مرکز بین المللی مطالعات صلح - IPSC

در جهان پر آشوب امروز آیا سیاست مُرده است؟

اشتراک

 

دکتر سامان فریدونی

پژوهشگر  جامعه شناسی سیاسی

مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC 

 

«در عصر ما دیگر رویداد واقعی وجود ندارد، تنها بازنمایی آنچه شاید واقعی باشد را داریم».   ژآن بودریار

جهان آشوبناک است شبیه بازیهای علمی تخیلیِ دیجیتال!  قریب به سه سال است که روسیه و اوکراین با هم در جنگ اند  و در کنار خسارت های مادی و زیرساختی صدها هزار نفر کشته، زخمی و آواره شده اند، ترامپ قدرت را به دست میگیرد و سیاست های جاه طلبانه اش و ضد انسانی اش را با عنوان بازگرداندن عظمت آمریکا اعلام میکند، اسرائیل غزه و لبنان را به میدان آتش و خون تبدیل میکند و هزاران نفر کشته میشوند، سودان سالهاست در جهنم جنگ داخلی میسوزد و میلیون ها نفر آواره شده اند، کنگو و رواندا درگیرند و صدها هزار نفر  بی خانمان اند، ترکیه آشوب است و… جهان جای امنی نیست و  به جای اینکه در مسیر پیشرفت سیاسی اجتماعی قرار بگیرد هر روز بیش از پیش به سمت آشفتگی و بی نظمی سوق می یابد. سیاست دیگر توان حل کردن منازعات و ایجاد ثبات را ندارد.

در چنین جهانی « آیا سیاست مرده است » ؟

زمانی نیچه فریاد زد « خدا مرده است» ، پس از او فوکو اعلام کرد « انسان مرده است » و پس از آنها آشیل امبمبه  « مرگ سیاست » را اعلام نمود.  گویا « مرگ » خط پیوندی است که قرن ها را به هم پیوند داده است.

این سه عبارت که هر کدام به تحولات عظیمی از تاریخ اندیشه اشارت دارند به شکلی عمیقی بازتاب حوادث اجتماعی، سیاسی امروز ما هستند. دنیای معاصر با جنگ ها، بحران های اجتماعی، تغییرات اقتصادی و نابرابری های گسترده ای مواجه است که بنظر می آید سیاست کارکرد معنا دار خود را از دست داده است.

زمانی که نیچه اعلام کرد که خدا مرده است به طور نمادین به دگرگونی بنیادین در جهان بشری اشاره نمود. مرگ خدا نه بعنوان نابودی وجودی متعالی، بلکه به معنای از دست رفتن مرجعیت ارزش ها و معناها در فرهنگ و اندیشه بشری بود. انسان مدرن دیگر نمی توانست بر اساس عقاید دینی یا متافیزیکی به دنبال معنا باشد. مرگ خدا آغاز دوره ای جدید از آزادی بود زیرا جهان بینی بشری در جستجوی معانی جدید و مرجع های دیگر تلاش می کرد.

پس از نیچه فوکو مرگ انسان را اعلام نمود. مرگ انسان به معنای پایان ایده های سنتی و کلاسیک از انسان به عنوان موجود آزاد، خودمختار و دارای عقل و اراده مستقل بود. فوکو با تحلیل ساختارهای قدرت و دانش نشان داد که انسان بطور سنتی در درک خود از هستی، آزادی و هویت تحت تاثیر نیروهای اجتماعی و فرهنگی قرار دارد که خارج از اراده او هستند. به عبارت دیگر انسان مدرن دیگر موجودی مستقل نیست، بلکه در معرض نیروهای اجتماعی و تاریخی قرار دارد که او را به شکل گیری هویت و انتخاب هایش  هدایت میکنند.

در این سیر اندیشه، آخرین مرگ، مرگ سیاست است. همان گونه که نیچه مرگ خدا را بعنوان از دست دادن مرجعیت اخلاقی – معنوی و فوکو مرگ انسان را از دست رفتن انسان به عنوان سوژه مستقل و آزاد اعلام نمودند، بمبله مرگ سیاست را به معنای از دست رفتن کارکردهای بنیادین سیاست و نه یک میدان عقلانی بلکه به عنوان ابزاری که کارایی خود را  برای تحقق اهداف معنوی و انسانی نظیر عدالت، آزادی، رفاه از دست داده اعلام نمود.

سیاست زمانی نهاد مهمی بود که هدفش تامین رفاه عمومی، عدالت اجتماعی، تاسیس حکومتی عادل، رفتار بر اساس حقوق و قانون و ابزاری برای مدیریت و سازماندهی جامعه به منظور تحقق اهداف مشترک و منافع عمومی بود. اما در دنیای معاصر سیاست بطور فزاینده ای از معنای اصلی خود فاصله گرفته است. در بسیاری از جوامع دولت ها دیگر به عنوان نهادهای مشروع و پاسخگو در برابر مردم عمل نمی کنند بلکه به ابزاری برای حفظ قدرت و تامین منافع گروه هایی خاص تبدیل شده اند. بحران مشروعیت در جهان موج میزند، مردم به دولت ها و سیاستمداران بی اعتماد هستند. حتی در نظامهای دموکراتیک درصد بالایی از مردم به وعده های انتخاباتی اعتمادی ندارند. دولت ها به جای اینکه خدمتگزار مردم و توزیع کننده منابع عمومی باشند تبدیل به دستگاههای اجرایی گروههای قدرت طلب و فاسد شده اند که در خدمت منافع خاص خود هستند. قانون گذاری وتصمیم گیری های سیاسی نه بر اساس نیازهای مردم و رفاه عمومی بلکه بر اساس منافع گروههای سیاسی اقتصادی اتخاذ میشوند.

در عرصه بین المللی هم نهادهای بین مهم مانند سازمان ملل متحد به جای اینکه مرجعی برای حل و فصل بحران ها و تضمین کننده حقوق بشر باشند، به کانونی برای اعمال تصمیمات قدرت های بزرگ و تامین منافع آنان تبدیل شده اند. ناکارآمدی سازمان ملل در مقابله با بحران های انسانی، جنگ ها و مسائل زیست محیطی گواهی خوبی بر فاصله گرفتن این نهادها از کارکرد های اصلی خود هستند.

باید بپذیریم که در دنیای معاصر سیاست در تحقق اهداف کلاسیک خود شکست خورده است. بطور سنتی سیاست به عنوان ابزاری برای تامین عدالت اجتماعی و برقراری ثبات در جوامع انسانی در نظر گرفته میشد و جوامع در پی آن بودند که با ایجاد سیستم های قانونی و سیاسی، توزیع عادلانه منابع را تضمین کرده و از بروز نا آرامی ها جلوگیری نمایند، اما در دنیای معاصر این اهداف بطور فزاینده ای به شکست انجامیده اند.

اولین نشانگر مرگ سیاست ناتوانی در تحقق عدالت اجتماعی است. در گذشته سیاستمداران و دولت ها به دنبال ارائه راهکارهایی برای کاهش نابرابری و ارتقاء رفاه اجتماعی بودند اما امروزه این سیاست ها به نفع نخبگان اقتصادی و گروههای خاص تنظیم میشوند.  سیاست اقتصادی که در گذشته تلاش داشت به کاهش شکاف اقتصادی کمک کند، حالا با تبدیل شدن به اقتصاد سیاسی به ابزاری برای تقویت قدرت و منافع گروههای ثروتمند تبدیل شده است.

بعنوان مثال در برخی از کشورها کاهش مالیات برای شرکت ها و ثروتمندان حتی از روش های فرار قانونی نه تنها به نفع مردم عادی نبوده بلکه باعث تشدید نابرابری های اجتماعی شده است.

دومین نشانگر مرگ سیاست ناکامی در ایجاد و حفظ ثبات اجتماعی است. در حالیکه برقراری نظم اجتماعی و جلوگیری از هرج و مرج از اهداف اصلی سیاست بوده است بسیاری از کشورها با بحران های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جدی دست به گریبانند که بیانگر شکست سیاست در حفظ ثبات است.

در سطح جهانی بی ثباتی فزاینده ای در بسیاری از نقاط دنیا مشاهده میشود. جنگ ها، بحران های انسانی و سیاسی، ناآرامی های اجتماعی و اعتراضات خیابانی در کشورها به یک پدیده رایج تبدیل شده است که نشان میدهد سیاست دیگر قادر به تامین آرامش و ثبات اجتماعی نیست.

از دلایل این بی ثباتی ناکارآمدی دولت ها در پاسخ گویی به نیازهای واقعی مردم است. هنگامی که سیاستهای اقتصادی و اجتماعی به جای خدمت به رفاه عمومی به نفع گروه های خاص اجرا میشوند مردم احساس بی عدالتی و بی ثباتی میکنند. این امر نه تنها موجب نارضایتی عمومی می شود بلکه میتواند منجر به تشدید بحران های اجتماعی و حتی تغییرات سیاسی بنیادین گردد. این روند نشان میدهد سیاست دیگر قادر به حل مشکلات جوامع انسانی نیست و در خدمت گروههای خاص قرار گرفته است.

سوال اینجاست در صورت مرگ سیاست، چه چیزی جای آنرا گرفته است؟

آلن بدیو فیلسوف فرانسوی معتقد است آنچه امروز به نام سیاست شناخته میشود، سیاست نیست بلکه ضد سیاست (anti-politics) است. او سیاست را امری استثنائی و برآمده از حقیقت میداند، نه ساختارهای فعلی که بخش هایی از یک ماشین تکنیکی اند که برای مدیریت نظم موجود و سیستم سرمایه داری کار میکنند.

نشانه ها حاکی از آن است سرمایه داری بطور فزاینده ای جای سیاست را در جوامع مدرن گرفته است. سرمایه داری تنها یک سیستم اقتصادی نیست، بلکه به یک سیستم سیاسی اجتماعی تبدیل شده است که عملا تمام عرصه های زندگی انسان را تحت سلطه خود قرار داده است. این وضعیت به ویژه در دنیای امروز که تکنولوژی به ابزاری برای تحکیم سلطه سرمایه داری تبدیل شده نمایان تر است.

سرمایه داری با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته و در دست داشتن رسانه های اجتماعی به طور مستمر بر سیاست ها، روابط اجتماعی و حتی ذهنیت های فردی تاثیر میگذارد و بعنوان نیرویی مسلط در تمامی ابعاد زندگی افراد نفوذ کرده  و حتی سیاست را به ابزاری در خدمت خود تبدیل نموده است .در این فضا بازیگران اقتصادی بر سیاست تفوق پیدا کرده و بیش از هر زمان دیگری براین عرصه تاثیر گذارند. سرمایه داری به کمک لابی های اقتصادی و با توسل به راه حل های اقتصادی و تکنولوژیک عملا جای سیاست را گرفته است.

گوگل، فیس بوک، توییترو…بطور مستقیم در تعیین روندهای سیاسی و اقتصادی نقش دارند. این شرکت ها علاوه بر تاثیرات اقتصادی که دارند با جمع آوری و تحلیل داده ها قدرت عظیمی در تعیین اولویت های سیاسی و اجتماعی کسب کرده اند

سه « مرگ» مهم در تاریخ تفکر و اندیشه بشر، هر یک نمادی از دگرگونی های بنیادین در نوع نگرش بشر به جهان و زیست انسان هاست. مرگ خدا آغازگر بحران در ارزش ها و معنای زندگی بود. از بین رفتن ارزش های  اخلاقی اجتماعی مرگ انسانِ بی اصول را به ارمغان آورد و بحران را به سطح فردی و شناختی کشاند. مرگ

انسان، مرگ سیاست را باعث شد، سیاستی که « مُرده گی » را زیست میکند نه زندگی را و اینگونه است که سیاست به زبان امبمبه به جنگ دائمی، مدیریت مرگ و تلاش برای بقای صرف تقلیل یافته است . در جهانی که تاجر ردای سیاست بر تن کرده و بر صندلی ریاست جمهور آمریکا تکیه میزند و بزرگترین سرمایه دار جهان – ایلان ماسک –  مشاور او میشود، شاید بهترین نتیجه گیری با تاسی از جورجیو آگامبن باشد که : « سیاست جایش را به پول داده است ».

 

 

مطالب مرتبط