ترکیه و اهداف بلند مدت آن در شمال عراق
فروردین ۲۹, ۱۳۹۷ – ۹:۱۵ ب.ظ |

حسن کریمی
دکتری جغرافیای سیاسی دانشگاه تهران و عضو انجمن ژئوپلیتیک ایران
مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC
 
مقدمه:
 فروپاشی رژیم بعث در سال2005میلادی و شکل گیری نظام فدرال در کردستان عراق، بر وفق مراد دولت ترکیه نبود …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آسیای میانه, مقالات, مقالات تحلیلی

بررسی اهداف سیاست خارجی دولت اوباما در قفقاز جنوبی

نگارش در اردیبهشت ۴, ۱۳۹۰ – ۱:۳۱ ب.ظ
Share

 

 

ولی کوزه­گر کالجی

مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC

 

 

بیان رخداد

در لایحه بودجه سال 2012 آمریکا در 24 فوریه از سوی باراک اوباما به کنگره این کشور ارائه شد، در بخش کمک­های مالی ایالات متحده در حوزه سیاست خارجی، تغییرات قابل ملاحظه­ای مشاهده می­شود. در این بخش، به دلیل وجود بحران مالی اقتصادی و نیز تمرکز بیشتر بر تحولات افغانستان، عراق و پاکستان، بیش از 115 میلیون دلار از میزان کمک­های مالی آمریکا به اروپا، اوراسیا، آسیای مرکزی و قفقاز کاسته شده است. این کاهش بودجه به موازات تغییرات آشکاری است که تحت تاثیر بهبود مناسبات مسکو-واشنگتن در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما بوقوع پیوسته است که در این نوشتار کوشش می­شود با واکاوی این تغییرات، درک بهتری از دلایل و اهداف اتخاذ سیاست­های متفاوت دولت اوباما- در مقایسه با دوران بوش- در منطقه قفقاز جنوبی حاصل شود.

تحلیل رخداد

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 میلادی موجب شکل­گیری ژئوپلیتیک جدید منطقه قفقاز جنوبی در جهان پس از جنگ سرد گردید. شرایط خاص جغرافیایی­، تنوع قومی­، نژادی و مذهبی­، میراث به جای مانده از دوران حاکمیت سوسیالیسم در ساختارهای سیاسی­، اقتصادی و اجتماعی­، موقعیت استراتژیک­، منابع عظیم انرژی و رقابت قدرت­های منطقه­ای و فرامنطقه­ای­، پیچیدگی شگرفی را در حوزه قفقاز جنوبی بوجود آورد. این شرایط علاوه بر بروز رقابت­های مختلف درون منطقه­ای، توجه بازیگران منطقه­ای ( ایران، روسیه و ترکیه) و فرامنطقه­ای (ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا) را به تحولات این منطقه جلب نمود.    در این میان، برخلاف اکثر بازیگران منطقه­ای که اهداف و منافعشان در منطقه قفقاز جنوبی بر اساس منافع و امنیت ملی تعریف می­شود، اهداف و منافع بازیگران فرامنطقه­ای بر اساس منافع راهبردی و رقابت­های ژئوپلیتیکی شکل می­گیرد. ایالات متحده امریکا از جمله بازیگران فرامنطقه­ای است که در فضای اوراسیا در جستجوی اهداف اقتصادی و ژئواستراتژیک قصد دارد فرایندهای منطقه­ای را با اجرای استراتژی ترکیب و تحت کنترل خود بگیرد. بنا به اظهار برژینسکی، اهداف آمریکا در اوراسیا به شرح زیر ارزیابی شده است:

1-هدف کوتاه مدت یا پنج ساله که عبارت است از تثبیت و پایدار کردن تکثرگرایی ژئوپلیتیکی رایج در نقشه اوراسیا؛ این استراتژی مزیت ارائه یک مانور سیاسی و فریب دیپلماتیک را در جهت پیشگیری از پیدایش ائتلافی خصومت­آمیز که بتواند پیشتازی آمریکا را به مبارزه بطلبد به همراه خواهد داشت؛

2-هدف میان مدت یا بیست ساله که بایستی در جهت پیدایش شرکای سازگار استراتژیک هدایت شود تا رهبری آمریکا را برای تامین امنیت دلخواه از طریق همکاری در دو سوی اوراسیا شکل دهد؛

3-هدف سوم یا درازمدت آمریکا در اوراسیا می­تواند به عنوان هسته جهانی مسئولیت در اشتراک سیاسی نهفته باشد. بنابراین هیچ دولتی احتمالاً توان رقابت در هر چهار بعد نظامی، اقتصادی، فن آوری و فرهنگی را که تشکیل دهنده نفوذ سیاسی هستند، ندارد. تنها جایگزین واقعی رهبری آمریکا اغتشاشات بین­المللی خواهد بود. بر این اساس است که ایالات متحده منطقه قفقاز را حوزه منافع استراتژیک خود اعلام می­کند و حضور در منطقه را در راستای تحت فشار قرار دادن فدراسیون روسیه در فضای ژئوپلیتیکی این کشور تعریف می­کند.

در واقع بر مبنای همین رویکرد کلان بود که ایالات متحده چه به صورت یک­جانبه و چه به صورت چند جانبه و در چهارچوب برنامه­های ناتو، اقدام به گسترش حوزه نفوذ خود در منطقه قفقاز جنوبی نمود که نقطه اوج آن در دوران حاکمیت نومحافظه­کاران در کاخ سفید بود که حمایت مستقیم و موثر از جریان انقلاب رنگی در گرجستان در سال 2003 و رویارویی نظامی این کشور با روسیه در اوت 2008 نمونه بارز تقابل ایالات متحده با روسیه در فضای ژئوپلیتیک منطقه قفقاز جنوبی بود.

اما با به قدرت رسیدن چهره­های متعادل­تر یعنی دیمتری مدودف و باراک اوباما  در صحنه سیاست روسیه و آمریکا، دو طرف به تدریج رویکرد تقابلی دوران بوش و پوتین را کنار نهاده و رویکرد تعاملی را در صحنه تحولات دوجانبه، منطقه­ای و بین­المللی در پیش گرفتند. این تحول پیامدهایی را بر زیر سیستم­های مختلف منطقه­ای از جمله منطقه قفقاز جنوبی برجای نهاد. بر این اساس، اهداف سیاست خارجی دولت باراک اوباما در قبال منطقه قفقاز جنوبی، نمی­تواند جدا از کوشش­های این کشور برای بهبود مناسبات با روسیه درک و تجزیه و تحلیل شود. کوشش­هایی چون توافق مسکو-واشنگتن در امضای پیمان کاهش   سلاح­های استراتپیک (استارت 3)، همکاری نزدیک­تر نظامی-امنیتی در صحنه تحولات افغانستان،        عقب­نشینی ایالات متحده از طرح استقرار سپر دفاع موشکی در شرق اروپا، همکاری نزدیک­تر دو کشور در برنامه هسته­ای ایران و نیز بحران هسته­ای کره شمالی و تسهیل روند الحاق روسیه به سازمان تجارت جهانی از جمله مهم­ترین تحولاتی است که روابط روسیه و ایالات متحده در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما بوقوع پیوسته است. این امر موجب بروز تغییرات نسبتاً قابل ملاحظه­ای در سیاست­های واشنگتن در قبال مناطق پیرامونی روسیه (به تعبیر روس­ها خارج نزدیک) بویژه منطقه قفقاز جنوبی شده است.

نخستین تحول مهم را باید فاصله­گرفتن واشنگتن از حمایت­های سرسختانه و قاطع گذشته در قبال جریانات غرب­گرا و ضد روسی در منطقه قفقاز جنوبی دانست. در حالی که دولت بوش، در راستای سیاست گسترش لیبرال دموکراسی در سطح جهانی، حمایت قاطع و آشکاری را از جریانات انقلاب رنگی در اوکراین، گرجستان و قرقیزستان به عمل آورد و موجبات نارضایتی شدید روس­ها را فراهم ساخت، دولت باراک اوباما با کنار نهادن این سیاست، از سطح و شدت حمایت خود از این جریانات به نحو محسوسی کاست.             به گونه­ای که سقوط دولت­های غرب­گرا در قرقیزستان و اوکراین و تضعیف قابل توجه موقعیت دولت میخائیل ساکاشویلی در گرجستان را باید نتیجه مستقیم این تغییر سیاست واشنگتن دانست. از همین رو است که ساکاشویلی دیگر نماد لیبرال دموکراسی در منطقه قفقاز جنوبی به شمار نمی­رود و جوزف بایدن، معاون ریاست جمهوری آمریکا در سفر جولای 2009 خود به تفلیس، انتقادات شدیدی را متوجه ساکاشویلی نمود و از وضعیت نابسامان سیاسی و اقتصادی این کشور آشکارا انتقاد نمود که این امر فاصله قابل توجهی با سیاست حمایت همه جانبه دوران بوش از شخص ساکاشویلی دارد.

در همین راستا دومین تحول مهم را باید تغییر رویکرد ایالات متحده در قبال بحران گرجستان و روسیه بر سر مناطق آبخازیا و اوستیای جنوبی دانست. در حالی که رویدادهای خونین هشتم تا دوازدهم اوت 2008 دو کشور فدراسیون روسیه و جمهوری گرجستان برسر مناطق جدایی­طلب اوستیای جنوبی و آبخازیا، در سطح بین­المللی موجب تقابل آشکار روسیه و ایالات متحده گردید و حتی بسیاری از صاحب نظران سخن از آغاز جنگ سرد جدید میان دو طرف به میان آوردند، رویکرد کنونی ایالات متحده در قبال این بحران، از تفاوت های محسوسی با دوران بوش برخوردار است. به گونه­ای که علی­رغم حل و فصل نشدن کامل این بحران که منجر به جدایی بیش از 20 درصد از خاک گرجستان شده است و نیز شناسایی یک جانبه استقلال این دو منطقه از طرف مسکو و استقرار نیروها و پایگاههای مختلف نظامی از سوی روسیه در دو منطقه آبخازیا و اوستیای جنوبی، شاهد هستیم که واشنگتن با سکوت معناداری با این تحولات برخورد می نماید و دیگر آن واکنش و حساسیت گذشته را نشان نمی­دهد. به گونه­ای که در جریان مذاکرات مددوف و اوباما آشکارا به این مساله اشاره شد که مسکو-واشنگتن با کنار نهادن مسائل حساسیت برانگیز و چالش­زا از جمله مناطق جدایی­طلب گرجستان، بر محورها و موضوعات مشترک و موثر بر روابط دو طرف تمرکز خواهند کرد. در این بین شاید بتوان دولت غرب­گرای ساکاشویلی را بزرگ­ترین قربانی بهبود مناسبات مسکو-واشنگتن به شمار آورد. اگرچه موفقیت اولیه رهبران انقلاب گل رز در مهار جریانات تجزیه‌طلب در منطقه آجارایا که گرجی‌ها از آن به عنوان «انقلاب رز دوم» یا «انقلاب کوچک رز» یاد می‌کردند، باعث بهبود جایگاه سیاسی ساکاشویلی در مقطع کوتاهی گشت، اما جنگ آگوست 2008 که منجر به جدا شدن دو منطقه آبخازیا و اوستیای جنوبی و به عبارتی دیگر ازدست رفتن 20 درصد ازخاک گرجستان منتهی شد، منجر به بروز بحران مشروعیت برای حیات حاکمه گرجستان به‌ویژه شخص رئیس‌جمهور گشت و مخالفان سرشناس ساکاشویلی یعنی چهره هایی چون  خانم نینو بورجانیدزه (رئیس سابق پارلمان و یکی از اعضای مثلث تروئیکای گرجستان)، لیوان گاچاچلیدزه (کاندیدای سابق ریاست جمهوری) و ایراکلی آلاسانیا (نماینده سابق گرجستان در سازمان ملل) این اتهام را متوجه رئیس جمهور غرب گرای گرجستان ساختند که اشتباهات ساکشویلی درعرصه سیاست خارجی ، موجب شده است که گرجستان تبدیل به بازیچه­ای دررقابت ژئوپلیتیک روسیه و آمریکا شود و هریک از این قدرت ها بدون توجه به منافع و اهداف گرجستان از تفلیس درراستای منافع خود استفاده ابزاری نمایند. تغییر رویکرد آشکار دولت باراک اوباما در قبال بحران گرجستان که با کاهش قابل ملاحظه حمایت­های سیاسی، نظامی و اقتصادی واشنگتن همراه گشته است، صحت استدلال مخالفان ساکاشویلی را به خوبی نشان می­دهد.

سومین تحول مهم را باید فاصله گرفتن ایالات متحده از سیاست­های یک جانبه­گرایانه دوران بوش در قبال چالش­های امنیتی منطقه قفقاز جنوبی دانست. در این راستا، واشنگتن کوشش می­کند هماهنگ با اهداف و برنامه­های امنیتی اتحادیه اروپا در قبال این منطقه عمل نماید.  اتحادیه اروپا با تدوین سیاست همسایگی­اروپا که ازسال­2003 به­اجرا درآمد­ و نیز تدوین و اجرای سیاست امنیتی مشترک گام­های مهمی در گسترش حوزه نفوذ خود در منطقه قفقاز جنوبی برداشته است. در این میان هر چند، اهداف اتحادیه اروپا نیز به نوبه خود خوشایند مقامات کرملین نیست، اما به مراتب از حساسیت و شدت کمتری در مقایسه با سیاست های تند و یک جانبه آمریکا در دوران بوش برخوردار است و همین امر، این امکان را برای واشنگتن فراهم می­سازد تا در پرتو سیاست­های امنیتی اتحادیه اروپا، اهداف و منافع کلان خود را در منطقه قفقاز جنوبی همچنان پیگیری نماید، بی­ آن­که موجب بروز رنجش و حساسیت شدید روس­ها شود. شاید بتوان نمونه بارز این امر را در قبال بحران گرجستان مشاهده نمود که پیش تر به ابعاد مختلف آن اشاره شد.

چهارمین تحول مهم را می­توان کاهش محسوس کمک­های مالی ایالات متحده به منطقه قفقاز جنوبی در لایحه بودجه سال 2012 این کشور دانست. در این لایحه که در 24 فوریه تقدیم کنگره آمریکا شد، در بخش کمک­های مالی ایالات متحده در حوزه سیاست خارجی، تغییرات قابل ملاحظه­ای مشاهده می­شود. بنا به گفته هیلاری کلینتون، به دلیل وجود بحران مالی اقتصادی و نیز تمرکز بیشتر بر تحولات افغانستان، عراق و پاکستان، بیش از 115 میلیون دلار از میزان کمک­های مالی آمریکا به اروپا، اوراسیا، آسیای مرکزی و قفقاز کاسته شده است. بر این اساس، بیش از 233 میلیون دلار کمک مالی برای 8 کشور آسیای مرکزی و قفقاز برای سال 2012 در نظر گرفته شده است که حاکی از 4 درصد کاهش در مقایسه با سال 2010 است. اگر چه وجود بحران مالی در اتخاذ این خط­مشی موثر بوده است اما در عین حال نشان می­دهد که در مقایسه با سال­های گذشته، منطقه آسیای مرکزی و قفقاز از جایگاه نازل­تری در سیاست­های جهانی آمریکا برخوردار شده و گرانیگاه سیاست خارجی این کشور به نحو قابل ملاحظه­ای به سمت تحولات پرشتاب خاورمیانه و بویژه افغانستان و پاکستان تغییر یافته است.

پیامدهای رخداد

به صورت کلی زیر سیستم­های کوچک منطقه­ای مانند قفقاز جنوبی به شدت از سیاست بازیگران بزرگ نظام بین­الملل تاثیر می­پذیرد. تقابل و یا تعامل قدرت­های بزرگ بویژه ایالات متحده و روسیه، به صورت مستقیم بر تحولات منطقه قفقاز جنوبی و سیاست کشورهای این منطقه تاثیرگذار است. تقابل مسکو-واشنگتن در دوران پوتین و بوش، از یک سو فضایی را برای قدرت­یابی جریانات غرب­گرا با حمایت ایالات متحده فراهم ساخت که نقطه اوج آن شکل­گیری و تقویت جریان انقلاب رنگی در گرجستان بود و از سویی دیگر موجب تحرک بیشتر جریانات نزدیک به روسیه گردید که نمونه بارز آن را در حمایت آشکار کرملین از مناطق جدایی طلب آبخازیا و اوستیای جنوبی در اوت 2008 بوقوع پیوست. اما در فضای کنونی که مناسبات مسکو- واشنگتن بنا به دلایلی که بدان اشاره شد، روبه بهبودی نهاده است کشورهای کوچک منطقه که اهداف خود را مطابق با سیاست قدرت های بزرگ در گذشته تنظیم کرده اند، به شدت از این وضعیت متضرر خواهند شد که از میان سه کشور منطقه قفقاز جنوبی، گرجستان را باید بزرگ­ترین قربانی بهبود مناسبات مسکو-واشنگتن، تغییر سمت و سوی سیاست های آمریکا در قفقاز جنوبی و کاهش میزان      کمک­های مالی به این منطقه دانست که این امر در دراز مدت می­تواند به نوبه خود موجب تشدید بحران مشروعیت برای هیئت حاکمه این کشور و بروز بی ثباتی سیاسی، امنیتی و اقتصادی در این کشور در درازمدت گردد که با گسترش آن می­تواند ثبات و امنیت منطقه قفقاز جنوبی را تحت تاثیر قرار دهد.

Share