مهر ۳, ۱۴۰۰ – ۵:۵۲ ق.ظ |

دکتر گلناز سعیدی
عضو هیأت  علمی دانشگاه پیام نور
مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC

چکیده
مشارکت سیاسی-اجتماعی زنان در کشور افغانستان همواره با فراز و نشیب‌های زیادی روبرو بوده است. جنگ‌های خونین در عرصه افغانستان، نتوانست بن بست های …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آسیا, آسیای شرقی, اوراسیا, چین, روسیه, گزیده ها, مقالات

رابطه چین و روسیه، استراتژیک یا  تاکتیکی؟

نگارش در فروردین ۱۹, ۱۴۰۰ – ۳:۴۰ ق.ظ
Share

ابوالفضل پازوکی

پژوهشگر روابط بین الملل

مرکز بین المللی مطالعات صلح- IPSC

   جمهوری خلق چین(PRC) و فدراسیون روسیه( RF)  به عنوان دو قدرت نوظهور(Emerging power) تاثیر به سزایی در جهت گیری های سیاست بین الملل دارند به نحوی که هرگونه تحلیل و یا تفسیری پیرامون روابط بین الملل در عصر حاضر بدون ذکر نام این دو قدرت امری امکان ناپذیر است. چین، به عنوان دومین اقتصاد جهانی بر حسب میزان تولید ناخالص داخلی(GDP )  که به زودی بنابر پیش بینی های کارشناسان اقتصادی بزرگترین اقتصاد جهان خواهد شد، به همراه روسیه، پهناورترین کشور جهان، از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل(UNSC) می باشند که در مجموع در حدود ۲۰ درصد جمعیت جهان و ۲۱ درصد از حجم تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۲۰ را دارا هستند.

پس از پایان جنگ سرد(Cold War) و فروپاشی  اتحاد جماهیر شوروی (USSR) در اوایل دهه ۹۰ میلادی، روسیه تحت رهبری یلسین تصمیم به پیروی از سیاست غرب گرایانه  در سیاست خارجه خود کرد. اما دیری نپایید که با روی کار آمدن ولادیمیر پوتین در روسیه از یک سو و برخی سیاست های یکجانبه گرایانه کشورهای غربی به رهبری امریکا علیه روسیه همچون گسترش ناتو (NATO) در اروپای شرقی از سوی دیگر، روسیه را واداشت تا در سیاست خارجه خود تجدید نظر کند و گام به گام از غرب فاصله  بگیرد.  چین نیز در اواخر دهه ۷۰ میلادی تحت رهبری  دنگ شیائوپینک ، جانشین مائو، تصمیم به نزدیکی  به امریکا و کنار گذاشتن برخی سیاست های سابق  خود  کرد. اقتصاد چین از این دهه و مستقیما تحت تاثیر سیاست های جدید و مبتکرانه وی وارد مرحله رشد شد که بیش و کم تا امروز ادامه داشته است ؛در نتیجه این سیاست های نوین چین به یکی از غول های اقتصادی جهان تبدیل شد. اما با شدت گرفتن آهنگ رشد و توسعه چین و تبدیل آن به یک قدرت نوظهور تنش ها بین آن و غرب نیز بیشتر و بیشتر شد تا جایی که برخی از کارشناسان روابط بین الملل همچون کوین رود  سخن از یک جنگ سرد جدید می کنند. همه این مسائل منجر به نزدیک شدن هر چه بیشتر روسیه و چین به یکدیگر در عرصه بین الملل در دو دهه  اخیر شده است؛ دو قدرتی که خود را در یک چالشی مشترک می پندارند.   مع الوصف،  واکاوی و تحلیل ماهیت رابطه این دو قدرت نوظهور از اهمیت بسزایی برخوردار است. این نوشتار در پی  یافتن ماهیت و نوع رابطه چین و روسیه است؛ اینکه این رابطه استراتژیک و عمیق است و یا صرفا بر اساس همکار های تاکتیکی گذرا و موقت شکل گرفته  است.

اتحاد استراتژیکStrategic alliance

   در روابط بین الملل، اتحاد استراتژیک را می توان به یک رابطه مشترک و نزدیک بین دو یا چند دولت با هدف تحقق بخشیدن به اهداف سازگار مشترک که برای هر دولت دستیابی به آن اهداف به تنهایی مشکل است، دانست. در واقع، این نوع از اتحاد توافقنامه ای بین دو یا چند دولت است که ضمن پیگیری اهداف و منافع مشترک کماکان هویت سیاسی مستقل خود را حفظ می کنند. رابطه عربستان سعودی و آمریکا پس از جنگ جهانی دوم و یا اتحادیه اروپا- آمریکا در دوران پسا جنگ سرد جملگی  نمونه هایی از اتحاد استراتژیک در سیاست بین الملل می باشند.

همکاری تاکتیکیTactical cooperation 

  همکاری تاکتیکی نوع دیگر از رابطه در روابط بین الملل است که در آن بازیگران الزاما اهداف و منافع مشترکی ندارند بلکه بیشتر تهدیدی مشترک باعث نزدیکی و همکاری بین آنان می شود. از این روی، عمر این دست از روابط کوتاه و ناپایدار است و غالبا با برطرف شدن تهدید و خطرات مشترک تاریخ انقضا آنان نیز به پایان می رسد. رابطه اتحاد جماهیر شوروی با آمریکا در طول جنگ جهانی دوم نمونه  شاخص از همکاری تاکتیکی در روابط بین الملل است.

   چین و روسیه به عنوان دو تمدن کهن از دیرباز با یکدیگر رابطه سیاسی و اقتصادی داشته اند. نزدیکی جغرافیایی، مساحت بزرگ،جمعیت فراوان،انبوه منابع طبیعی در دو کشور از مولفه هایی هستند که دو کشور را برای یکدیگر جذاب و حائز اهمیت می کنند. در طول تاریخِ رابطه این دو کشور، قرن ۲۰ شاید از مهمترین برهه ها باشد. چین که قرن ۱۹ را با ورشکستگی و استیصال به پایان رساند در قرن ۲۰ دستخوش تحولات گسترده و عمیق سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شد. در سال1949  حزب کمونیست چین به رهبری مائو توانست در جنگ داخلی پیروز شود و جمهوری خلق چین را در این سال بنا نهد. روسیه نیز که خود پیشقراول انقلاب کمونیستی در جهان بود پس از جنگ جهانی دوم وارد جنگ سرد با آمریکا و شرکایش شد. در این کشاکش، چین به عنوان کشور کمونیستی چندان روی خوش به مسکو و سیاست هایش نشان نداد. مائو که تفسیری مستقل و متفاوت از کمونیسم ارائه داده بود و انقلاب تحت رهبریش را بر مبنای آن پایه گذاشته بود شوروی را به نوعی امتداد  سرمایه داری اما در قالب و فرم کمونیسم می دانست. از همین روی، آمریکا در دوران پریزیدنت نیکسون از این اختلاف نهایت استفاده را برای مهار شوروی(Containment policy) به کار برد. نیکسون در یک سفر تاریخی به پکن در سال۱۹۷2 با مائو دیدار کرد و فصلی تازه از روابط با چین را گشود. روسیه و چین تا پایان جنگ سرد روابط گرم و استراتژیکی  با یکدیگر نداشتند. اما پس از فروپاشی شوروی و پایان یافتن جنگ سرد و مجموعه تحولاتی  که در سطح بین المللی به وقوع پیوست منجر به نزدیکی این دو رقیب سابق شد. 

   پس از اضمحلال شوروی، فدراسیون روسیه که به عنوان دولت میراث دار شوروی در جامعه بین الملل شناخته می شد خواهان نزدیکی به غرب و حتی به عضویت درآمدن در نهادهای غربی بود، لیکن با دست رد قدرت های غربی مواجه شد. اقتصاد روسیه که در نتیجه این فروپاشی از هم گسیخته و در رکود تورمی(Stagflation) فرو رفته بود نیازمند جلب سرمایه گذاری خارجی بود. ورشکستگی اقتصادی روسیه در این سال ها همزمان بود با شروع درگیری و جنگ های داخلی که مهمترین آن جنگ اول چچن در سال ۱۹۹۴ بود. معترضین مسلح چچنی که خواهان جدایی از روسیه و ایجاد کشوری مستقل بودند وارد نبرد مسلحانه با حکومت مرکزی شدند. افول سیاسی، اقتصادی و امنیتی روسیه در این دوران  و گسترش ناتو در اروپای شرقی  که نشان از عدم پذیرش این کشور نزد قدرت های غربی به عنوان یک شریک استراتژیک می داد این کشور را مجددا در مسیر کشمکش با غرب قرار داد. روسیه که برای خود هویت سیاسی- فرهنگی مستقل قائل بود در پی ایجاد ائتلاف های جدید برای به چالش کشیدن سیستم لیبرال (Liberal World Order)برآمده از پایان جنگ سرد شد. همزمان با این تحولات در رابطه روسیه و غرب ، چین به آرامی و با سرعت در حال تبدیل شدن به یک قطب بزرگ اقتصادی بود. چین به ظاهر سیاست تعامل سازنده را برای نیل به اهداف اقتصادی در پیش گرفته بود اما هرگز خود را در ذیل مجموعه غرب و سیستم لیبرال دموکراسی آن قرار ننهاد و بر اصول و هویت مستقل و تاریخی خود اصرار ورزید. به عبارت دیگر، چین از غرب علیه غرب استفاده کرد تا بتواند سیستم  لیبرال بین المللی را به چالش بکشد. در نتیجه این تحولات و تمایلات در چین و روسیه،دو کشور رویکردی نوین در روابط با یکدیگر را در پیش گرفتند و رقابت و کشمکش جای خود را به همکاری و همراهی تازه داد. در نتیجه، دو کشور گروه “شانگهای 5” را  در سال 1996پایه ریزی کردند که شش سال بعد به شکل سازمان همکاری های شانگهای درآمد؛ سازمانی مبتنی بر همکارهای نزدیک و استراتژیک سیاسی، اقتصادی، امنیتی و نظامی. اعتبار سیاسی- نظامی روسیه از یک سو و قدرت اقتصادی چین از دگر سو منجر به قدرت تاثیرگذاری بالا این اتحاد در عرصه سیاست جهانی شد تا جایی که آنرا می توان بلوکی در برابر غرب دانست‌.

    در اساس نامه سازمان همکاری های شانگهای  پیرامون اهداف  آن این چنین آمده است:” برای تحکیم همکاری های چندجانبه در حفظ و ارتقا صلح، امنیت و ثبات در منطقه و ایجاد یک نظم نوین جهانی مبتنی بر چندجانبه گرایی “.عباراتی که حاکی از رویکرد نوین دو کشور در رابطه با یکدیگر و جهان است. اهمیت شکل گیری این سازمان در دهه ای که غرب خود را یکه تاز عرصه بین المللی می دانست و ارزش ها و سیاست های خود را جهانی می انگاشت بسیار زیاد است. فرانسیس فوکویاما، اندیشمند سیاسی ژاپنی- آمریکایی، در سال 1992 نظریه” پایان تاریخ” خود را در چهارچوب کتابی با همین نام ارائه داد که طرفداران گسترده ای در مجامع فکری غربی پیدا کرد. وی در این نظریه بر پایان یافتن کشمکش های ایدئولوژیک و سیاسی یکبار برای همیشه خبر داد و لیبرال دموکراسی را غایت سیاسی- اجتماعی همه جوامع بشری می دانست. وی تحولات دیگر تمدن ها را ذیل کوچکی از آنچه که در غرب از انقلاب فرانسه بدین سو اتفاق افتاده بود می دانست. در یکچنین فضایی، روسیه و چین به عنوان دو تمدنی که برای خود هویت سیاسی و اجتماعی متفاوت از  غرب قائل بودند بر لزوم ایجاد یک رابطه استراتژیک به توافق رسیدند که شکل گیری سازمان شانگهای یکی از نتایج آن بوده است.بیست و اندی سال پس از شکل گیری این سازمان و روابط استراتژیک مابین دو کشور، تاثیر این  اتحاد بر روابط بین الملل بیش از گذشته اثرات خود را نمایان کرده است. افول جایگاه سیاسی- اقتصادی آمریکا، تنش ها و گسست های اتحادیه اروپا که یکی از جلوهای آن خارج شدن بریتانیا از این اتحادیه بود (Brexist)، بازگشت روسیه به عرصه جهانی به عنوان یک قدرت بزرگ و تاثیرگذار، ادامه یافتن رشد و توسعه چین از جمله نتایج مستقیم و غیر مستقیم این رابطه استراتژیک بوده است. 

نتیجه گیری

در نتیجه، با در نظر گرفتن فاکت ها و روند های موجود و بررسی ماهیت روابط  چین و روسیه پس از جنگ سرد و شکل گیری سازمان شانگهای می توان عنوان استراتژیک را به این رابطه اطلاق کرد. همچنان که ذکر شد، رابطه استراتژیک مبتنی بر همکاری های گسترده و عمیق سیاسی، اقتصادی و نظامی برای نیل به اهداف خاص است. اهدافی که رسیدن بدان متضمن منافع ملی هر دو طرف است.   نفی یکجانبه گرایی (Unilateralism)غربی و ایجاد نظام بین المللی چند قطبی(Multi polar) از اهداف اصلی دو کشور در دو دهه گذشته بوده است؛ نظامی که هویت و منافع دیگر قدرت های غیر غربی را برسمیت می شناسد و آن را مشروع می داند.هدفی که قطعا هیچ یک به تنهایی قادر به تحقق بخشیدن بدان نبودند؛ بلکه اتحادی استراتژیک آنرا امکانپذیر و واقعی کرد.

منابع

1.Suslov, Dmitry (9Nov 2016)”The Russian perception of the post cold war era and relations with the West”,Harriman institute,Columbia University,

2.Crabtree, Justina(30 April 2018) “ There is an undeclared new Cold war between China and the US” Austrilian ex leader says, CNBC

3.Diyarabkirlioglu, Kaan (4Nov 2019)” Russian and European Union Quest for the formation of a European security system after the Cold War”

4.www. statita.com

5.IMF

  1. Charter of Shanghai Cooperation Organiztion
  2. ” پایان تاریخ و آخرین انسان” از فرانسیس فوکویاما

Share