تیر ۱۲, ۱۳۹۹ – ۱۱:۴۳ ق.ظ |

کارشناس شبه قاره هند
مرکز بین المللی مطالعات صلح IPSC-
 
اخیرا در درگیری میان نیروهای نظامی هندوستان و چین در منطقه هیمالیا احتمالاً بر هر دو طرف تلفاتی وارد شده است. با این وضعیت، اکنون منازعه بر …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آلمان, اتحادیه اروپا, اروپا, انگلیس, برہتانیا, فرانسه, گزیده ها, مقالات

راست افراطی در اروپا چگونه رشد کرد و پیامدهای آن چیست ؟

نگارش در مهر ۸, ۱۳۹۸ – ۸:۴۴ ق.ظ
Share

خشایار نصیر

کارشناس مسائل بین الملل

مرکز بین المللی مطالعات صلح IPSC

مقدمه :

مدتی است ، از به قدرت رسیدن احزاب راست افراطی در اروپا و صاحب کرسی شدن برخی از آنها می گذرد . برای مثال حزب راستگرای آلترناتیو آلمان در انتخابات اخیر فدرالبه پارلمان این کشور راه یافت ، حزب راستگرای فیدش در مجارستان تحت رهبری ویکتور اوربان برای چهارمین بار پیروز انتخابات پارلمانی این کشور شد و تشکیل دولت داد و حزب استقلال بریتانیا با همکاری برخی اعضای حزب محافظه کار شرایط همه پرسی را فراهم کرد که باعث وقوع برگزیت شد . نمونه هایی از این دست فراوان وجود دارد . گرچه مدتی است که التهاب فضای سیاسی در برخی از این کشورها تا حدودی فروکش کرده ، اما بررسی مجدد دلایل افزایش محبوبیت چنین احزابی به دلیل افزایش اهمیت سیاست هویت نه تنها در اروپا بلکه در اقصی نقاط جهان خالی از لطف نیست . در این نوشتار نخست به بررسی ژئوپولیتیک قاره ی سبز میپردازیم و سپس به دلایل اصلی به قدرت رسیدن این احزاب اشاره میشود و در نهایت به پیامدهای ظهور چنین جنبش هایی اشاره خواهد شد .

ژئوپلیتیک اروپا :

منطقی نیست که از اروپا به مثابه کیستی یگانه سخن گفته شود ، به رغم وجود اتحادیه اروپا ، این قاره کیستی یگانه ای ندارد . اروپا از رشته کشورهایی مستقل و ستیزه جو تشکیل شده است . کیستی همه این کشورها اروپایی است ، اما بهتر است به 4 اروپا تقسیم شود و از این سیاهه روسیه و جمهوری های سابق شوروی حذف شود ، گرچه این کشورها از لحاظ جغرافیا اروپایی هستند اما پویایی متفاوتی از اروپا دارند . این 4 اروپا عبارتند از :

1 – اروپای اطلس : کشورهای کرانه اقیانوس اطلس مانند فرانسه ، اسپانیا و بریتانیا که قدرتهای عمده استعماری در طی 5 قرن گذشته بودند .

2- اروپای میانی : به ویژه آلمان و ایتالیا که تا اوخر قرن نوزدهم هنوز در جایگاه کشوری مدرن متولد نشده بودند و پافشاری آن دو بر منافع ملی شان بود که باعث دو جنگ جهانی در قرن بیستم شد .

3- اروپای شرقی : کشورهای کرانه بالتیک تا دریای سیاه که در جنگ جهانی دوم به اشغال اتحاد جماهیر شوروی درآمدند و اکنون پس از آن تجربه در حال بازسازی و تثبیت هویت مستقل و ملی خود هستند .

4- اروپای شمالی : منطقه ای کم اهمیت شامل کشورهای اسکاندیناوی مانند سوئد و نروژ و فنلاند .

در نیمه ی نخست قرن بیستم ، اروپای اطلس ، قلب امپراتوری های جهان بود ، اروپائیان میانی دیرآمدگان بودند و چالشگران بعدی . اروپائیان شرقی قربانیان بودند .

دلایل اصلی رشد راست افراطی در اروپا :

 

1– ضعفهای ساختاری اتحادیه اروپا :

بنا بود این اتحادیه پیش درآمدی باشد برای شکل گرفتن فدراسیون اروپا که در آن حکومتی مرکزی با پارلمان و خدمات حرفه ای کشوری بر اروپایی فدرال حکومت کند و حاکمیتهای ملی به امورات داخلی خود بپردازند و امور دفاعی و سیاست خارجی یکسره تحت مدیریت دولت فدرال قرار گیرد . هدف از این کار جلوگیری از جنگی جدید در اروپا با کمرنگ کردن نقش دولتهای ملی و ایجاد یکپارچگی اقتصادی بود .

در تئوری چنین فدراسیونی ایده ای جذاب محسوب میشد . اما در عمل بنیانهای اساسی هویتی برای ساخت این فدراسیون مهیانبودند . برای مثال ساخت این هویت مشترک نیاز به عناصری مانند زبان مشترک و پیشینه ی تاریخی دارد ، در مورد اول هیچ کدام از کشورهای عضو اتحادیه اروپا حاظر به پذیرش زبان دیگری به عنوان زبان مشترک نیست ، درمورد دوم تا پیش از 1945 این کشورها سابقه ی جنگ های خونینی با یکدیگر داشتند ، همچنین هر یک از این کشورهای اروپایی تفاوتهای فرهنگی و تاریخی اساسی با دیگری دارد.

برای سیاست دفاعی مشترک نیاز به ارتش اروپایی هست اما در همینجا پرسشهایی اساسی مطرح میشود . چه زبانی زبان مشترک این ارتش است ؟ ملیت افسرها و سربازها در این ارتش به چه شکل است ؟ و بسیاری پرسشهای دیگر. برای مثال اعلام هر یک از این زبانهای اروپایی به عنوان زبان مشترک این ارتش باعث اعتراض شدید بخشهای دیگری از اروپا خواهد شد ، یا در مورد پرسش دوم سربازان لهستانی یا هلندی هرگز زیر بار اطاعت از افسران آلمانی یا فرانسوی نخواهند رفت و برعکس .

درمورد سیاست خارجی هر یک از کشورهای اروپایی به واسطه موقعیت جغرافیایی خود منافع متفاوتی دارند و برخی از این منافع در تضاد با یکدیگر قرار دارند بنابراین تصور یک سیاست خارجی مشترک تقریبا غیرممکن است .

در مسائل اقتصادی این اتحادیه پول مشترک تعریف کرده است اما برخی از کشورهای اروپایی از پذیرش آن به عنوان پول ملی خود سر باز زده اند ، به طور نمونه کشورهایی مانند بریتانیا . قوانین اقتصادی وضع شده توسط بروکسل نیز به صورت دلبخواهی توسط دولتهای عضو اجرا میشوند به عنوان مثال فرانسهعلی رغم عضویت در حوزه ی یورو و اتحادیه اروپا هنوز سوبسیدهای کشاورزان فرانسوی را حذف نکرده و اجازه ی کنترل کسری بودجه خود را به بروکسل نداده است . ضعف دیگر اتحادیه اروپا ناتوانی در ارائه ی برنامه اقتصادی مشترک برای همه ی اعضای این اتحادیه است ، دلیل اصلی آن تعدد واقعیتهای ملی ، جغرافیایی ، سیاسی و اقتصادی در این اتحادیه بر میگردد . هر یک از کشورهای عضو روش متفاوتی برای برخورد با بحرانهای اقتصادی خود دارند ، گذشته از آنچه ذکر شد اشاره به ضعف یورو به عنوان پول مشترک الزامی است. یکی از دلایلی که بریتانیا ، دانمارک و یا لهستان از بحران اقتصادی سال 2008 جان سالم به در بردند داشتن کنترل کامل بر پول ملی شان بود . اکنون تفکیک اقتصادی اساسی میان کشورهای اروپای جنوبی مانند ایتالیا و اسپانیا با کشورهایی مانند آلمان برقرار شده است . این کشورهای جنوبی اروپا عمدتا بدهی های بسیار سنگینی دارند که بخش قابل توجهی از آن غیرقابل پرداخت است ، به علاوه هنوز از بحران سال 2008 بیرون نیامده اند و همچنان در رکود به سر میبرند و بیکاری به خصوص بیکاری جوانان در این کشورها بیداد میکند . احزاب راست افراطی در این کشورها مانند حزب leganord در ایتالیا یا حزب vog در اسپانیا چاره را در خروج از اتحادیه اروپا می بینند مانند اتفاقی که در بریتانیا با برگزیت در حال رخ دادن است .

2- مهاجرت گسترده ی مسلمانان :

تاریخچه ی مهاجرت گسترده ی مسلمانان به دهه 1970 و 1980 باز میگردد . این موضوع همراه شد با استقلال تدریجی مستعمرات اروپائیان غربی و میانی . با توجه به این که این کشورها با کمبود نیروی کار روبرو بودند در قالب کارگر مهمان شروع به پذیرش مهاجرین از کشورهای عمدتا مسلمان کردند مانند مهاجران پاکستانی به انگلستان و یا مهاجران الجزایری به فرانسه و یا مهاجران ترک به آلمان . تصور اروپائیان این بود که پس از مدتی این کارگران به کشورهای خود بازمی گردند اما این تصور اشتباه بود . این مهاجرین باقی ماندند و شهروند کشورهای میزبان خود شدند ، حتی خانواده های خود را نیز همراه آوردند و در اروپا صاحب فرزند شدند و در این کشورها جاگیر شدند .

مشکلات اساسی از همین نقطه آغاز شد . مهاجران مسلمان همواره مناقشه برانگیزتر از سایر مناطق شمرده میشوند که این امر علل پیچیده ای دارد . در بعضی موارد این وضعیت صرفا نتیجه بیگانه هراسی ، نژادپرستی و تعصبات فرهنگی می باشد . برخی دیگر نیز نگرانند که تازه واردها خود را با جامعه میزبان تطبیق ندهند . مهاجران متهم میشوند که خودشان و فرزندانشان در نواحی مخصوص و بسته زندگی می کنند ، به صورتی که حتی پس از سالها اقامت زبان ملی کشور میزبان را نمیدانند که این اتهام تا حد بسیار زیادی به واقعیت نزدیک است. این اقلیت مسلمان نظام باورهایی دارد که با برخی ارزشهای جامعه اروپایی تضاد بنیادین دارد ، مانند حجاب که تفکیک جنسیتی مشخصی را باعث میشود که در این جوامع اروپایی به هیچ وجه پذیرفته نیست و این حجاب حتی به شکل و فرمهای رادیکالی مانند برقع درآمده که این مدل پوشش خشم جامعه ی میزبان اروپایی را برانگیخته .

این حساسیت و نفرت از مسلمانان پس از فاجعه ی 11 سپتامبر به مراتب عینی تر شد ، و بعد از آن مجموعه عملیات القاعده در لندن و مادرید این اضطراب را تشدید کرد . در بسیاری از کشورهای اروپایی اتفاقات مزبور به بحثهای تلخ درمورد هویت ملی دامن زد ، زیرا تروریستها اغلب از داخل جوامع اروپایی می آمدند . در پی ظهور داعش و بر اثر جنگ داخلی سوریه موج دیگری از خشونت در اروپا به راه افتاد . حادثه ی شارلی ابدو در ژانویه 2015 در پاریس ، حملات باتاکلان در سال 2016 که به مرگ 130 نفر انجامید ، بمب گذاری در فرودگاه بروکسل در مارس 2016 و حمله با کامیون به مردم پیاده در برلین ، لندن ، نیس و نیویورک از جمله این حوادث خشونت بار بودند . گروه کثیری از مسلمانان به خاطر جنگ سوریه و تبلیغات واعظان تندرو در اینترنت رادیکال شدند .

این حملات بار دیگر موضوع شهروندی و هویت ملی را در کانون توجه قرار داد ، زیرا بسیاری از مهاجمان شهروند همان کشورهای مورد حمله یا نسل دوم مهاجران بودند . بعدها معلوم شد بسیاری از کشورهای اروپایی مامن جمعیت کثیری از مهاجران خشمگینی هستند که در حد لازم در جوامع میزبان ادغام نشده اند و تعداد اندکی از آنها از ارزشهای مطلوب این جوامع متنفراند .

 عامل دیگری که در این تفکیک و جدایی نقش مهمی دارد موقعیت جغرافیایی اروپاست و نزدیکی این قاره به خاورمیانه و شمال آفریقا . این نزدیکی جغرافیایی به طور غیر مستقیم باعث شده است که این جوامع مهاجر نه تنها هویت مذهبی بلکه حتی هویت ملی خود را نیز حفظ کنند در حالی که وقتی موقعیت جغرافیایی کشور میزبان بسیار از خاورمیانه و شمال آفریقا دور است مانند آمریکا ، استرالیا ، کانادا و نیوزیلند انطباق پذیری مهاجرین افزایش میابد برای مثال نسل دوم مسلمانانی که از خاورمیانه و شمال آفریقا به آمریکا و یا کانادا مهاجرت کرده اند تنها مذهب آن هم به شکلی لیبرال را به عنوان میراثی از نسل گذشته خود نگه داشته اند ولی هویت ملی آنها کاملا آمریکایی و یا کانادایی شده است .

3- پیشروی روسیه در شرق اروپا :

روسیه در بخش شرقی اروپاست ، و در مواردی بسیار با دیگر بخشهای اروپا جنگیده است . جنگهای ناپلئون ، جنگهای جهانی اول و دوم و جنگ سرد همه بر سر وضعیت روسیه و ارتباطش با بقیه اروپا درگرفتند و هیچ یک از این جنگها گره این مشکل را نگشود ، زیرا که در پایان ، روسیه همچنان مستقل و یکپارچه باقی ماند و یا به پیروزی رسید . مشکل اینجاست که وجود روسیه ای یکپارچه همیشه خطری بالقوه بزرگ برای اروپا به شمار می آید .

روسیه پس از پایان جنگ سرد و سقوط اتحاد جماهیر شوروی از لحاظ ژئوپلیتیک در وضعیت بسیار بغرنجی قرار گرفت . سهم این کشور از دریای سیاه ناچیز شد ، کنترل کوه های قفقاز را از دست داد و با استقلال اوکراین ، بلاروس و کشورهای بالتیک منطقه ی حائل میان مرز این کشور تا مسکو پایتخت تقریبا از میان رفت . در درون خاک روسیه مناطق مسلمان نشین روسیه مانند چچن و داغستان بانگ استقلال طلبی سر دادند و روی به مبارزه ی مسلحانه با دولت مرکزی در مسکو آوردند . شرایط زمانی بدتر شد که تهدید اصلی امنیتی و جغرافیایی روسیه ، اعضای ناتو ، با حمایت آمریکا به دنبال جذب اوکراین و گرجستان در درون این پیمان رفتند.

با به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین در روسیه شورشهای چچن سرکوب شد ، نفوذ روسیه در گرجستان افزایش یافت . از پیوستن اوکراین و گرجستان به ناتو جلوگیری شد و افزایش قیمت نفت به روسیه کمک کرد تا اقتصاد خود را از آشوب تا حدودی خارج سازد . پوتین با افزایش نفوذ در شبه جزیره ی کریمه در اوکراین موفق شد شرایط برگزاری رفراندومی را فراهم کند که این شبه جزیره را از اوکراین جدا و به خاک روسیه ملحق میکند . همچنین این کشور وارد دو جنگ با گرجستان در آبخازیا و اوستیای جنوبی شد و این سرزمین ها را تصرف کرد.

روسیه تهدید استراتژیک بسیار نزدیکی برای اروپاست . روسیه تمایلی برای فتح اروپا ندارد . فقط می خواهد کنترل خود بر محدوده اتحاد شوروی پیشین را اعمال کند . از دیدگاه روسها ، این کار هم کوششی منطقی برای برقرار کردن منطقه نفوذی محدود ، و هم اقدامی دفاعی به شمار میرود . این اقدام دفاعی زودتر از هر جای دیگری خطرش کشورهای کرانه بالتیک را تهدید میکند و این کشورها اکنون زیر پوشش نهادهای اروپایی قرار گرفته اند . اقدامات روسیه هر چند دفاعی هستند تهاجمی جلوه کرده اند که باعث واکنش شدید مردمان اروپای شرقی شده است . احزاب راست افراطی در اروپای شرقی مانند حزب قانون و عدالت لهستان با وعده ی جلوگیری از پیشروی روسیه در این کشورها به قدرت رسیده اند .

جمع بندی :

با توجه به آنچه ذکر شد و این واقعیت که جمعیت قاره اروپا رو به سالخوردگی است و در آینده نیازی مبرم به نیروی کار جوان خواهد داشت ، کاهش تنشهای نژادی و مذهبی میان اقلیتهای مهاجر و بومی در کشورهای اروپایی ضروری می باشد . در غیر این صورت اروپا با رشد بیشتر جریانات راست افراطی تا یک دهه اینده روبرو میشود .لذا لازم است نگاه نژادی و قومیتی به مسئله ی ملیت به تدریج کنار گذاشته شود .همچنین توصیه میشود برخی مطالبات اقلیتهای مهاجر مانند فرصت برابر شغلی به رسمیت شناخته شود .در مقابل لازم است اقلیت ها به خصوص اقلیت مسلمان از برخی مواضع تندروانه خود کوتاه بیایند و وارد فرآیند ادغام و جذب و پذیرش نظام باورها و ارزشهای اروپایی شوند .همچنین پیشبینی میشود در این راستا تابعیت دوگانه مهاجران غیرقانونی اعلام شود .

بنظر میرسد  اتحادیه اروپا نیاز به تجدید ساختار بنیادین دارد و در این تجدید ساختار به احتمال بسیار بالا ایده ی فدراسیون اروپایی ، ارتش اروپایی و سیاست خارجی اروپایی کنار گذاشته خواهد شد و یا اینکه فقط در لفظ از آن حمایت خواهد شد ، سیاست کشورهای اروپایی بیش از پیش ملی خواهد شد اما در مسائل کلان جهانی مانند تغییرات اقلیمی همکاری های گسترده ی کشورهای اروپایی همچنان ادامه خواهد یافت . اگر این تجدید بنا انجام نشود خروج بریتانیا از این اتحادیه آخرین خروج نخواهد بود

در رابطه اروپا و روسیه بخش بزرگی از این رابطه به وابستگی اروپا به گاز طبیعی روسیه و قیمت جهانی نفت بستگی دارد . تحلیل کارشناسان انرژی این است که نفت دیگر اهمیت گذشته را نخواهد داشت با توجه به رشد استفاده از انرژی های تجدیدپذیر ، رشد استفاده از خودروهای الکتریکی و کاهش تقاضای فزاینده ی انرژی های فسیلی به خصوص از جانب اروپا ، در مبحث گاز طبیعی روسیه هنوز اهرم فشار قدرتمندی برای کنترل اروپا دارد. گرچه این اهرم نیز به تدریج در حال ضعیف شدن است . چنین اتفاقاتی در بازار انرژی باعث کاهش درآمد و کسری بودجه ی فزاینده ی روسیه میشود. از آن جهت که بیش از نیمی از بودجه ی عمومی روسیه وابسته به درآمد نفت است . همچنین باید دانست که روسیه ی امروز با مشکلاتی اساسی مانند انحصارات دست و پا گیر ، فساد سیستماتیک و ریشه دار سیستم سیاسی و قضایی ، هزینه های نظامی کمرشکن ، کم توانی در مدیریت درآمدهای نفتی و اقتصادی تک محصولی درگیر است. مشکلاتی تقریبا مشابه اتحاد جماهیر شوروی سابق . با کاهش یافتن قیمت جهانی نفت و کاهش تقاضای گاز طبیعی این هزینه های نظامی زیر پای اقتصاد روسیه را خالی خواهد کرد و چه بسا روسیه به سرنوشت شوروی سابق دچار شود. وقوع این مورد آخر احتمال کمی دارد اما در عین حال دور از واقعیت نیست .

منابع :

  • جورج فریدمن / جهان در 100 سال آینده / ترجمه ابوالحسن تهامی / نشر فرزان
  • جوزف نای / آینده قدرت / ترجمه احمد عزیزی / نشر نی
  • فرانسیس فوکویاما / هویت / ترجمه رحمن قهرمان پور / انتشارات روزنه
  • Geopolitical futures / Euro-American Migration Crisis
  • Chatham House / The Geopolitical Implications of Future Oil Demand
Share