مهر ۱۷, ۱۴۰۰ – ۳:۰۶ ق.ظ |

مریم وریج کاظمی
پژوهشگر مسائل ژئوپلیتیک
مرکز بین المللی مطالعات صلح- IPSC

در طول تاریخ، تسلط بر راههای دریایی زمینه ساز توسعه نامحدود اقتصادی و تجاری بوده است. آلفرد تیر ماهان(1914-1840)، ژئواستراتژیست مطرح ایالات متحده امریکا، که نیروی …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آسیای میانه, گفتگو

تجزیه افغانستان: گفتگو با عزیز آریانفر – رییس پیشین مرکز مطالعات استراتیژیک وزارت خارجه افغانستان

نگارش در آذر ۴, ۱۳۸۹ – ۵:۳۵ ب.ظ
تجزیه افغانستان: گفتگو با عزیز آریانفر – رییس پیشین مرکز مطالعات استراتیژیک وزارت خارجه افغانستان
Share

علی رمضانی بونش

مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC


پرسش ها:

  1. هر چند بحث تجزیه افغانستان  بحث چندان تازه یی نیست. اما در چند ماهه اخیر و توسط سفیر سابق امریکا در هند آقای بلک ویل به عنوانه یگانه راه نجات از خشونت ها در جنوب مطرح شده است. به نظر شما آیا طرح این بحث  نشان دهنده افزایش تردید ها نسبت به کارایی سیاست های واشنگتن در افغانستان و به ویژه در مناطق پشتون نشین می باشد ؟
  2. به نگاه بسیاری جامعه افغانستان دارای شکافی عمده یی بین پشتون ها و غیر پشتون هاست. به نظر شما تا چه میزانی این طرح و نظریه بر مبنای این تصور قرار دارد و آیا این طرح بر رویکردی واقع بینانه استوار است یا این که بیشتر به نسخه یی تجویز شده از طرف غرب برای خروج از مشکلات چند لایه یی افغانستان؟
  3. واکنش ها  در افغانستان به ویژه  در محافل  قومی، سیاسی و احزاب این کشور را نسبت به این طرح و طرح هایی مشابه آن را چگونه تفسیر می کنید ؟
  4. شما به عنوان یکی از شخصیت های سیاسی تا چه اندازه فدرالیسم را به عنوان راه حلی برای حل مشکل می دانید و به نظر شما فدرالیسم در افغانستان تا چه اندازه یی می تواند از طرح هایی شبیه به طرح تجزیه افغانستان جلوگیری کند ؟


پاسخ ها:

با سپاس از پرسش های بسیار حساس، به جا و مهم شما. پرسش هایی که مطرح نموده اید، پرسش های بسیار پیچیده و چند لایه اند که بایسته است هم از بعد تبارشناسیک، هم از بعد فرهنگی، هم از بعد تاریخی،  هم از بعد اجتماعی و هم از ابعاد سیاسی و جیوپولیتیک و جیو استراتیژیک به بررسی گرفته شوند.

با اجازه شما می خواهم پیش از هر چیزی، مسایل را به چند بخش تقسیم و به پاسخدهی به آن نه به ترتیبی که شما مطرح ساخته اید، بل به ترتیب زیر بپردازم:

نخست– یکی مساله تبار «پشتون» چونان یک تیره و تبار است که از سوی همه دانشمندان بزرگ تبار شناس(اتنولوژیست ها)ی جهان چونان یکی از تیره های اصیل آریایی با خاستگاه «ایرانی» («ایرانستانی»)1 شناخته شده اند. من در این جا به عمد از واژه نو «ایرانستان»= ایران بزرگ، ایران زمین، فلات قاره ایران؛ کار می گیریم تا از هرگونه سو تفاهم و خلط مبحث با واژه ایرانی- «ایران» چونانِ یک کشور= جمهوری اسلامی ایران، جلوگیری نمایم.

پشتون ها همان تیره یی جنگجو و رزم آرا اند که فردوسی بزرگ در ستایش آن ها در شاهنامه چنین فرموده است:

سپهدار چون قارن نامدار- نژادش ز افغان سپاهش هزار

ریشه های همه چنین چیزهایی را باید در دست اندازی های خارجی جستجو کرد. نه در ریشه های تباری، زبانی و …

در این اواخر آوازه هایی پخش گردیده است دال بر اسراییلی بودن پشتون ها. من با قاطعیت چنین چیزی را رد می کنم. نباید هیچ تردیدی در آریایی بودن و ایرانستانی بودن پشتون ها به خود راه داد.

دوم– مساله دیگر، مساله زبان شیرین پشتو است که آن هم از سوی همه زبانشناسان بزرگ جهان چونان یکی از شاخه های گروه زبان های ایرانی (ایرانستانی) و خواهر همریشه و همتبار و همخاستگاه زبان پارسی دری شناخته می شود. نه این که خلاف آن چه که از سوی بدخواهان جلوه داده شده است، زبانی باشد بیگانه– آن هم دشمن زبان پارسی دری!.

در یک نگاه کوتاه می توان دید که این دو زبان در واقع یک زبان اند در دو شاخه گوناگون. روشن است شمار واژه های همگون و همانند در این دو زبان سر به هزاران می زند. این در حالی است که همچنین هزاران واژه یی اند که در هر دو زبان به عین شکل و مفهوم کاربرد دارند. مانند یار، دلدار، دیوار، زر، وزارت، بهانه، کتاب، کتابچه و…

همین گونه هزارن واژه عربی هم است که در هر دو زبان به عین مفهوم و ترتیب به کار می رود.

به این بیت توجه کنید:

په عاشقی کی هم گِلی وی هم جنگونه جانانه

نیازی به ترجمه نیست. با اندکی دقت و توجه و پس و پیش کردن واژه هامی توان پی برد که منظور از این است – جانان من، در عاشقی هم گله ها است و هم جنگ ها

به هر رو، بسنده است هر گوینده زبان پارسی دری دو ماه پیگیرانه پشتو بیاموزد. آن گاه خواهد توانست این زبان شیرین را که همزاد و همتبار و همریشه زبان پارسی دری است، بیاموزد.

این در حالی است که پشتون ها نقش بزرگی در شگوفایی زبان پارسی دری در خاور فلات پر گهر ما در درازای تاریخ داشته اند. بایسته است بگوییم که پشتون ها زبان پارسی دری را همواره زبان خود دانسته و در فراز و نشیب تاریخ از هیچ کوششی در پاسداری و شکوهندگی آن فروگذار نکرده اند. بسنده است بگوییم که همین پشتون ها زبان پارسی را در سه اقلیم- سرزمین پهناور هندوستان، ایران صفوی(که زبان رسمی دربار آن ترکی بود) و امپراتوری درانی زبان رسمی دربارها ساختند و به گفته شاد روان استاد داکتر جاوید- رییس پیشین دانشگاه کابل شمار سخنوران پشتوزبانی که به دری شعر سروده اند، به بیش از چهار صد تن می رسد.

در دوره معاصر هم شمار بسیاری از سخنوران و سخنسرایان بزرگ گستره یگانه فرهنگی- تمدنی ما پشتون تبار بوده اند مانند- خوشحال خان ختک و رحمان بابا که به شعر و ادب پارسی دری عشق و مهر می ورزیده اند و نیک بر آن تسلط داشتند.

در سده نزدهم- روانشاد علامه غلام محمد طرزی و شاه شجاع درانی و در سده بیستم- روانشاد استاد خلیل الله خلیلی، روانشاد محمود طرزی و روانشاد نوید و…از بزرگان ادیبان ما و از سرآمدان سخنوران زبان پارسی دری بوده اند. این تنها عرصه یی نیست که برادران پشتون ما پیشتاز و پیشگام بوده اند- شاد روان احمد ظاهر- خواننده نسل ها با آواز شیوا و رسایش، آقای احمد ولی و شمار دیگر از هنرمندان، نویسندگان و هنروران و استادان و فرهنگیان پشتون همواره به زبان پارسی و فرهنگ آن، شعر و موسیقی آن مهر ورزیده اند و در شگوفایی و شکوهندگی آن کوشش های فراوان نموده اند.

همه این ها دال بر آن است که آن ها به حق این فرهنگ بزرگ و یگانه و این زبان شیرین را از خود و زبان خود دانسته و در پرورش آن رنج ها برده اند و کوشش های فراوان نموده اند. آن ها چونان باشندگان فلات بزرگ ایران به پیمانه برابری با دیگر باشندگان این مرز پرگهر در ارثیه سترگ و یگانه و تجزیه ناپذیر گستره فرهنگی فلات ما- فلات پهناور ایران- ایرانستان سهیم هستند. حافظ، سعدی، مولانا، خیام، فردوسی و ده ها تن از بزرگان فرهنگ و ادب ما به همان پیمانه که به فارس ها، آذری ها، خراسانی ها و باشندگان تاجیک تبار بلخ و غزنین و هرات و بدخشان و دوشنبه و سمرقند و بخارا و … تعلق دارند، به همان پیمانه- نه کم و نه بیش، به پشتون ها هم تعلق دارند و در این حال، بیگانه شمردن پشتون ها، حال چه رسد به دشمن شمردن آن ها لغزشی است نابخشودنی.

سوم– بحث دیگر، اختلافات و شگاف های میان تباری، میان زبانی، میان آیینی و … در افغانستان است که به باور عمیق من بیشتر ریشه سیاسی و بیرونی دارد تا درونی. پیشاپیش می خواهم بگویم که هرگاه دست اندازی های بیگانگان را کنار بگذاریم، هیچ گونه مبنایی برای این نداریم که در افغانستان میان پشتون ها و غیر پشتون ها خط فاصل دشمنی و پدر کشی و تشنگی به خون همدیگر بکشیم.

این درست است که شگاف هایی- آن هم ژرفی در جامعه و در کشور ما هست. هم از نوع ساختاری آن و هم از دیگر گونه های آن. مگر، با آن هم این شگاف ها در بیشتر موارد بار سیاسی و ابزاری داشته و سرشتی نیستند و بیشتر زیر داربست دست اندازی های بیگانگان پدید آمده و گسترش یافته اند. البته، چنین شگاف هایی در همه کشورها و جوامع – حتا جوامع بسیار پیشرفته اروپایی و امریکایی هم هستند.

چیزی که در کشور ما بسیار برجسته است، بهره گیری ابزاری از این شگاف ها- آن هم بیشتر از سوی بیگانگان است تا این که ریشه درونی داشته باشند.

چهارم– می ماند یک چیز دیگر به نام «پشتونیسم». پشتونیسم یک ایدئولوژی نانوشته است که بر پایه برتری خواهی تباری بنیاد گذاشته شده است و یک پدیده وارداتی است که در میان جامعه پشتون افغانستان ریشه های ژرف ندارد. بیایید ببینیم که پشتونیسم چیست و چه می خواهد؟

برای مقایسه باید گفت که یک بحث- یهودی ها و آیین یهود است و یک مساله دیگر- صهیونیسم بین الملل که یک ایدئولوژی تندرو ابزاری سیاسی است که به گونه مصنوعی به میان آمده است. روشن است میان این دو مقوله پرتگاه و شیار بزرگی هست. درست عین چیز در میان پشتون- چونان یک تبار و پشتونیسم- چونان یک ایدئولوژی تندرو اولتراناسیونالیستی ابزاری هست.

از دیدگاه بسیاری از کارشناسان، پشتونیسم یک ایدئولوژی تندرو التقاطی اولتراناسیونالیستی است که خواستار برتری تباری و زبانی پشتون ها در افغانستان و تسلط مطلق آن ها بر کلیت نظام سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتدار ملی افغانستان است. آرمان نهایی این ایدئولوژی- رستا خیز «افغانستان بزرگ» (به پشتو- «لوی افغانستان») در چهار چوب مرزهای دولت دوران احمد شاه درانی است. یعنی پشتونیسم خواستار تجزیه و نابودی پاکستان، بازپسگیری سرزمین های پشتون نشین و بلوچ نشین پاکستان که پشتونیست ها آن را پشتونستان جنوبی می خوانند و… و تشکیل «پشتونستان بزرگ» است.

هرگاه قرار باشد افغانستانی در چهار سیمای امپراتوری درانی که در واقع ایران خاوری بود، تشکیل گردد، روشن است چنین امپراتوری یی شامل سرزمین های بلوچ نشین ایران، استان های خراسان این کشور و نیز پنجده ترکمنستان هم می گردد. از این رو، ایران نیز در شمار دشمنان پشتونیسم می آید.

ناگفته پیداست که با توجه به این که دولت افغانستان به هیچ رو توانایی رسیدن به چنین آرمانی را با پشتوانه درونی ندارد، هر رژیم پشتونیستی تنها می تواند با تکیه به یک نیروی بزرگ خارجی- یک ابرقدرت یعنی در ازای چشمپوشی از استقلال و آزادی افغانستان، به چنین دستاوردی سنجش داشته باشد. همین هم است که هر ابر قدرتی که در پی اشغال افغانستان برآید، درست از مجرای همین ایدئولوژی شوم پا به میدان می گذارد. شوروی پیشین از همین ابزار بهره گرفت و کنون امریکا هم درست از همین مجرا به افغانستان آمده است.

پشتونیسم بر آن است که پشتون ها اکثریت مطلقی را در کشور می سازند و از همین رو هم باید قدرت مطلق را در دست داشته باشند و زبان شان پشتو- باید یگانه زبان ملی و رسمی در کشور باشد. این در حالی است که چنین چیزی ادعایی بی پشتوانه یی بیش نیست. نخست این که هیچگاهی در افغانستان آمار گیری درست علمی صورت نگرفته است. دو دیگر، این که آمارها ارائه شده با تفاوت های بسیار فاحشی آمده است. برای نمونه در میانه های دهه نود سده بیستم شمار باشندگان هزاره افغانستان از ششصد هزار نفر تا هشت میلیون نفر برآورد می شد. همین گونه، شمار پشتون ها از 13 درصد تا 55 درصد قید گردیده است.

روانشاد غبار و روانشاد فرهنگ- دو تن از تاریخ نویسان بزرگ افغانستان در کتاب های «افغانستان در مسیر تاریخ» و «افغانستان در پنج قرن اخیر» شمار پشتون ها 40 درصد خوانده اند که قرین به واقعیت است. چون این ارقام را بر پایه مدارک موثق آورده اند. حال باید متوجه این نکته باشیم که در سه دهه گذشته بیشترین میزان تلفات و مهاجرت های بی بازگشت در میان پشتون ها بوده است.

با توجه به همه این ها می توان گمان زد که کنون شمار پشتون ها در افغانستان و کشورهای همسایه، نزدیک به 35 درصد کل نفوس کشور می رسد. با این هم، پشتون ها بزرگترین و گسترده ترین گروه تباری در افغانستان به شمار می روند. «اکثریت» شمردن پشتون ها بیشتر بار سیاسی دارد، تا بار واقعبینانه.

باید بی پرده بگوییم که این ایدئولوژی می تواند در کوتاهمدت چونان ایدئولوژی هر دولت دست نشانده یی در افغانستان کاربرد داشته باشد. مگر، در درازمدت بردی ندارد. دلایل این ادعا قرار زیر اند:

  • نخست این که این ایدئولوژی پایگاه مردمی ندارد و از پشتیبانی قاطع اکثریت پشتون های افغانستان برخوردار نمی باشد.
  • با توجه به این که رژیم پشتونیستی با اشغال کشور از سوی یک ابر قدرت روی کار می آید، با دشمنی شدید و آشتی ناپذیر پشتون های آزاده و سرکش رو به رو می گردد.
  • پشتونیسم بر پایه عدالت استوار نیست و چون بیشتر بر پایه افسانه و دروغ و زورگویی و بیشخواهی استوار می باشد،  شانسی برای بقا ندارد.
  • چون پشتونیسم خواهان برتری خواهی تباری و زبانی در کشور است، روشن است با واکنش شدید باشندگان شمال کشور- که نزدیک به 65 درصد نفوس (در واقع اکثریت راستین) را می سازند- تاجیک ها، هزاره ها، ازبیک ها، ترکمن ها، ایماق ها ، قزلباشان و دیگر باشندگان کشور رو به رو می باشد و با آن ها در یک کشمکش دایمی به سر می برد.


این در حالی است که بیشتر زمین های کشاورزی، بخش بزرگ شهرهای صنعتی، کانسارها، بازرگانی و فرهنگ افغانستان درست در شمال واقع می باشد. از این رو، در بعد داخلی بزرگترین بی موازنگی (دیز بالانس) یا پارادکس درونی افغانستان در وزن بالای سیاسی- نظامی بزرگ قبایل پشتون و وزن بسیار پایین اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آنان در کشور است.

  • زبان پارسی دری چونان زبان اکثریت مردم افغانستان- زبان رسمی، زبان علمی- فنی و ادبی و فرهنگی و میان تباری الترناتیو ندارد. از این رو، نشاندن مصنوعی زبان پشتو به جای آن راهی به دهی نمی برد.


  • با توجه به این که پشتونیسم بر سه چهارم خاک پاکستان ادعای ارضی دارد، روشن است خواهان نابودی پاکستان همچون یک دولت است. از این رو، پاکستان برای رویارویی با آن، با جنگ ابزار به بار ها تیز تر و خطرناک تر از پشتونیسم در برابر آن می ایستد. این ایدئولوژی- ایدئولوژی تند روی (اکستریمیسم) و بنیادگرایی (فوندامنتالیسم) اسلامی باز هم پشتونی است. در نتیجه این کشاکش بی پایان، افغانستان و نوار مرزی پاکستان به کارزار کشاکش های خونبار دو کشور با مشارکت بازیگران دیگر منطقه یی و فرا منطقه یی مبدل می شود که بزرگترین زیان آن هم به باشندگان بینوای پشتون نوار مرزی میان افغانستان و پاکستان می رسد.


  • پشتونیسم از دیدگاه سرشت خود، ایران را دشمن تاریخی خود می پندارد و از همین رو هم برای ایران بسیار خطرناک است. روشن است با فربه شدن آن، ایران ناگزیر می شود در برابر آن واکنش نشان دهد.


  • می ماند، یک مساله دیگر و آن هم کشاندن پای ابر قدرت ها و قدرت های با هم رقیب منطقه یی در مساله پشتون. برای مثال، کنون رویارویی های پاکستان و هند، ایران و عربستان، امریکا و اروپا با  روسیه و چین همه و همه در سیاهچاله مساله پشتون است که هم امنیت افغانستان، هم امنیت منطقه و درکل امنیت سراسر جهان را با تهدیدهای بسیار جدی رو به رو می سازد. از این رو پشتونیسم یک غده سرطانی بسیار خطرناک و زیانبار است.


  • پشتونیسم هم برای پاکستان خطرناک است و هم برای ایران. تنها کشوری که از آن پیوسته سود می برد، هند است که برای فشردن پاکستان از دو سو، پیوسته در آتش آن هیمه می افگند.


  • با توجه به این که پشتونیسم برای ازبیک ها، تاجیک ها و ترکمن ها حقوقی قایل نیست، از این رو، با مخاصمت کشورهای همسایه آسیای میانه هم رو به رو است و با حاکمیت یک دولت پشتونیسیتی در افغانستان نمی توان به مناسبات نیک و حسن همجواری با کشورهای آسیای میانه سنجش کرد. این کار سخت برای کشور ما زیانبار است.


  • همین گونه چون پشتونیسم همواره یا به یاری روسیه و یا امریکا روی کار می آید، با دشمنی چین هم رو به رو می باشد.
  • حال اگر یک دولت پشتونستی به کمک روسیه روی کار بیایید، از سوی امریکا و انگلیس در هم کوبیده خواهد شد. چنان چه در دوره شوروی پیشین چنین شد و کنون که از سوی غرب حمایت می شود، از سوی قدرت های رقیب آن در هم کوبیده می شود. غرب نیک می داند که پشتونیسم در نهایت به سود روسیه می انجامد. از همین رو هم است که روسیه در قبال آن در یک وضعیت فرصت طلبی روزشماری می کند که چه وقت امریکا از آن رو بتابد تا آن را فرا چنگ بیاورد.


  • پشتونیسم به سان یک غده سرطانی است که به هر پیمانه که فربه شود، به همان پیمانه بدخیم تر می شود و واکنش ها در برابر آن و هم چالش ها و تنش ها چه در عرصه داخلی و چه در عرصه خارجی پیرامون آن بیشتر می شود و مرگ آن نزدیگ تر می شود.


…و سخن آخر در این زمینه این که با مساله باید از بلندای نگرش های والای انسانی، اسلامی و ملی نگریست. روزانه تا صد نفر پشتون قربانی این بازی خطرناک پشتونیست ها می شوند. باید بی درنگ به این بازی پایان داده شود. روشن است پشتونیسم تنها رویه داخلی مساله است. به بعد سیاست خارجی و جیوپولیتیک آن پسان تر می پردازیم.

حال می رسیم به پرسش شما: «به نگاه بسیاری جامعه افغانستان دارای شکافی عمده یی بین پشتون ها و غیر پشتون هاست. به نظر شما تا چه میزانی این طرح و نظریه بر مبنای این تصور قرار دارد و آیا این طرح بر رویکردی واقع بینانه استوار است یا این که بیشتر به نسخه یی تجویز شده از طرف غرب برای خروج از مشکلات چند لایه یی افغانستان؟»

بر آنم که پاسخ خود را از لا به لای آن چه که به عرض رساندم، دریافت فرموده باشید.

پنجم-آن چه مربوط به ساختار نظام سیاسی و مهندسی سیاسی در افغانستان می گردد و این که کدام نظام سیاسی- فدرالیته یا دولت واحد سرتاسری (یونیتار مرکزی) برای افغانستان مناسب تر است؟

افغانستان در سر انجام با توجه به چند پارچه بودن آن از دیدگاه ساختار و بافتار تباری، زبانی و آیینی، نظام فدرال خواهد داشت. من این را با ضرص قاطع پیش بینی می نمایم. مگر، در اوضاع و احوال کنونی، زمینه برای چنین کاری فراهم نیست و می تواند پیامدهای ناخواسته و چه بسا که پرتنش و خونبار به همراه داشته باشد.

روشن است نظام حاکم کنونی هم که از بیرون دیکته شده است و تنها گروهی معدود و انگشت شمار آن را به سود خود می شمارند، هم برای کشور ما سازگاری ندارد و در یک سخن جامه یی است که به تن ما برابر نمی آید و مدلی است از بیرون طراحی شده که مطابق منافع بیگانگان دوخته شده است.

نظام ریاستی کنونی ما برایند یک کپی برداری ناقص و ابزاری از نظام ریاستی امریکا می باشد. در امریکا، نظام ریاستی در حالی کارایی دارد که در کشور نظام فدرالی حاکم است و تفکیک قوا وجود دارد و کرسی های گردانندگی ارگان های محلی قدرت انتخابی است و گورنرها از قدرت اجرایی بسیار بالایی برخوردار اند. از دیدگاه اداری هر ایالت خودگردان و از دیدگاه اقتصادی خود کفا است.

به هر رو، تجربه نشان داد که نظام کنونی کارایی ندارد و بیهودگی و ناتوانی آن برای کشور در اوضاع و احوال کنونی روشن گردیده است.

روشن است ناکارایی چنین نظامی از همان آغاز روشن بود. مگر به باور شماری از کارشناسان، با توجه به ذینفع بودن امریکا همانا در چنین نظام که هدف راهبردی آن تشکیل یک حکومت نیرومند مرکزی تبارگرا در افغانستان که توانایی جذب و جلب طالبان را داشته و در آینده زمینه را برای کنترل پاکستان، خود افغانستان، ایران و دیگر همسایگان فراهم می نمود؛ درست همین نظام بر ما تحمیل شد.

به هر رو، حال که این استراتیژی با بن بست رو به رو گردیده است، کشور ما در برابر شرایط تازه یی قرار گرفته است و موضوع ویرایش و حتا تغییر نظام سیاسی در آن مطرح است.

من در ماه جنوری 2001 در این زمینه در لندن سخنرانی مبسوطی زیر نام «ساختار نظام سیاسی آینده افغانستان» داشتم و متن این سخنرانی هم در کتاب «افغانستان به کجا می رود؟» که در سال 2003 در کابل به زیور چاپ آراسته گردیده بود، بازتاب یافته است، و همچنین این مساله با اندکی ویرایش در کتاب «ابرهای آشفته و سیاه بر فراز آسمان افغانستان» در وب لاگ «کانون پژوهش ها و مطالعات افغانستان»: www.arianfar.com آمده است.

از دیدگاه من، بهترین مدل ساختار نظام سیاسی در اوضاع و احوال کنونی برای کشور ما مدلی است که در زمان داکتر نجیب الله – نظام مختلط ریاستی- صدراتی که کارایی خود را در عمل ثابت ساخته است. من در مقاله ساختار ایده آل نظام سیاسی به تفصیل به آن پرداخته ام. (نگاه شود به: وب لاگ کانون پژوهش ها و مطالعات افغانستان). در این جا تنها می گویم که در چنین نظامی کرسی ریاست جمهوری به یک پشتون تبار داده شده بود که مسوولیت سیاست خارجی و مسایل امنیتی و نظامی- انتظامی را به عهده داشت. در عین حال کرسی نخست وزیری به یک تاجیک تبار سپرده شده بود که مسوولیت مسایل اقتصادی- مدیریتی و فرهنگی- اجتماعی به وی سپرده شده بود.

هم رییس جمهور و هم صدر اعظم هر یک چهار معاون داشتند از چهار قوم بزرگ افغانستان: پشتون، تاجیک، هزاره و ازبیک.

در چنین نظامی البته می توان کرسی ریاست شورای ملی را به یک ازبیک تبار و کرسی سنا را به یک هزاره تبار سپرد.

چیزی که بسیار مهم است، در چنین نظامی مشارکت احاد مردم هم در ساختار افقی و هم در ساختار عمودی قدرت با روش مردمسالاری تامین می شود: ارگان های محلی قدرت مانند (ولایات) استانداری ها، ولسوالی ها (فرمانداری ها)، علاقه داری ها (بخشداری ها) و شهرداری ها در آن انتخابی است. این در حالی است که کشور به هفت، هشت حوزه (زون) تقسیم شده و در راس هر حوزه یک نماینده با صلاحیت و نیرومند رییس جمهور قرار دارد که این گونه اقتدار دولت نیرومنمد مرکزی تامین می گردد.

در این مدل، صلاحیت های استانداران یا والی ها در مسایل اقتصادی- مدیریتی و فرهنگی- اجتماعی خلاصه می شود و مسایل امنیتی- نظامی- انتظامی به دوش نمایندگان رییس جمهور در حوزه ها یا زون ها می باشد که هر یک چند والی را زیر فرمان خود دارد و زیر نظر او کار می کند.

آن چه مربوط می گردد به نظام فدرالی، چنین بر می آید، همان گونه که سال ها پیش از امروز یکی از مبصران بی بی سی گفته بود: «ساختار نظام سیاسی افغانستان در آینده دست کم فدرالی خواهد بود». مگر، به باور بسیاری از کارشناسان، آوندهای بسیاری در دست است که در اوضاع و احوال کنونی چنین چیزی بس زیانبار است.

در این جا شماری از این آوندها را می آوریم:

  1. روی آوردن به فدرالیزم در اوضاع و احوال کنونی، روند تشکیل «کشور- ملت» را بر هم می زند و این برای کشور ما با ساختارهای قبیله یی آن که در آستانه این روند قرار دارد، سخت زیانبار است.
  2. با توجه به فراوانی نا به هنجاری ها در کشور، این نا به هنجاری ها به جای این که زدوده شوند، به واحدهای فدرال به گونه فیزیکی تقسیم می شوند. برایند این کار این خواهد بود که زمینه زدودن سراسری آن را بر پایه یک راهبرد منظم و برنامه ریزی شده محدود می گرداند.
  3. در کشوری چون کشور ما که از دیدگاه جیوپولیتیک ثبات ندارد و در برابر مداخلات بیرونی و دگردیسی های درونی بسیار آسیب پذیر می باشد، پدیدآیی لرزه های سیاسی در آن در هر لحظه امکان دارد. با ایجاد ساختار فدرالی بر مبنای قومی(مانند سویس) این امکان هست که واحدهای فدرال در صورت لرزه های سیاسی، چونان آله دست کشورهای بیگانه قرار گیرند. همچنان در این صورت، امکان تحول رویدادها به گونه پیش بینی ناپذیر می رود و چه بسا که زمینه ساز چالش ها و تنش های منطقه یی گردد.
  4. شالوده هر نظام دمکرات و به ویژه فدرالی، موجودیت نهادهای مدنی (جامعه مدنی) و موجودیت یک فرهنگ برتر سیاسی است. استقرار نظام دمکراتیک فدرال در نبود جامعه مدنی و نبود سنت های دمکراتیک در جامعه یعنی در اوضاع کنونی بعید از واقعیت است.
  5. چون بیشتر نخبگان بومی از متن جنگ های دو دهه اخیر بیرون آمده اند و بیشتر عناصر نیمه باسواد و جنگ سالاران غیر اکادمیک هستند، و مشروعیت آنان زیر سوال است، هرگاه نظام فدرال تشکیل گردد، حاکمیت آن ها به گونه اتوماتیک تثبیت خواهد گردید و جنبه رسمی خواهد یافت. مگر، مشروعیت آنان در هر حال، همچون رهبران واحدهای فدرال کماکان زیر سوال خواهد بود. این کار  به هر رو، زمینه را برای توتالتاریسم فراهم خواهد آورد. روشن است بازگشت به سوی توتالیتاریزم از نیم راه پیموده شده اتوریتاریزم به سوی دمکراسی، بس زیانبار است.
  6. چون کشور ما از دیدگاه توسعه اقتصادی یک کشور عقب مانده است و نظر به یک رشته ملاحظات، بخش های جنوبی و خاوری و مرکزی آن به گونه بایسته رشد نیافته است، استقرار فدرالیزم یک نوع ناهماهنگی اقتصادی را به بار خواهد آورد. در واقع، از دیدگاه خودبسندگی، استان های شمالی، شمال خاوری و شمال باختری کشور دارای این گونه توانمندی هستند.

می توان گمان زد که 65 درصد نفوس، 95 درصد صنایع، 70 درصد بازرگانی و 70 درصد کشاورزی و دامداری و بخش بزرگ گنجینه های زیرزمینی کشور در همین استان ها متمرکز است. در صورت برپایی نظام فدرالی، استان های دیگر که با ناداری و درماندگی روبرو خواهند گردید، ناگزیر دست به دامان کشورهای همسایه خواهند شد و این کار شیرازه بافتار و ساختار کشور را برهم خواهد زد.

  1. در رابطه با تیوری پیچیدگی، هرگاه در یک دستگاه، همزمان هویت های گوناگون رشد بیابند، بحران هویت پدید می آید. مادامی که ما هویت ملی پیدا نکرده ایم یعنی یک ملت تمام عیار نشده ایم، ایجاد پیش از وقت و نا به هنگام نظام فدرال، زمینه را برای رشد مستقل هویت های گوناگون فراهم ساخته و جلو هرگونه وفاق را می گیرد. مادامی که چونان یک ملت تبارز نکرده ایم، هرگونه طرحی در کشور ما که موزاییکی از شیوه های تولیدی محتلف دارد و از کانگلومیراتی از تبارهای گوناگون به هم بافته شده است، به جای استحکام و ثبات، ما را به سوی فروپاشی و تباهی و بی ثباتی و بحران خواهد کشید.
  2. مادامی که پروژه قانون اساسی فدرال و قانون های اساسی واحدهای فدرال به گونه جدی مطرح نگردد، بدون داشتن تصویری از شالوده حقوقی مستدل، سخن گفتن از فدرالیزم پیش از وقت خواهد بود.
  3. روشن نیست تقسیمات اداری کشور به جمهوری های فدرال یا ایالات فدرال بر پایه کدامین نشانه ها استوار خواهد بود: تباری، زبانی، مذهبی یا چیز دیگری؟
  4. روشن است یک دولت فدرال با بهره گیری از حق تعیین سرنوشت ملت ها در شرایط آزاد و دمکراتیک که بر اساس تفاهم و انتخاب آزاد باهم یکجا شده و یک ساختار فدرالی را برمی گزینند، به میان می آید. یکی از پیش شرط هایی چنین نظام هایی این است که تشکیل دولت فدرال آزادانه است و روشن است هرگاه ارزش های دمکراتیک رعایت شود، هر یک از واحدهای فدرال برخوردار از این حق نیز خواهند بود تا از بافتار آن خارج شوند. با توجه به نفوذ برخی از کشورهای همسایه در برخی از مناطق کشور- در صورت اعلام جدایی کدامین استان یا جمهوری فدرال از بافتار ساختار فدرال و پیوستن آن به یکی از کشورهای همجوار، هیچ پادزهر از پیش تهیه شده یی در برابر آن نداریم.
  5. همچنان روشن نیست منابع کشور چگونه میان واحدهای فدرال تقسیم خواهد گردید؟
  6. در کشور ما که تا کنون ساختار ملی شکل نگرفته و فرهنگ ملی همپیوسته وجود ندارد و هنوز خرده فرهنگ های بومی بر آن چیره است؛ مادامی که برخوردار از یک ساختار ملی و فرهنگ ملی نشویم، روی آوردن به ساختار فدرالی در اوضاع کنونی نه تنها راهی به دهی نمی برد، بل بس زیانبار نیز خواهد بود.
  7. در اوضاع و احوال کنونی که نیروهای امنیتی، انتظامی و نظامی ما هنوز در تراز ملی تشکل نیافته است، روشن نیست که وضعیت این نیروها با گذار زود هنگام به فدرالیزم، چگونه خواهد بود.
  8. سر انجام، نظام فدرالی زمینه برنامه ریزی راهبردی را در تراز کشور محدود خواهد ساخت.
  9. با توجه به حضور سنگین امریکا و متحدانش در کشور، روشن نیست پس از بازگشت این نیروها سرنوشت دولت فدرال به کجا خواهد کشید.
  10. استراتیژی امریکا در افغانستان در نه سال گذشته با فدرالیسم هماهنگی نداشته است. چه، در این سال ها این کشور در افغانستان در پی ایجاد یک دولت مرکزی نیرومند پشتونی بوده است که در آن روند جلب و جذب طالبان به چنین دولتی تبارگرا در دستور کار قرار داشته است تا با تشکیل ارتش نیرومند پشتونی بتواند از یک سو پاکستان و از سوی دیگر ایران و نیز خود افغانستان را کنترل نماید.


حال که این استراتیژی با ایستادگی سرسختانه پاکستان به ناکامی انجامیده است، هرگاه امریکایی ها تلاش بورزند برای حفظ پایگاه های نظامی شان در شمال، در ازای دادن خودمختاری به شمالیان، طرح فدرالیسم را پیش بکشند، با دردسرهای فراوانی با پشتون ها رو به رو خواهند شد.

با توجه به این که هم طالبان (زیر تاثیر پاکستان) و هم دولت تبارگرا و اولتراناسیونالیست حاکم بر کابل با توجه به اندیشه های شوونیستی گردانندگان آن، هر دو به شدت با فدرالیسم مخالف هستند، در اوضاع کنونی با مطرح شدن پروژه فدرالیسم از سوی امریکا، ممکن است تنش ها میان امریکا و رژیم کابل به شدت پا بگیرد. چیزی که نشانه های آن را در کشاکش های تازه میان کابل و واشنگتن بر سر بستن شرکت های امنیتی خصوصی از همین حالا آشکار می بینیم.

برعکس، مسکو، که به گونه سنتی همواره پشتیبان پشتونیسم در افغانستان بوده است، با دفاع از طرح دولت مقتدر مرکزی پشتونی با گرمی گردانندگان کنونی را در آغوش خواهد کشید. درامه یی که در بازدید اخیر کرزی از روسیه به نمایش درآمد.

با توجه به همه آن چه که گفته آمدیم، بهتر خواهد بود بحث نظام فدرالی را دست کم تا زمانی که مقدمات تشکیل ملت در کشور ما فراهم گردد، به تعویق بیفگنیم و به جای آن باید به تنها گزینش خرد ورزانه و پراگماتیک یعنی پافشاری به دستیابی به نظام ریاستی مختلط، انتخابی بودن ارگان های محلی قدرت و ریگیونالیسم اقتصادی رو بیاوریم.

به هر رو، به باور من، برای پرداز سیمای نظام دولتی آینده، بایست به سنت های دیرین موجود در سازماندهی قدرت دولتی و ساختار جامعه در کشور از یک سو و به گرایش های نو و واقعیت های تازه در زمینه از سوی دیگر، توجه شود. چه گزینش راهبردی در این عرصه میان دو جهت اصلی است.

در این راستا بایستی الگویی را در نظر گرفت که بتواند از یک سو، به نگهداری جنبه های شایسته و پسندیده سنت های دیرین بپردازد و به همین پیمانه جنبه های ناپسند و زیان آور آن را بزداید و از سوی دیگر، پذیرای پرایش های نو در زمینه باشد.

هر چند، هرگاه گزینش بر سر دو نظام جمهوری پرزدنتسیال و پارلمانی باشد، شاید جمهوری پارلمانی در آینده برای کشور ما بهتر باشد، چون در این نظام صلاحیت ها و اختیارات بیشتر تقسیم می گردد و از تمرکز قدرت در یک دست، جلوگیری می شود. این گونه، زمینه برای مشارکت بیشتر فراهم می گردد. از سوی دیگر، در چنین نظامی، زمینه برای تمرین بیشتر دمکراسی فراهم خواهد گردید.

با این هم، شاید به دلیل نبود سنت های دمکراتیک در جامعه (و ابزاری  بودن پارلمان و نبود احزاب راستین ملی در کشور) که یکی از پیش شرط های اصلی یی همچو نظامی (نظام جمهوری پارلمانی) است، در اوضاع امروزی، رژیم پرزدنتیال یگانه انتخاب عینی باشد و اکنون قراین همه دال بر آن اند که درست همین نظام نظام آینده کشور ما خواهد بود.

مگر، بایسته است برای جلوگیری از بحران اداری، کرسی نخست وزیری اعاده گردیده و بخشی از صلاحیت های اداری و اقتصادی رییس جمهور به آن واگذار گردد. صدر اعظم باید انتخابی باشد، نه انتصابی. از این رو، نظام آینده بهتر است شکل یک نظام مختلط را بگیرد

مگر، نباید فراموش کرد که در مراحل بعدی ضرورت گذار از نظام پرزدنتسیال بسیط به جمهوری پارلمانی فدرال در دستور کار روز قرار خواهد گرفت. از این رو، بر هواداران این نظام است تا فراهم شدن بستر هموار، شکیبایی پیشه سازند.

آنچه بسیار مهم است، این است که نظام سیاسی در کشور ویرایش یایبد، اداره کشور بر پایه ریگیونالیسم اقتصادی(زون ها) عیار گردد و ارگان های محلی قدرت باید حتما انتخابی باشند».

شایان یادآوری است که دولت کنونی هماهنگ با استراتیژی ایالات متحده در نه سال گذشته، برای جذب نیروهای طالبان و دیگر تندروان پشتون تبار، با دامن زدن لگام گسیخته به مسایل زبانی و تباری در کابل و کشانیدن آن به دیگر مناطق کشور، کار را به جای کشانیده است که دردمندانه و سوگوارانه در هیچ برهه از تاریخ کشور گسیختگی های ناروای زبانی، تباری و سمتی و آیینی سابقه و پیشینه نداشته است و با برهم خوردن توازن نسبی برقرار شده در سال های نخست رویکار آمدن دولت کنونی، شیرازه وحدت ملی چنان در آستانه از هم گسیختگی و شاریدگی است که دشوار است پیامدهای نامیمون آن را پیش بینی کرد و هرگاه تدبیرهای بایسته و خردورزانه در این زمینه روی دست گرفته نشود و تعادل و توازن عادلانه و پذیرا برای همه لایه های جامعه برقرار نگردد، خطر فروپاشی خونبار و بی درنگ کشور بنا به نشانه های تباری، زبانی و آیینی با برداشته شدن چتر نیروهای  ائتلاف بین المللی و برونروی این نیروها به هر دلیلی که باشد، می رود.

این کار، از سوی دیگر به این تصور در میان غیر پشتون ها آفریده است که حاکمیت کنونی به پشتیبانی و یا دست کم با بهره گیری از  حضور نیروهای ائتلاف بین المللی و با بهره برداری از یاری های بین المللی و در گام نخست ایالات متحده، دست به تحکیم پایه های فرمانروایی یک گروه خاص تباری یازده است که روشن است با دامنه یافتن بیشتر این روند، باشندگان غیر پشتون یکسره اعتماد خود را به جامعه جهانی و در گام نخست ایالات متحده از دست خواهند داد.

در این زمینه، سخنان جنرال محمود قارییف– مشاور ارشد نظامی داکتر نجیب در کتاب «افغانستان پش از بازگشت سپاهیان شوروی» جالب است که می گوید: «تلاش های هر حزب یا گروهی که بخواهد حاکمیت مطلق خود را بر سرتاسر افغانستان پهن نماید، دشوار خواهد بود به پیروزی برسد. دیر یا زود نیروهای درگیر در این کشور ناگزیر می شوند راه تفاهم بپمایند و توازن پذیرای منافع را بیابند و تصامیم سیاسی یی اتخاذ نمایند که با سنت های تاریخی افغانستان هماهنگ بوده و اجازه بدهد حد اقل عناصر لازم برای برپایی دولت مرکزی و استقلال نسبی اقوام و قبایل را به گونه معقول در بر گیرد».

بایسته است از هر گونه فزونخواهی و تندروی در این زمینه خود داری گردیده و جلو روندهای «هار» گرفته شود و دست ماجراجویان بیماری که در پشت گرده این کارروایی ها قرار دارند، از سیاستگذاری ها در کشور کوتاه شود. روشن است هرگونه انحصار گرایی در زمینه از سوی نیروهای تندرو یک گروه با واکنش تند نیروهای به همین پیمانه تندرو سایر  گروه ها روبرو شده و در نخستین فرصت زمینه را برای تعاملات زنجیره یی ناخوشایند فراهم می گرداند.

تنها پرسشی که مطرح می گردد، این است که آیا دولت کنونی توانایی یا اصلا آرزوی چنین چیزی را دارد یا نه؟   با شناختی که  از گردانندگان دولت کنونی داریم، دردمندانه پاسخ منفی است.

هفتم– … و آخرین موضوع به بن بست رسیدن راهبردهای امریکایی ها در افغانستان و منطقه در کل است که برای شکستاندن آن برخی از استراتیژیست های امریکایی می خواهند بهای آن را از کیسه تجزیه افغانستان بپردازند. هدف این طرح، حفظ پایگاه های امریکا در منطقه به هر بهایی که شده است. منطق آن هم روشن است: چه فرقی می کند. بگذار این پایگاه ها در شمال آرام باشند تا جنوب بی آرام! از این چه بهتر.

باز هم پیشاپیش می گویم که این استراتیژی از پایه بر سنجش های نابخردانه استوار است. با آمدن امریکایی ها از جنوب به شمال نه تنها جنوب به چراگاه دهشت افگنی بین الملل و کانون بزرگ تولید و قاچاق مواد مخدر مبدل خواهد گردید و رویدادها در آن به گونه لگام گسیخته توسعه خواهند یافت، بل نیز دامنه بحران به شمال کشور کشانده خواهد شد و این گونه سرتا سر کشور را فرا خواهد گرفت و افغانستان را به یک سیاهچاله مرگبار جیوپولیتیک مبدل خواهد ساخت.

هویدا است که برد امریکا در کشاکش های منطقه یی از جمله در بحران افغانستان، در صورتی که نخواهد و یا نتواند با حریفان استراتیژیک خود به سازش دست یابد، تنها در پشتیبانی از یک اتحادیه منطقه یی نیرومند و بی طرف متشکل از کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان که توانایی ایستادن بر سر پاهای خود در برابر حریفان امریکا- سه ابر قدرت روسیه، چین و هند را در آینده داشته باشند، و از حمایت کشورهای ترکیه، عراق، سوریه، لبنان و دولت آینده فلسطین برخوردار باشد، خواهد بود. نه در در افتادن و درگیر شدن در یک نبرد بی پایان فرسایشی با این کشورها.

هرگاه امریکا در راه آرایش چنین اتحادیه یی زمینه سازی نکند، سراسر این پهنه بزرگ و گسترده را از دست خواهد داد و این منطقه بزرگ و مهم به دست حریفان آن کشور خواهند افتاد. در این حال از پیروزی راهبردی امریکا در آسیای میانه و قفقاز حتا سخن هم نمی تواند در میان باشد.

روشن است چنین دیدگاهی تازه نیست. استراتیژیست های امریکایی چنین طرحی را در دهه های شصت و هفتاد سده بیستم در دستور کار داشتند. مگر شوروی ها که چنین اتحادیه یی را امپریالیستی و تجاوزکار می پنداشتند، توانستند با مهارت با راه اندازی کارزارهای پیچیده اپراتیفی مانند زمینه سازی و حمایت از  انقلاب ایران و راه اندازی کودتای داوود خان در افغانستان آن را خنثی بسازند. (امریکا هم ناگزیر در برابر آن با راه اندازی کودتای جنرال ضیا در پاکستان و پشتیبانی لگام گسیخته از تند رویی اسلامی به ویژه وهابیت در منطقه پرداخت که امروز پیامدهای آن را به چشم سر می بینیم).

فریزر تتلر(که بی تردید یکی از وارد ترین رجال سیاسی بریتانیا که عمیقا به مسایل منطقه آگاهی داشت، بود)، زمانی در یک سخنرانی در لندن در پیوند با حل مشکل پشتون های نوار مرزی افغانستان و هند گفته بود : «یکی از راه های حل این مشکل پیچیده و سر در گم؛ «تشکیل «اردوگاه کشورهای مسلمان» از ترکیه در باختر تا پامیر در خاور» یا حتا «کنفدراسیون کشورهای مسلمان از ترکیه تا بنگال» [ بر شالوده تز «تهدید کمونیسم»] است.

دیدگاه تتلر، البته با یک رشته تفاوت ها در قرینه اوضاع پیچیده کنونی منطقه حتا تا به امروز الترناتیو دیگری ندارد. روشن است سخنرانی تتلر در اوضاع جیوپولیتیکی دیگری صورت گرفته بود و طرح او به شکلی که در بالا آمده است، آرمانگرایانه بوده، عملی نمی باشد. با این هم، امروز برای فرونشاندن تنش ها میان افغانستان و پاکستان و پایان بخشیدن به بدبختی و سیه روزی های بی پایان مردم افغانستان- به ویژه پشتون های بینوای نوار مرزی که دردمندانه روزانه تا صد نفر کشته می دهند و کوتاه کردن دایمی دست درازی های بیگانگان در امور منطقه، بایسته است تا در گام نخست هر چه زودتر به مساله خط دیورند پایان داده شود و زمینه برای ایجاد یک اتحادیه منطقه یی با اشتراک افغانستان، پاکستان و ایران فراهم شود.

یکی از جالب ترین طرح ها را در زمینه فیلد مارشال ایوب خان- رییس جمهور متوفی پاکستان داده بود. به گونه یی که در کتاب «اختلافات ارضی افغانستان و پاکستان»2 ص 323 می خوانیم:  مارشال ایوب خان- رییس جمهور پاکستان در سال 1341 خطاب به یک اجتماع بزرگ در کویته گفته بود که افغانستان، ایران و پاکستان در بین دو قوه بزرگ یعنی اتحاد شوروی و هند قرار گرفته اند و نظر به این وضع برای بقای این سه کشور برادر، اتحاد با هم یک امر ضروری می باشد. زیرا در صورت اختلافات داخلی، مقابله آن ها با فشارهای خارجی مشکل خواهد بود و شاید در این صورت کشورهای سه گانه از هم جدا شده و خاتمه بیابند. ولی هرگاه این سه کشور با هم متحد شوند، از خود به خوبی دفاع خواهند کرد.

رییس جمهور پاکستان در میان کف زدن های ممتد حضار گفت که اگر چنین پیشنهادی به عمل آید، پاکستان از همه پیشتر این پیشنهاد را قبول خواهد کرد. وی گفت مردمان پاکستان، ایران و افغانستان به یک نژاد تعلق دارند و بین آن ها رشته های عمیق تاریخی و کلتوری وجود دارد  و به عقیده وی مردمان این سه کشور برای دفاع در مقابل فشارهای خارجی و سعادت خود این اتحاد را می پسندند..»

اتحاد جیو استراتیژیک این سه کشور بسیار دارای اهمیت است. زیرا این سه کشور کشورهای هستند که زیر چهار چوب هیچ پیمان و چتر دفاعی یی نیستند و میان خود هم پیمانی ندارند. از این رو، با توجه به همسایگی با سه ابر قدرت روسیه، چین و هند و نیز حضور نیرومند امریکا در منطقه، سخت آسیب پذیر هستند. از این رو، پس از بیرون برآمدن امریکا از افغانستان، باید بی درنگ دست کم زمینه های همگرایی بیشتر را بررسی نمایند.

پیش شرط اصلی زیستایی و پایایی چنین اتحادیه یی- بی طرفی آن در کشاکش های جهانی است. تنها در این صورت این اتحادیه می تواند از یک سو از کشاکش های قدرت های بزرگ در امان بماند و از سوی دیگر بتواند کمک های همه جانبه آن ها را به ویژه در عرصه توسعه تکنولوژیک به دست بیاورد.

در این راستا، بر امریکا است  برای جلب ایران به این روند، تا با تلاش برای ایجاد یک دولت مستقل فلسطینی و توافق بر سر یک فارمول پذیرا برای ایران در بحران عراق، در کنار حل مساله افغانستان و پایان بخشیدن به بحران هسته یی ایران و لغو تحریم ها در برابر این کشور، با آن راه تفاهم بپوید. چه، بدون ایران- کلیدی ترین کشور خاور میانه حل هیچ مساله یی در این جغرافیا امکان پذیر نمی باشد. از جمله تشکیل اتحادیه منطقه یی بی طرف.

چیزی که جالب است، این است که به باور بسیاری از کارشناسان، امریکا در قبال ایران از دو چیز غافل بوده است:

  1. اختلافات عینی عمیق میان ایران و روسیه در پهنه های دریای کسپین، قفقاز، آسیای میانه و افغانستان
  2. تحول تدریجی ایران و گذار آهسته و خاموش نظام آن کشور از یک نظام ایدئولوژیک به یک نظام ملیگرا.

شالوده این دیدگاه تیوریک این است که با گذشت زمان، به محض کمرنگ شدن نظام های ایدئولوژیک، جای آن را نظام های ناسیونالیستی پر می کنند. در این روند جهانی، ایران نمی تواند مستثنی باشد. تنها حمله نسنجیده امریکا بر ایران می تواند این روند را وارونه بسازد که یک سره به زیان آن کشور خواهد انجامید.

…و باز هم افغانستان.

روشن است بر پایه منطق ریاضی، معادله سه مجهوله بحران افغانستان بدون حل ایکس (خشکانیدن منابع مای کشورهای عربی) و وای (بستن و در هم کوبیدن پایگاه های دهشت افگنان در پاکستان) نمی تواند حل گردد. از این رو، ساده ترین منطق ریاضی بیانگر این حقیقت است که این جنگ بی فرجام می تواند تا بی نهایت و لایتنهاهی ادامه پیدا کند.

در این میان، پرسش اساسی این است که آیا امریکا می تواند چشمه های پولی اعراب– منابع تمویل دهشت افگنی را بخشکاند؟ پرسش روشن است که منفی است. در این حال اگر دست روی دست گذاشته شود، این روند می تواند تا چهل، پنجاه سال آینده یعنی تا به ته کشیدن و خشکیدن کامل چاه های نفتی جزیره نمای عرب و در نتیجه بی پول شدن کشورهای عربی ادامه یابد.

پرسشی که مطرح می گردد این است آیا افغانستان برای امریکا ارزش آن را دارد که بر سر آن نیم قرن به جنگ بپردازد؟ آیا مادران امریکایی حاضر هستند نیم سده آزگار فرزندان خود را به کشتارگاه جنگ افغانستان بفرستند؟ آیا مالیه پردازان امریکایی حاضر هستند بار سنگین چنین هزینه چند تریلیونی را بر پشت بکشند؟

پاسخ، روشن است که منفی است.

با توجه به لغزش های پی در پی امریکایی ها در بحران خاور میانه، اشغال عراق، دشمنی با ایران و درگیر شدن در مرداب جنگ فرسایشی بی پایان و بی فرجام با قبایل پشتون گستره مرزی افغانستان و پاکستان و تکیه بر یک دولت مافیایی و نامشروع در افغانستان، آن ها در تجرید وحشتناک بین المللی بسر می برند و نه تنها همه ابزارهای فشار بر پاکستان را از دست داده اند، بل ناگزیر هستند نزد پاکستانی ها به کرنش هم بپردازند و در واقع در مساله افغانستان، امریکا خود به گروگان پاکستان و تا جایی هم روسیه مبدل شده است.

از سویی هم، مگر می شود که امریکا از یک سو نغمه جنگ با ایران را سر کند و از سوی دیگر پاکستان را تهدید به تحریم نماید؟

متناسب به میزان فشار امریکا بر پاکستان، آن کشور ناگزیر به دوری  از امریکا و افتادن به دامان چین، روسیه، ایران و اعراب خواهد گردید و به هر پیمانه که امریکا بر پاکستان فشار بیاورد، به همان پیمانه پاکستان ناگزیر خواهد گردید برای موازنه کردن و بی اثر ساختن فشار به این کشورها نزدیک شود. در این حال، امریکا این ارزیابی را دارد که در صورت بیرون رفتن از افغانستان، تنها متحدی که در منطقه برای شان می ماند پاکستان خواهد بود و نمی تواند این ریسک را بکند که تنها همپیمان خود را در منطقه از دست بدهد.

باید این نکته را در نظر گرفت که افزایش فشار بر پاکستان(در واقع بر نظامیان این کشور) به سود توسعه دمکراسی و دولت نیمجان غیر نظامی این کشور نینجامیده، بل که به تقویت تندروی و بنیادگرایی و جان گرفتن نیروهای اهریمنی منجر می گردد.

از سوی دیگر، باید توجه داشت که پس از تایوان، پاکستان دومین اولویت سیاست خارجی چین را تشکیل می دهد و در صورت خراب شدن مناسبات امریکا و پاکستان، این کشور با بندرهای استراتیژیک کراچی و گوادرش یکسره به دست چین خواهد افتاد و  این به معنای شکست راهبردی امریکا در نیمقاره خواهد بود.

همچنین پاکستان یک هرم بس نیرومند دیگر فشار بر امریکایی ها را در دست دارند، کاهش همکاری با امریکایی ها در رس رسانی و در کل در مبارزه با تروریسم در افغانستان.

حال تصورش را بکنید هرگاه امریکا بخواهد بر پاکستان بیش از حد فشار بیاورد، چه رخ خواهد داد؟.

پاسخ این سوال را ن.آ. زامارایوا- پژوهشگر روسی در مقاله «امکان عملیات نظامی امریکا در خاک پاکستان» داده است:

«دبیر کل حزب جمعیت علمای اسلام- سناتور عبدالغفار حیدری اعلام نمود: «تهدید امریکا به حمله به خاک پاکستان بسیار جدی است چیزی که حکومت داران ما را مجبور می سازد که چشم های خود را باز نمایند. در این رابطه حزب جمعیت خواست بس رادیکال از دولت بخواهد:

نخست، مشی سیاست خارجی کشور را بیخی تغییر بدهند. و همه انواع مناسبات با امریکا را برهم بزنند.

دو دیگر، این که بی درنگ ترانزیت بارهای ناتو به سوی افغانستان را از طریق خاک پاکستان پایان بدهند.

سه دیگر، چون پاکستان زیر تهدید قرارر دارد، ارتش ما باید به تهدیدات امریکا پاسخ بگوید و «همه مردم پاکستان زندگی خود را فدای امنیت و تمامیت ارضی کشور  شان نمایند».

پاکستان می تواند در صورت وارد آمدن فشار زیاد از سوی امریکا، از جمله اعمال تحریم ها یکسره از امریکا ببرد و خود را در دامان چین، روسیه کشورهای عربی و ایران بیفگند و به گونه لگام گسیخته به پشتیبانی از دهشت افگنان بپردازد. در این صورت، همه راه های رس رسانی و مسیرهای هوایی به روی امریکایی ها بسته خواهد شد و امریکا در افغانستان در منگنه یی خواهند افتاد که نتیجه آن گروگان شدن پروژه حضور آن در افغانستان نزد روسیه خواهد بود.

در یک سخن، همه کارزار افغانستان به ناکامی و شکست مفتضحانه انجامیده و امریکا ناگزیر خواهد شد سر افگنده افغانستان را ترک و دو باره به دست پاکستان، القاعده و دیگر دهشت افگنان بسپارد.

تحریم پاکستان تنها در یک صورت امکان دارد و آن این که در زمینه کانسنسوس(تفاهم) بین المللی صورت گیرد و مخصوصا چین و ایران و نیز اعراب با آن موافق باشند. در غیر آن، امریکا نمی تواند تیشه به ریشه خود بزند و خود را در منگنه جیوپولیتیک افغانستان اسیر روس ها بسازد. این گونه، کسانی که سخن از تحریم پاکستان از سوی امریکا بر زبان می آورند، روشن است ارزیابی کوتاهبینانه یی از مسایل منطقه یی و جهانی  دارند.

در یک سخن، در سمفونی خونبار افغانستان امریکا گام ها (نت ها)ی را گم کرده است که تا آن ها را نیابد، ناگزیر خواهد بود در یک تالار تهی از بیننده به دادن کنسرت گوشخراش ادامه بدهد. چه، با آغاز این کنسرت حضار، یکه، یکه تالار را ترک خواهند گفت و تالار تهی از شنونده خواهد شد این کنسرت تا هنگامی ادامه پیدا خواهد کرد که نوازندگان خود نیز خسته شده و صحنه را ترک گویند.

تنها راه برونرفت از این وضع، گشودن گره های کور و فرو بسته یی است که بدون گشودن آن ها سر نخ کلاف سر در گم بحران افغانستان پیدا نخواهد شد.  این گره های کور و فرو بسته  چه گره هایی هستند؟

به باور بسیاری از کارشناسان، در کلاوه سر درگم بحران کشور، چند گره کور است که تا باز نشوند، هر گونه سخن گفتن از صلح و امنیت و ثبات در کشور و منطقه، یاوه سرایی یی بیش نخواهد بود و بدون گشودن این گره ها، بحران با گذشت هر روز پیچیده تر و ژرف تر و چند لایه تر و خونبار تر شده، حل آن دشوار تر و دشوار تر خواهد گردید.

طرح این موضوع در این برهه، به این دلیل مهم است که به باور برخی از آگاهان، از یک سو، حضور نیروهای ائتلاف بین المللی در کشور برای تامین امنیت، صلح و ثبات، الترناتیو ندارد و از سوی دیگر، ادامه حضور آن ها در سیمای کنونی، به بن بست رسیده است و خطر شکست شان در فرجام این جنگ فرسایشی بی پایان و در پی آن فروپاشی افغانستان به دو یا چند بخش و درگیری یک جنگ خانمانسوز پیش بینی ناپذیر می رود.

مهم ترین این کور گره های قرار زیر اند:

  1. زیر سوال بودن مشروعیت حضور نیروهای ناتو در افغانستان
  2. عدم اعاده وضعیت افغانستان چونان یک کشور بی طرف
  3. معمای قرار داد همکاری های استراتیژیک پارادکسال میان افغانستان و امریکا
  4. نبود قرار داد روشن عدم مداخله در امور یک دیگر میان افغانستان و پاکستان
  5. عدم مشروعیت رهبری کنونی افغانستان در پی تقلب گسترده در انتخابات
  6. نبود یک قانون اساسی کارا و پذیرا برای کشور
  7. ناکارآیی ساختار کنونی نظام سیاسی در افغانستان
  8. نبود استراتیژی روشن مبارزه بی امان و پیگیر در برابر القاعده، طالبان و دیگر تندروان
  9. نبود یک دولت فراگیر ملی و خطر فروپاشی کشور
  10. عدم شفافیت در مبارزه با مواد مخدر


روشن است گشودن گره های کور و فرو بسته بحران افغانستان کار ساده یی نبوده، مستلزم دگرگونی ریشه یی استراتیژی امریکا است و بی تردید موانع فراوانی بر سر راه آن قرار دارد. خوب، مگر این گره های کور دردمندانه در این کلاوه سر درگم وجود دارند و اگر گشوده نشوند، نباید هم انتظار یافتن سر نخ کلاوه را داشته باشیم و همچنین امنیت، صلح و ثبات به هیچ رو تامین نخواهد گردید و بحران می تواند به گونه لگام گسیخته ادامه یابد و چه بسا که پیچیدگی هایی از این هم بیشتری را بزاید.

راه های گشودن این گره های کور می تواند از دیدگاه تئوریک قرار زیر باشد:

  1. در آوردن همه نیروهای ائتلاف بین المللی زیر چتر واحد آیساف و پایان دادن به ماموریت ناتو
  2. برگزاری یک کنفرانس بین المللی در باره افغانستان زیر چتر سازمان ملل و اعاده وضعیت بی طرفی افغانستان یعنی اعلام افغانستان به عنوان یک کشور بی طرف و دادن تعهدات لازم در زمینه از سوی همه کشور های ذیدخل در بحران افغانستان به شمول سازمان های بین المللی
  3. فسخ و لغو قرار داد همکاری های استراتیژیک میان امریکا و افغانستان برای جلب اعتماد دوباره همسایگان افغانستان
  4. عقد قرار داد عدم تعرض و عدم مداخله در امور یک دیگر میان افغانستان و پاکستان زیر نظر سازمان ملل و سپردن تعهدات بایسته در زمینه مانند توافقات ژنو در دوره داکتر نجیب از سوی امریکا، پاکستان و افغانستان با همکاری چین، روسیه، ایران، هند و عربستان.
  5. برگزاری لویه جرگه اضطراری و انتخاب یک رهیری مشروع به جای رهبری غیر مشروع کنونی با همکاری سازمان ملل
  6. تغییر و اصلاح قانون اساسی کنونی که عدم کارایی آن در عمل ثابت شده است.
  7. تغییر ساختار نظام سیاسی ناکار آمد کنونی و آوردن نظام ریاستی مختلط به جای رژیم ریاستی کلیت گرای کنونی با اعاده کرسی صدرات و تقسیم افغانستان به چند زون و انتخابی شدن ارگان های محلی قدرت (ولایت ها، ولسوالی ها، علاقه داری ها و شهرداری ها)
  8. تشکیل جبهه واحد ضد تروریستی در برابر القاعده و طالبان و سایر گروه های تند رو با اشتراک ارگانیک همه همسایگان افغانستان و همه قدرت های بزرگ زیر نظر سازمان ملل و ادامه مبارزه پیگیر و بی امان با آنان تا پیروزی کامل. پایان بخشیدن به هر گونه مذاکره و بازی های ابزاری با تروریست ها. بسیج همه پتنسیال کشور برای نبرد در برابر تروریسم یعنی القاعده، طالبان و سایر تندروان آشتی ناپذیر و در صورت عدم همکاری پاکستان، وضع تحریم های بسیار شدید در برابر آن کشور از سوی سازمان ملل و تجرید مطلق آن کشور از سوی جامعه جهانی.
  9. ایجاد یک دولت فراگیر ملی با مشارکت گسترده همه لایه های جامعه افغانی به جای دولت تبار گرای غیر ملی کنونی. در این حال، در ساختار نظام نوین بایسته است تا رییس جمهور پشتون و صدر اعظم تاجیک، هر یک چهار، چهار معاون از اقوام بزرگ افغانستان داشته باشند و ریاست سنا و شورای ملی به نمایندگان شایسته برداران هزاره و ازبیک سپرده شود تا در بافت افقی قدرت توازن پذیرا و دادگرانه به میان بیاید و مشارکت گسترده ملی تامین شود.
  10. مبارزه بی امان و خلل ناپذیر در برابر کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر از جمله به آتش کشیدن کشتزارهای مواد مخدر با بمب های آتشزا، نابودسازی آزمایشگاه های تولید این مواد، تعیین جزای اعدام برای قاچاقچیان بزرگ، تشکیل کمیسیون بین المللی مبارزه با مواد مخدر زیر نظر سازمان ملل با اشتراک کشورهایی که بیش از هر کشوری قربانی مواد مخدر بوده اند. مانند روسیه، ایران، پاکستان، کشورهای آسیای میانه، چین، افغانستان و کشورهای اروپایی و امریکا. نیروهای ائتلاف بین المللی باید در قبال مبارزه با مواد مخدر در ولایاتی که حضور دارند، در برابر این کمیسیون پاسخگو و مسوول باشند. همچنین بایسته است یک کمیسیون بین المللی نظامی مبارزه با مواد مخدر یرای کنترل نظامیان خارجی در افغانستان تشکیل و در پایگاه های هوایی بگرام، شیندند، کابل و قندهار مستقر شوند با حق بازرسی از هواپیماهای ترانسپورتی نظامی.


در واقع، این یک چهارچوب تیوریک برای حل ریشه یی مساله است و پیش شرط آن برگزاری یک کنفرانس بین المللی دیگر به سان کنفرانس بن در یکی از کشورهای بیطرف در مساله افغانستان زیر نظر سازمان ملل است.

روشن است در صورت ناگشوده ماندن این گره های کور، مشکل افغانستان حل نشده و تنها شکل آن دچار استحاله شده و بحران به اشکال جدیدی ادامه خواهد یافت.

هشتم–  آن چه مربوط به آوازه ها در باره تجزیه کشور می گردد، من تجزیه را عملی نمی بینم. اگر چنین چیزی هم رخ بدهد، موقت و گذرا خواهد بود. مانند سال های دهه نود سده بیستم. تجزیه افغانستان کار بسیار خطرناک و خونباری است و با توجه به این که هیچ یک از ابر قدرت ها و کشورهای منطقه به گونه عینی از آن سود نخواهند برد و عملی نخواهد بود. شاید تنها کشوری که در آن ذینفع باشد، هندوستان باشد.

موقف روس ها هم در زمینه روشن است. روسیه به هیچ رو تجزیه افغانستان را نخواهد پذیرفت. گیریم اگر هم بپذیرد، از آن زیانمند نشده و تنها سود التبه اندکی خواهد برد. هر چند روسیه به این سود اندک قانع نیست.چه؛ شمال افغانستان از روزگاران قدیم حیات خلوت روسیه به شمار می رفته است که در آن نفوذ فراوان دارد. در جنوب نیز سر انجام روسیه که به گونه سنتی پشتیبان پشتونیسم  و پشتونستان و به روایتی حتا طراح و مهندس آن بوده است، نفوذ بسیار دارد، هرگاه در کشاکش بر سر آن نّبّرد، بازنده هم نخواهد بود وآن را از دست نخواهد داد. دست کم اهرم های فشار بزرگی بر مو دماغ کردن هر قدرتی که بخواهد آن را زیر کنترل داشته باشد، در دست دارد.

ایران نیز هیچ سودی در تجزیه افغانستان ندارد و ممکن است تجزیه افغانستان، آن کشور را با درد سر های بسیاری از ناحیه افغانستان جنوبی(پشتونستان) رو به رو بسازد.

تجزیه، بخش جنوبی کشور را به سرزمینی که انگلیسی ها در گذشته آن را «یاغیستان» می خواندند- یعنی به «چراگاه» و «پرورشگاه» تروریسم جهانی و کانون مواد مخدر جهانی مبدل خواهد ساخت که کنترل آن بسیار دشوار و حتا غیر ممکن خواهد گردید. شاید امنیت سراسر جهان را با مخاطرات پیش بینی ناشده یی رو به رو گرداند.

در این حال، روشن نیست سرنوشت این کشور نوپا سر انجام، به دست که خواهد افتاد؟ چه، با توجه به فقر اقتصادی؛ یا امریکا، یا پاکستان، یا روسیه و یا چین و شاید هم کشور های عربی باید قیمومیت این کشور را به دوش بگیرند. در این حال، قدرت های با هم رقیب، به شدت در برابر  هرکشوری که بخواهد پشتونستان را زیر سیطره و کنترل خود بیاورد، خواهند ایستاد. یعنی با تجزیه افغانستان، بحران در منطقه پایان نخواهد یافت، بل تنها شکل آن تغییر خواهد کرد.

این کار همچنین بحران را به شمال خواهد کشاند و اوضاع شمال بسیار پرتنش و ناآرام خواهد گردید و چه بسا که ممکن است میان تاجیک ها، ازبیک ها، ترکمن ها و هزاره ها بر سر تقسیم گستره نفوذ، نبردهای خونینی با مداخله از بیرون در بگیرد. روشن است کشانیده شدن کشورهای دیگر که بی این هم اختلافاتی فراوانی میان خود دارند، اوضاع را در سرتا سر منطقه پر تنش و ناآرام خواهد گردانید و زمینه مداخلات قدرت های برونمرزی را در آن فراهم خواهد گردانید.

در این حال، احتمال تجزیه پاکستان نیز  بالا می رود. روشن است این تجزیه یک تجزیه ساده نخواهد بود و ممکن است به یک جنگ خونبار دامنه دار میان پشتون ها و پنجابی ها از یک سو و پشتون ها و بلوچ ها از سوی دیگر و پنجابی ها و سندی با بلوچ ها از سویی بیانجامد که شاید سال ها ادامه یابد.

هویدا است، بیشترین زیان را از این کار ایالات متحده خواهد دید. چه، پاکستان کوچکی که از دل این تجزیه بیرون برآید، بیخی از امریکا بریده و به دامان چین پناه خواهد برد. هویداست که چین به شدت در برابر چنین عملی خواهد ایستاد. درد سر امریکا در اوضاع جیوپولیتیک تازه بی چون و چرا دو برابر خواهد گردید و رقابت ها بر کنترل هر دو کشور بیش از بیش دامنه خواهد یافت.

روشن است تجزیه تنها با حضور امریکا در منطقه عملی است و به محض رفتن نیروهای این کشور، نیروهای پاکستانی بسیار زود خلای پدید آمده قدرت را پر خواهند نمود. در این حال، اگر امریکایی ها جنوب را به حال خود رها کنند و تنها در شمال سنگر بگیرند، پشتونستان زیر حمایت پاکستان با پشتیبانی چین و عربستان می تواند دامنه جنگ های خونین به شمال کشور بکشاند. در این حال، روس ها، ایرانی ها و چینی ها که به گونه سنتی در شمال نفوذ بسیار دارند، و آن را حیات خلوت خود می پندارند هم، برای لحظه یی هم که شده امریکایی را آرام نخواهند گذاشت.

اگر برعکس، امریکایی ها شمال را رها نمایند و تنها به جنوب بپردازند، خلای پدید آمده در شمال به سرعت از سوی روس ها پر خواهد شد. در این حال، تنها توافق سری میان امریکا و روسیه دال بر تقسیم کشور، شاید بتواند به گونه یی استاتوس کوو را برای چندی بر قرار نماید. در غیر آن، تنش ها همچنان با شدت ادامه خواهد یافت.

اگر امریکا چنین در برنامه داشته باشد که با تقسیم افغانستان به دو کشور شمال و جنوب، از یک سو با طالبان کنار آمده و از سوی دیگر خواهد توانست شمال را با حاتم پخشی ها و دست و دل بازی های فروان زیر کنترل خود بیاورد، هم سخت در اشتباه به سر می برد. چه، چنین چیزی تنها برای چندی ممکن است (هرگاه هم اصلا ممکن باشد)، نه برای یک مدت دراز. زیرا در جنوب با مخالفت شدید پاکستان حتا تا مرز برهم زدن مناسبات و پناهبردن کامل به دامان چین و ایران و بستن همه راه ها به روی امریکایی ها به شمول قلمرو هوایی رو به رو خواهد شد و در شمال در منگنه یی خواهد افتاد که دشوار است آن را پرداز کرد. بسنده است تصور کنیم که روس ها هم راه های خود را به روی امریکایی ها ببندند. آن گاه دیگر راهی به جز از ترک خفت بار شمال نخواهد داشت.

در یک سخن، پیشگویی تحول اوضاع در نوار های استراتیژیک افپاک به ویژه در نوار های دوم و سوم آن کار بسیار دشواری است. از همین رو هم است که باید استراتیژی افپاک (افغانستان+پاکستان) به ایرافپاک(ایران+افغانستان+پاکستان) مبدل شود. آن هم نه در سیمای مستعمره امریکا، بل یک اتحادیه آزاد و مستقل و بی طرف منطقه یی که بتواند در خلای استراتیژیک میان سه ابر قدرت روسیه، چین و هند سر پا بیستد.


برعکس، منافع ملی کشورهای منطقه ایجاب می نماید که در آینده  به جای تجزیه، اتحادیه نیرومندی میان کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان به میان بیاید تا بتواند در برابر سه ابر قدرت روسیه، چین و هند قابلیت زیستایی و ایستادگی داشته باشد. درست برد امریکا در پشتیبانی از چنین اتحادیه یی خواهد بود که آن هم در اوضاع و احوال کنونی به دلیل اختلافات بزرگ میان ایران و امریکا بر سر مسایل فلسطین و عراق عملی نخواهد بود.

برخورد انسانی، اسلامی و ملی با این قضیه الترناتیف دیگری ندارد و بایسته است از بلندای نگرش های والای ملی، با این مساله برخورد گردد. تنها با گفتگوهای سازنده، تنها با بی آلایشی، با یکدلی و فروتنی، با دلسوزی، مهربانی و تنها با گذشت های متقابل و با از خود گذری بر پایه ارزش های والای اسلامی، ملی و انسانی، با دید فراخ ، با جهان نگری گسترده، با رهایی از زنجیر تنگ نگری های بیجای مذهبی، تباری، زبانی، باوری و سیاسی و ارجگذاری به پلورالیسم، پراگماتیسم، دمکراسی، آزادی و احترام به کرامت انسانی و با بخیه زنی و آژندزنی می توان گره کور بن بست کنونی را شکستاند.

در پهلوی همه این ها بایسته است در یک کنفرانس بین المللی زیر نظارت سازمان ملل، استاتوس بیطرفی افغانستان دو باره اعاده شده و به مشکل نام نهاد «خط دیورند» با پاکستان در ازای تضمین آن کشور مبنی بر عدم مداخله در امور افغانستان و دادن راه ترانزیت به افغانستان پایان داده شود. در غیر آن، کشور به سوی بحران برگشت ناپذیری پیش خواهد رفت که به دشوار بتوان پیامدهای دردناک آن را پیش بینی کرد.

مطلب دیگری هم به عنوان حسن ختام: زمانی امیر عبدالرحمان خان گفته بود: «افغانستان کندوی است که در آن عسل کم و زنبورهای گزنده فراوان اند. حال هر کسی این زنبور را بشوراند، وای بر حالش»!

Share