 21 الگویی از مداخلات یا “رژیم چنچ ” را به دنیا ارائه کرد که پیش از این به این شکل وجود نداشت . شما تصور نمی کنید ،یکی از مشکلات آمریکا در واقع همین الگو باشد؟  یعنی آمریکا همزمان هم دارد درآنجا می جنگد و هم انتظار هست یکی چیزی را بسازد و در آنجا بگذارد که طبیعتا تا یک خروج آبرومندانه ای داشته باشد ویک ساختاری شکل بگیرد که بگویند این نتیجه دخالت آمریکا دراین منطقه بود. این مورد در ژاپن و در واقع بحث کره جنوبی به یک شکلی بعد از جنگ جهانی دوم در آلمان غربی و،ژاپن و کره جنوبی اتفاق افتاد، ولی خوب طبیعتا در قضیه عراق و افغانستان کاملا فرق می کند ،منتها ماهیت قضیه این بود که شباهت این دو کشور ، دولت سازی با معیارهای آمریکایی و غربی است که می خواهد درآن جا شکل بگیرد .شما تصور نمی کنید که بخش اعظم مشکل آمریکا در این است که همزمان باید در این دو کشورهم جنگ کنند و همراه با جنگ یک الگویی از حکومت با ثبات و دموکراتیک را درعراق و افغانستان ایجاد کنند؟ به نظر شما این قضیه چقدر ریشه مشکل است؟

من تصور می کنم مشکل آمریکا در افغانستان ، تحت تاثیر عوامل مختلفی است که ریشه آن در این است که افغانستان صحنه برخورد دو نیروی جدید و قدیم است. نیرویی که دارای تفکرات منظم ،کلاسیک ،مدرن و دولت محور است و نیرویی که جزء تهدیدات نوین است و گروه محورهست ، در واقع از نظر من ریشه اصلی مشکلات آمریکا در افغانستان به این مساله برمی گردد . به هر حال آمریکا با یک تهدید مشخص مواجه نیست که بتواند در یک فرصت زمانی محدود و در یک عملیات پرشدت و کوتاه مدت آن را از بین ببرد . مثلا افغانستان اگر به عنوان یک دولتی که تهدید قلمداد می شد، آمریکا شاید ظرف 24 ساعت قادر به اشغال این کشور می شد ،اما تهدید های نوین ماهیت شان متفاوت است و منبع و منشاء آنها مشخص نیست. یعنی شما گروه طالبان و القاعده را نام می برید ولی در عملیات مشخص نیست چه کسی عضو القاعده است و یا چه کسی حمله می کند ، یعنی محل تهدید مشخص نیست و نیروهای آمریکایی نمی دانند در چه موقعیتی مورد حمله قرار خواهند گرفت و حتی نمی دانند در چه موقعیتی باید به تهدید حمله کنند. آمریکا فقط با بحث طالبان مواجه نیست بلکه با انواع و اقسام گروه های رادیکال از قبیل: جنبش اسلامی ازبکستان ، جنبش اسلامی ترکستان شرقی ، حزب اسلامی حکمتیار، گروه های طالبان ، القاعده ومجموعه ای از گروه های رادیکال که دردو سوی مرزهای افغانستان و پاکستان مستقر هستند ، مواجه است. در واقع این تهدید نوین ، سیاست اش براین است که جنگ را فرسایشی ودشمن را از لحاظ روانی تحت تاثیر قراربدهد. واقعیت این است که در نهایت این تفکر باعث خواهد شد که آمریکایی ها تسلیم این گروه ها شوند و سایر مسائل به نظرم در حاشیه قرار می گیرد. چرا که این گروه ها گروه های ایدئولوژیک هستند و موقعیت جغرافیایی و تپو گرافی و ساختارهای اجتماعی ، اقتصاد، فقر،سنت و اخلاق یعنی وفاداری های جمعی این منطقه باعث شده این گروه ها، یک گروه های منسجم و مجهز به سلاح های مدرن باشند که این مسئله کار نه تنها آمریکا  بلکه کارهر کشوردیگری را نیز با مشکل مواجه می کند.

Share