آینده کنش ترامپ در رابطه با ایران  گفتگو با دکتر علی خرم
آبان ۲۴, ۱۳۹۶ – ۴:۴۹ ق.ظ |

مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC

 
رویکرد های دونالد ترامپ در مورد ایران در ماه های اخیر تندتر شده است و مورد نظر بسیاری قرار گرفته و است. برای بررسی بیشتر وضعیت کنونی و سند …

ادامه مطلب »
گفتگو

مقالات

خاورمیانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خاورمیانه

خلیج فارس

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه خلیج فارس

آسیای میانه

مقالات تحقیقی و تحلیلی در حوزه آسیای میانه

صفحه نخست » آسیای میانه, آمریکا, افغانستان, مقالات

بررسی و تبیین سیاست­های ایالات‌متحده آمریکا در افغانستان و ایجاد ثبات و امنیت در این کشور در دوران پسایازدهم سپتامبر

نگارش در آبان ۶, ۱۳۹۶ – ۹:۲۸ ق.ظ
بررسی و تبیین سیاست­های ایالات‌متحده آمریکا در افغانستان و ایجاد ثبات و امنیت در این کشور در دوران پسایازدهم سپتامبر
Share

محمود باهوش فاردقی

 

مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC

 

 

 

چکیده

حمله­ی ایالت متحده آمریکا به افغانستان بعد از یازدهم سپتامبر هرچند که اولین جلو گاه سیاست تهاجم نظام با اهداف مبارزه با تروریسم بود؛ اما همراه با آن، رهبران تصمیم‌ساز ایالت متحده آمریکا درصدد گسترش نهادهای دموکراتیک در عرصه سیاسی، اجتماعی، ایجاد قانون اساسی جدید و… در این کشور برآمده‌اند، ازاین‌رو در این پژوهش ما به دنبال این سؤال هستیم که حضور ایالت متحده آمریکا در افغانستان  بعد از یازدهم سپتامبر و به ویژه در دوران جدید و ریاست جمهوری ترامپ چه تأثیر بر ثباتی سازی در افغانستان داشته است؟ در جواب می­توان گفت که به نظر می­رسد که برخورد دوگانه آمریکا با گروهای افراطی در افغانستان، ضمن عدم توجه به برخی عوامل داخلی و خارجی و سنت­های بومی این کشور (افغانستان) سبب شده است تا روند ثبات و امنیت در این کشور به تدریج به پدیده­ی غامضی بدل شود که حل و فصل آن نیازمند توجه بازیگران متعدد دخیل در این روند (اعم از بازیگران داخلی و خارجی) به عوامل متعدد درون­زا و برون­زایی است که در شکل­گیری تحولات سیاسی_اجتماعی این کشور دخیل می­باشند؛ هرچند به نظر می­رسد سیاست­های آمریکا در این کشور در دوران ترامپ با تغییرات زیادی نسبت به دوران گذشته آن پیدا نکرده و روند سیاست­های ایالات متحده تداوم یافته است.

واژگان کلید: ایلات متحده آمریکا، افغانستان، ثبات، امنیت، پسایازدهم سپتامبر.

  • مقدمه

سیاست خارجی ایالت متحده آمریکا تا قبل از فروپاشی شوروی (پساجنگ سرد[1]) به‌شدت متأثر از این کشور و گسترش کمونیسم بود. با فروپاشی این کشور به‌نوعی سردرگمی در سیاست خارجی ایالات‌متحده رخنه کرد. آمریکا دیگر رقیبی را برای خود نمی­دید و درصدد تدوین نظمی نوین برآمد، به‌گونه‌ای که جرج بوش پدر به‌کرات از آن سخن گفت. حادثه یازدهم سپتامبر زمینه­های تحقق این امر را محقق ساخت. این حادثه پایان دوره گذار در نظام بین­الملل بود؛ زیرا با خلق و ایجاد دشمن جدیدی به نام تروریسم زمینه را برای بهره­برداری ایالت متحده آمریکا از این دشمن و مداخله در نظام بین­الملل فراهم کرد. رویدادهای یازدهم سپتامبر هرچند وجهه دولت این کشور را چه در داخل و چه در خارج لکه­دار ساخت؛ اما با جهت‌دهی جدید در سیاست خارجی این دولت، شرایطی ویژه برای محافظه­کاران در آمریکا پدید آورد تا هدف­های سلطه‌جویانه و هژمونی­گرایانه خود را با به‌کارگیری نیروی نظامی پیگیری نمایند (صفوی و شیخیانی، 1389، ص. 8). در واقع برخی معتقد هستند سیاستی به کارگیری نیروی نظامی که در دوران بوش پسر برای حذف نیروهای افراطی و عوامل بستر آن­ها در افغانستان دنبال شد در دوران بعد از بوش نیز تداوم یافت، چنان که اوباما علارغم تاکید بر چندجانبه­گرایی و تاکید بر مبارزه با تروریسم در افغانستان به عنوان اولویت آمریکا از میزان و حجم نیروه­های نظامی در این کشور (افغانستان) به نحوی گسترده­ی نکاست و در دوران ترامپ نیز تلاش محسوسی برای خروج از این کشور انجام نپذیرفت و در واقع، آمریکا در دوران ترامپ نیز تا حدی سیاست اسلاف خود تداوم بخشید.

ایالت متحده آمریکا با بیش­ترین تعداد نیرو و به‌عنوان رهبر [2]جنگ افغانستان و عاملی که شروع حمله به افغانستان را اعلام کرد، بیش­ترین نقش در حوزه­های گوناگون از عملیات تا بازسازی[3]، دولت­سازی و ملت­سازی را به خود اختصاص داده است (حق‌پناه و عبدالملکی، 1392، ص. 178)؛ ازاین‌رو، برخی معتقدند سیاست­های آمریکا در این کشور ساختار و بستر موجود در این کشورها را تغییر داده و زمینه­ی کاهش تنش  و ایجاد ثبات را فراهم آورده است؛ اما  در مقابل برخی بر آن هستند که نکته تأمل‌برانگیز این است که ایالات‌متحده آمریکا در تلاش است که از طریق بسیج نظامی فرقه­ها و طوایف افغان، تشکیلات نظامی برای مقابله با طالبان ایجاد کند، و این در حالی می­باشد که واضح است این رویکرد در عمل خود به بی­ثباتی در زمینه­های مختلف مثلاً  سیاسی و اجتماعی بیش­تر این کشور (افغانستان) منجر شده و موضوع بازسازی را به تأخیر خواهد انداخت و درنتیجه فرایند تشکیل دولت مستقل در افغانستان را با چالش اساسی روبه‌رو خواهد کرد (جوادی ارجمند، 1387 و 1388، ص. 56).

    ازاین‌رو، انباشته شدن قدرت در بطن جامعه، دولت را ناتوان از به زیر سلطه کشیدن آن یا همسنگی با آن می­کند؛ زیرا که مرکز در سایه­ی قبایل قرار داشته و وفاداری­های قومی به‌جای وفاداری­های ملّی مطرح می­باشد و گاه آن­ها را تحت­الشعاع قرار می­دهد؛ بر این اساس، به سبب تقدم قبیله­ای و هویت مبتنی بر آن، دولت­ها را در این کشور، قبیله­ها تشکیل می­دهد. به همین دلیل و به استناد تاریخِ این سرزمین، رفتار سیاسی پادشاهان و امیرانی که سعی در نیرومند ساختن دولت مرکزی جهت غلبه و تسلط بر قبایل نژادی مختلف داشته‌اند، با ناکامی مواجه شده است؛ هرچند برخی از افراد معتقدند که استراتژی ایلات متحده آمریکا، ایجاد تشدید تنش‌ها و تقویت اختلافات میان کشورهای منطقه با یکدیگر و با افغانستان و حتی درون کشورهای منطقه است و به همین دلیل در جهت تقویت همکاری و ثبات در منطقه حرکت نمی‌کند. ایالات‌متحده آمریکا در افغانستان ضمن بهره‌گیری از ابزارهای نظامی ناتو، تلاش داشته است تا الگوی مبتنی بر یک‌جانبه‌گرایی را به‌عنوان بستر قدرت‌سازی خویش قرار داده و مخالفت خود با کشورهای هدف را در این چارچوب در عمل پیاده کند؛ اما پیامد ناتوانی نیروهای نظامی ائتلاف در مقابله با گسترش تحرکات شورشیان در جنوب  این کشور به تقویت مواضع شورشیان و افزایش تلفات سربازان خارجی و درنهایت طراحی استراتژی جدید از سوی ایالات‌متحده برای پشتیبانی از سربازان خارجی را اجتناب‌ناپذیر کرده است (رفیع و بختیاری جامی، 1393، ص. 39)و(قربانی، 1395، منبع اینترنتی).  

شرایط و زمینه­های که در افغانستان طی سال­ها و قرون متمادی گذشته به تدریج شکل گرفته، به‌خودی‌خود زمینه­ی برای مداخلات گسترده­ی  نیروهای خارجی‌ فراهم کرده و نظام افغانستان را به گونه­ی  بیمارگونه و ناکارآمد بدل ساخته است. درواقع،  مجموعه­ای از عوامل به نحوی درهم تنیده، روندی پیچیده را در این  کشور شکل داده، که گلوی این کشور (افغانستان) را به‌شدت فشار داده و نشان می­دهند که برخلاف تصور برخی، وضعیت به گونه­ی نامطلوب به نظر می­رسد؛ هرچند که در نظر برخی، افغانستان هرروز بیش­تر و با شتاب غیرقابل‌باور، به سمت وخیم­تر شدن اوضاع حرکت می­کند؛ درواقع بعد از سقوط طالبان، مهم­ترین مسئله، پر کردن خلأ قدرت در افغانستان بوده است و این امر از نظرگاه برخی، راهی برای جلوگیری از تجربه تلخ دوران بعد از خروج شوروی بوده است، لذا ایالت متحده آمریکا و مجامع بین­المللی به ظن خود، درصدد ایجاد دولت مشروع با پایه­های وسیع در افغانستان برآمدن تا امر مذبور را تأمین کند (تاجیک و شریفی، 1388، ص. 38)و(دانش، 1390، منبع اینترنتی) و از تدوام بی­ثبات وعدم امنیت در ای کشور جلوگیری به عمل آید.

    بنابراین و همان­طور که بیان شد ایلات متحده آمریکا و متحدینش در این کشور (افغانستان) درصدد بودند تا با بسترسازی، ساختار مبتنی بر دولت برشکسته را از میان برداشته و با ایجاد بستر نوین، موجبات  ایجاد دولت و دولت­سازی را فراهم آورند تا از ساختار گذشته­ی آن، ‌که موید رشد افراط‌گرایی و تروریسم بوده جلوگیری به عمل‌آورده و ثبات را جایگزین تنش و خشونت در این کشور کنند؛ هرچند، که آن‌گونه که باید نتوانسته به اهداف خود در ثبات­ و صلح­سازی در این کشور دست یابد. چنان که سیاست سرکوب  و مصالحه باهدف حفظ اولویت­های منافع آمریکا در افغانستان در ضمن بی­توجهی به پیامدهای ناگوار جنگ بلندمدت برای نیروهای بین­المللی هم چنان مورد پی گیری قرار گرفت؛ هر چند جنبه­ی سرکوب این استراتژی دوگانه، باگذشت زمان در مقابل شورشیان برخوردار از پایگاه وسیع در جامعه قومی_قبیله‌ای افغانستان ناکارآمد شد و باعث گسترش دامنه­ی جنگ و تغییر شکل مبارزه با سربازان خارجی گردید. از سوی، پیامدهای هم چون ناتوانی نیروهای نظامی ائتلاف در مقابله با گسترش تحرکات شورشیان در جنوب  کشور افغانستان، به تقویت مواضع شورشیان و افزایش تلفات سربازان خارجی انجامید و در نهایت سبب شد تا طراحی استراتژی جدید از سوی ایالات‌متحده برای پشتیبانی از سربازان خارجی اجتناب­ناپذیر گردد (رفیع و بختیاری جامی، 1393، ص. 39).

    از سوی دیگر، باید دانست ثبات و امنیت و توسعه در افغانستان پدیده­های مرتبط هستند که تداوم این سه با کمک هم ممکن و میسر می­شود و در واقع تلاش­های که آمریکا در جهت ثبات و ایجاد توسعه انجام داده یا می­دهد بدون  دستیابی به تفاهم میان گروه­های موجود در این کشور و ایجاد صلح و امنیت ممکن نیست؛ بدین جهت، امنیت پیش‌زمینه‌ی برای دست‌یابی به ثبات و توسعه در این کشور بوده است و به همین دلیل به ظن برخی عوامل درون­زا بیش از عوامل برون­زا امکان دست­یابی به اهداف مذبور را امکان‌پذیر می­نماید، هرچند که وضعیت این کشور (افغانستان) ازنظر امنیت، توسعه و ثبات متفاوت بوده است و مناطقی که به مقداری از ثبات و امنیت در این کشور دست‌یافته‌اند، امکان بیش­تری برای توسعه دارند و این در حالی است که هنوز مناطقی درگیر بحران و نیازمند امنیت هستند که این مسئله را می­توان در نقشه که در ادامه آمده مشاهده کنید و این موارد در حالی است که در گفتگوهای صلح  میان افغان­ها، نبود حکومت در مناطق دورافتاده، ناامنی و مناقشه به‌مثابه­ی محرک اصلی در درگیری­های نظامی محسوب می­شود (گزارش سازمان­های مدنی افغانستان، 1392، ص. 2). برقراری صلح پایدار در افغانستان پس از خلع طالبان از قدرت، همزمان با خروج گسترده نیروهای بیگانه، روی کار آمدن دولت جدید نامنسجم و انشعاب در صفوف رهبری شورشیان سبب شده تا پیچیدگی فرایند دستیابی به ثبات و امنیت در این کشور افزایش یابد، همچنان که با اوج‌گیری ناامنی و بی­ثباتی­ها در سال­های اخیر در این کشور که حاصل برخورد دوگانه آمریکا با تروریسم برای  ایجاد فشار بر نهادهای قدرت در این کشور با هدف پیگیری سیاست­های استراتژیک[4] در برابر قدرت­های منطقه­ای بوده، می­توان این امر مشاهده نمود و این موارد در حالی بوده است که در سال­های گذشته (سال­های بعد از حمله­ی آمریکا به افغانستان) هر یک از بازیگران خارجی با وجود تعهد به مبارزه با تروریسم و بنیادگرایی، اهداف پنهانی تأثیرگذار بر امنیت و ثبات افغانستان را دنبال کرده­اند که متضمن برهم زدن موازنه قدرت به نفع خود است (رفیع و بختیاری جامی، 1393، ص. 34) و این مسلماً تاثیرات منفی بر این کشور (افغانستان) برجای گذاشته است.

  • نتیجه­گیری

در واقع برخی معتقدند که پیشبرد طرح آشتی و مصالحه با شورشیان، بدون محاسبه نقش سازنده هر یک از گروه­های معارض و حامیان منطقه­ای آن­ها محکوم‌به شکست است. اساساً درک اشتباه نیروهای بیگانه از تحولات پیچیده قومی، مذهبی و ساختار ناهمگون جامعه و حکومت این کشور، اتحاد و یکپارچگی داخلی را  در این کشور (افغانستان) متزلزل ساخته و شکاف‌های موجود در جامعه و ساختار قدرت در این کشور  را تشدید ­کند (رفیع و بختیاری جامی، 1393، ص. 34). در واقع، تبعیض و تمایزات قومی حاکم بر جامعه­ی سنتی و قبیله­ای افغانستان، حکومت را در این کشور به براندازی حکومت و اقتدار مرکزی تشویق می­نمود واز سوی  سبب شد تا بی­عدالتی و نابرابری‌های موجود، رهبران اکثریت محروم در این کشور (افغانستان) را به سوی اجرای قوانین شریعت برای تمام مردم افغانستان به‌صورت برابر سوق ­دهد و در این میان، این تحولات و حوادث سبب شد تا بنیادگرایان افراطی از فضای ایجادش شده در جهت ترویج ایدئولوژی رادیکال در میان جامعه­ی افغانستان به‌عنوان ابزاری جهت تضعیف اقتدار مرکزی و نهادهای تازه تأسیس آن و تقویت جایگاه خود در این کشور بهره بگیرند (رفیع و بختیاری جامی، 1393، ص. 38). به‌این‌ترتیب شرایط مذبور، جامعه­ی این کشور (افغانستان) به سمت و وسوی چندپارگی و گسست سوق داده و عوامل  دوام و بقای تمرکز قدرت و حفظ ثبات را در این کشور با مخاطره مواجهه می­سازد و تغییر در روسای جمهور آمریکا و دست­یابی ترامپ نیز نتوانسته تاثیر ملموس ایجاد نماید و این امور، مسلماً می­تواند برای ثبات و صلح در منطقه تأثیرگذار و مخاطره‌آمیز باشد. اساساً به ظن گروهی، دولت­سازی در جامعه افغانستان به‌صورت یک فرایند دوره­ی درآمده است که نمی­تواند از این دوره باطل خارج شود، چراکه دولت­سازی به‌عنوان اساسی برای ثبات، امنیت و… در این کشور (افغانستان) بوده است و از سوی این عوامل خود زمینه­ی برای طی فرایند دولت­­سازی بودند؛ لاکن به دلیل وجود پاره­ای از چالش­های موجود در افغانستان و ازجمله آن چالش­های بستری، ناامنی ایجادشده از جانب نوطالبان و سایر گروه­ها افراطی،  ضعف اقتصادی و … ، این کشور (افغانستان) آبستن حوادث غیرمترقبه­ای و مبهمی ساخته است که باید در آینده به نظاره آن­ها نشست (فلاح نژاد و امیری، 1394، ص. 147)؛ چنان‌که این کشور بدون منابع نمی­تواند برنامه خود را به‌سوی توسعه در پیش بگیرد و از چالش‌های پیش رو خود رهای یابد (Gleason and Krambs,2012, pp. 1)؛ البته در این میان نباید از نقش سازنده که برخی از بازیگران همچون جمهوری اسلامی ایران در تقویت ثبات و امنیت در این کشور و منطقه داشته و می­توانند داشته باشد غافل شد، چرا که علاوه بر نقش بازیگران داخلی، سیاست در این کشور (افغانستان) به نحوی بسیاری بارز و اساسی با سیاست برخی از همسایگان و بازیگران غیر داخلی گره خورده است و به نظر برخی سیاست­های آمریکا در دوران رئیس جمهور جدید (ترامپ) بیش از گذشته عدم توجه به جریانات داخلی این کشور (افغانستان) و نقش سایر بازیگران موثر و سازنده در منطقه را برجسته می­سازد.

‏41نقشه­ی قابلیت­های امنیت، توسعه در افغانستان (بیور و اپاتوری، 1388، ص. 26).

  • منابع ومآخذ
  • بیرو، جین­_فرانسوا و جیمز اپاتوری. (1388). گزارش افغانستان 2009 میلادی. بخش دیپلماسی عمومی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو). مرکز اطلاعات و رسانه­های حکومت افغانستان؛ nato.int.
  • تاجیک، محمدرضا و علی‌رضا شریفی. (1388). موانع گفتمانی دموکراسی در افغانستان. مجله­ی علوم سیاسی. سال دوازدهم. شماره­ی چهل و ششم. صص. 62_35.
  • دانش، ضیاء. (1390). ریشه­های ناامنی افغانستان؛ توطئه­های خارجی و ضعف­های داخلی. http://www.dailyafghanistan.com/opinion_detail.php?post_id=122571.
  • حق‌پناه، جعفر و روح‌الله عبدالملکی (1392). مشارکت بریتانیا و ایالات‌متحده در افغانستان پس از یازدهم سپتامبر و دلایل ناکامی آن. فصلنامه مطالعات راهبردی. شماره­ی شستم، صص 195-171.
  • جوادی ارجمند، محمدجعفر. (1387و1388). تحرک­های طالبان و تأثیر آن در روابط پاکستان. افغانستان و آمریکا. مجله­ی مطالعات اوراسیای مرکزی. مرکز مطالعات عالی بین­المللی دانشکده حقوق و علوم سیاسی، سال دوم. شماره­ی سوم. صص 60-43.
  • رفیع، حسین و محسن بختیاری جامی. (1393). چالش­های صلح در افغانستان. فصلنامه آسیای مرکزی و قفقاز. شماره­ی هشتاد و هشتم.
  • صفوی، سید یحیی. (رحیم) و عبدالمهدی شیخیانی (1389). اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت ایالات‌متحده آمریکا در تهاجم نظامی به افغانستان. فصلنامه جغرافیایی انسانی. سال دوم. شماره‌ی سوم.
  • فلاح نژاد، علی و علی امیری. (1394). روابط ایران و افغانستان؛ همگرایی یا واگرایی. فصلنامه مطالعات سیاسی. سال هشتم. شماره­ی بیست و نهم. صص 150_125.
  • قربانی، علی­رضا. (1395). نقش همسایگان در امنیت افغانستان. http://www.yjc.ir/fa/news.
  • گزارش سازمان­های مدنی افغانستان. (1392). نقشه راه صلح جامعه مدنی افغان برای نامزدان ریاست جمهوری. aihrc.org.af.
  • Gregory, Gleason & Timothy A. Krambs. (2012). Security Insights: Afghanistan’s Neighbors and Post-Conflict Stabilization.

[1] Post_Cold World                                                                                   

[2] Leader

[3] Reconstruction

[4] Strategic

واژگان کلیدی: بررسی ، سیاست­، ایالات‌متحده آمریکا ،افغانستان ، ایجاد ثبات ، امنیت ، پسایازدهم سپتامبر

Share